دوار
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(دَ وّ) [ ع . ] (ص .) بسیار گردنده .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(دَ یا دُ) [ ع . ] (اِ.) گردش سر، سرگیجه .
دایخ
دايخ
گردان
گردان
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
الف)[ دور ] سرگیجه (لاروس)؛ // ب)[ دور ] گَردَنده، چَرخَنده
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● rotary

کشتی‌

winch ==> [.n]: (در با فندگى) استوانه تارکشى نخ، (مکانیک) دستگیره چرخ جراثقال، (معنى مجازى) پیچ هر نوع ماشین یا دستگاهى که براى کشیدن به کار رود، هندل، با چرخ یا دستگیره کشیدن، دوار، گردان

circler ==> دوار، عضو محفل

giddy ==> [.adj]: گیج، بى فکر، دوار، مبتلا به دوار سر، متزلزل

rotary ==> [.adj]: گردنده، چرخنده، ماشین چرخنده، چرخشى، دوار rotary

rotating ==> [.vt]: چرخیدن، دوران کردن، محورى، برمحور خود گردیدن

rotatory ==> [.adj]: چرخشى، دوار، گردشى


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَ / دُ]
(ع مص ) گشتن سر به علتی . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از غیاث ). گردیدن سر. (یادداشت مولف ).* گیجی . سرگیجه . گیج خوردن سر. سرآل . اوام . کاتوره . سرگردا. چرخ خوردن سر. گردیدن سر. گشتن سر. سرگردانی . سرگردایی . دُوام . سرگردش .پیچیدن سر. نام بیماریی که به فارسی آنرا سرگردا و سرگیجه گویند. نام بیماریی که در آن بیمار پیرامون خود را گردان بیند و چشم او سیاهی کند و ایستادن نتواند و چون بایستد بیفتد. (یادداشت مولف ). گردش سر. (زمخشری ). سر گشتن که به تازی دوار گویند. سَدَر. (ذخیره خوارزمشاهی ). علتی است که مردم را چنان نماید که جهان گرد او می گردد و سر و دماغ او نیز می گردد. (ذخیره خوارزمشاهی ) (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از اقرب الموارد). گردش سر و سرگیجه . (از ناظم الاطباء).* چرخش . گردش . (یادداشت مولف ):
پس حکیمان گفته اند این لحنها
از دوار چرخ بگرفتیم ما.

مولوی .

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[د]
{ع مص}
گردیدن با کسی .* نگریستن در کار که چگونه سرانجام دهد آن را. (منتهی الارب ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَوْ وا]
{ع ص}
گردنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گردا. گردان . گردنده .سخت گردان . دولابی . گردگرد. چرخان . چرخنده . آنکه یا آنچه بشدت بچرخد. بسیار دورکننده . سخت گردگردنده . طایف . طواف . (ناظم الاطباء). هر چیز گردنده . (ناظم الاطباء). بسیار گردش کننده . (آنندراج ) (غیاث ):
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکن است نه مانند آسمان دوار.

سعدی .


-چرخ دوار ; آسمان . گنبد دوار:
ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید
کلاه گوشه همت به چرخ دوارم .

خاقانی .


رجوع به ترکیب گنبد دوار شود.
-فلک دوار ; کنایه از آسمان است: و به سبب تغییر روزگار و تاثیر فلک دوار گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون ... (تاریخ جهانگشای جوینی ).
-گنبد دوار ; کنایه از آسمان است . (یادداشت مولف ):
وآن قطره باران زبر سوسن کوهی
گویی که ثریاست بر این گنبد دوار.

منوچهری .


وگنبد دوار به نیک و بد بگردد. (سندبادنامه ص 274).
-نُه مقرنس دوار ; کنایه از نه فلک است . (یادداشت مولف ):
طیرانت چو دور فکرت من
بود ازین نه مقرنس دوار.

خاقانی .


رجوع به ترکیب گنبد دوار شود.
* (ا) روزگار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَ]
{از ع ، ص}
مخفف دَوّار. سخت چرخان و گردان . (یادداشت مولف ):
تو برون شو هم ز افلاک دوار
وآنگهی نظاره کن آن کار و بار.

مولوی .


رجوع به دَوّار شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَوْ / دُوْ وا]
{اخ}
کعبه ، شرفها اللّه تعالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کعبه بدان سبب که حاجیان به دورآن می گردند. (از اقرب الموارد). رجوع به کعبه شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَوْ وا]
{اخ}
زندانی به یمامه . (از منتهی الارب )(از معجم البلدان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
نام شهری به سیستان . کوره ای است در سجستان . (یادداشت مولف ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَ / دُوْ وا / دَوْ وا]
{اخ}
بتی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).بتی است عرب را. (یادداشت مولف ). رجوع به بت شود.