توپ
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
[ تر. ] (اِ.) = طوپ : 1 - یکی از سلاح های آتشین جنگی که توسط آن گلوله های بزرگ را به مسافت دور پرتاب کنند. 2 - گوی لاستیکی انباشته از باد که با آن بازی کنند. 3 - واحد شمارشی برای پارچه . 4 - (عا.) کنایه از: وضعِ مالی خوب . ؛ توپ کسی پر بودن کنایه از: خشمگین بودن کسی که به حقانیت مدعای خ ود سخت مطمئن باشد.
الخدعت , البندقیت , المدفعیت , البندقیت
اللفت
المدفع
الخدعت , البندقيت , المدفعيت , البندقيت
اللفت
المدفع
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
الف)ترکیِ تُوب، تُوب، پارسی است (آنندراج)، بادلیج (آنندراج)، گوی، پَگ (برهان) // ب)پارسی است، توف، اَز زینه‌ها
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● artillery, all, luff, lobe, rdnance, phere
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
sf
palla
---------------- Ghowli@gmail.com
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
sm
pallone
---------------- Ghowli@gmail.com

جنگ‌ افزار

cannon ==> [.n]: (معمولاً به صورت اسم جمع) توپ، استوانه، لوله، به توپ بستن، (در بیلیارد) تصادم دو توپ

نظامی‌

battery ==> [.n]: باطرى، باترى، (علوم نظامى) آتشبار، صداى طبل، حمله با توپخانه، ضرب و جرح battery

artillery ==> [.n]: توپخانه، توپ artillery

bluff ==> [.v]: توپ زدن، حریف را از میدان در کردن، توپ، قمپز، چاخان، سراشیب، پرتگاه

gun ==> [.v. & n]: تفنگ، توپ، (ز.ع، آمریکایى) ششلول، تلمبه دستى، سرنگ آمپول زنى و امثال آن، تیر اندازى کردن gun

ordnance ==> (علوم نظامى) توپ، توپخانه، مهمات، ساز و برگ

roll ==> [.vt. & n]: طومار، لوله، توپ (پارچه و غیره)، صورت، ثبت، فهرست، پیچیدن، چیز پیچیده، چرخش، گردش، غلتک، نورد، غلتاندن، غلت دادن، غل دادن، غلتک زدن، گرد کردن، به دوران انداختن، غلتیدن، غلت خوردن، گشتن، تراندن، تردادن، تلاطم داشتن roll

ball ==> [.v]: گلوله، گوى، توپ بازى، مجلس رقص، رقص، ایام خوش، گلوله کردن، گرهک ball

globe ==> [.vt. & n]: کره، گوى، حباب، زمین، کره خاک، کروى کردن، گرد کردن globe

sphere ==> [.vt. & n]: کره، گوى، جسم کروى، فلک، گردون، دایره، محیط، مرتبه، حدود فعالیت، دایره معلومات، احاطه کردن، به صورت کره درآوردن sphere


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
لغت فارسی است در اردوی هندی مستعمل و آن یکی از آلات جنگ است که از هفت جوش ریزند و به عربی آنرا مدْفَع... و به فارسی بادلیج ... گویند... در بعضی از تاریخ انگریزان مذکور است که ترکان توپ را در سال 1330 م . ایجاد کرده اند لیکن میر محمد حسین که فرنگستان را سیر کرده و در زبان انگریزی مهارتی تمام داشت در مجموعه خود می نویسد که صانع توپ برنجی «آون » نام از قوم انگریزی در سنه 1535 م . است لیکن توپ در سنه 1346 م . بوده و توپ آهنی و شیوع آن در سنه 1547 م . شده ، واللّه اعلم . توپ بالفظ ریختن و زدن و انداختن و سر کردن و سر دادن مستعمل است . (از آنندراج ). ماخوذ از ترکی ، یکی از اسلحه آتشی به شکل لوله ای بزرگ که از آهن و یا مفرق سازند و بر روی چرخ گردون حمل کنند. (ناظم الاطباء). دیگمنجر. دیگ رخشنده . رعد. مدفع. نوعی سلاح آتشی . آلت افکندن گلوله های بزرگ. اصل این کلمه ممکن است از توب فرانسه بمعنی لوله باشد وشاید بمناسبت صوت آن «تُپ » این نام بدو داده شده باشد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). یکی از سلاحهای آتشین جنگی که توسط آن گلوله های بزرگ را به مسافت دور پرتاب کنند و آن دارای انواع است . (فرهنگ فارسی معین ).
-توپ دورزن ; توپی که دارای لوله بلند و برد گلوله های آن بسیار زیاد است . این نوع توپها در جنگ جهانی اول نقش موثری را بعهده داشتند.
-توپ صحرائی ; از نوع توپهای بزرگ و برد آن زیاد است .
-توپ کوهستانی ; از نوع توپهای کوچک و بیشتر بوسیله استر حمل می گردد و برد آن کم است .
* در ترکی بمعنی فوج است ، از لغات ترکی . (غیاث اللغات ). یک قسمت از یک فوج لشکر.* یک بسته از قماش و جز آن . (ناظم الاطباء). یک بسته از قماش که عادةً در کارخانه بر تخته پیچند یا لوله کنند فرستادن را: یک توپ ماهوت ; یک تخته جامه . و یک توپ اطلس . یک توپ مخمل ... و به این معنی ظاهراً ماخوذ از کلمه فرانسوی توب باشد. مقداری معلوم از جامه ای در همه جامه ها چنانکه دجله در قلمکار. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). یک بسته از پارچه که در کارخانه های پارچه بافی پیچیده و نشان کارخانه را بدان زنند. (فرهنگ فارسی معین ).* بسته ، چون : یک توپ سوزن ، دو توپ سنجاق و جز آن .* گوی چوگان . (تمدن جرجی زیدان ج 5 ص 196). گلوله ای از ریسمان یا کائوچوک برای بازی . گوی از ریسمان پشمین و جز آن کرده نوعی بازی را. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). گوی لاستیکی که با آن بازی فوتبال ، والیبال و غیره کنند. (فرهنگ فارسی معین ).* پرخاش . تشر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
-توپ و تشر ; سخنان درشت و سخت . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به توپ زدن شود.