سرگین
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(س یا سَ) [ په . ] (اِ.) فضلة چارپایان، پهن، تاپاله .
الوحل , الروث
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● dung, vacuation, xcrement, eces, uck, hit, tool, aste

dung ==> کود، مدفوع حیوانات (مثل گاو و اسب)، پشکل، کود دادن، سرگین dung

muck ==> [.vt. & n]: کود، کود تازه، سرگین، کثافت، پول، آلوده کردن، خراب کردن، زحمت کشیدن muck

evacuation ==> [.n]: تخلیه، تهى سازى، برون برى

excrement ==> [.n]: نجاست، مدفوع، پس مانده، فضله، زوائد

feces ==> مدفوع انسان و حیوان

shit ==> (past: shitted, shat ; past participle: shitted, shat) ـ [.v]: ریدن، گه، ان، عن

stool ==> [.v. & n]: چارپایه، عسلى، کرسى، صندلى مستراح فرنگى، مدفوع، پیخال، سکوب، ادرار کردن stool

waste ==> [.v]: هرز دادن، حرام کردن، بیهوده تلف کردن، نیازمند کردن، بى نیرو و قوت کردن، از بین رفتن، باطله، زائد، اتلاف waste


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[س َ / س]
{ا}
پهلوی «سَرگین » . فضله حیوانات مانند گاو و خر و استر و اسب خصوصاً وقتی که آن را خشک و جهت سوزاندن تهیه کرده باشند. (از حاشیه برهان قاطع چ معین ). زبل . (دهار). فرث . روث . سرجین و سرقین معرب آن است . (آنندراج ):
هرگز تو به هیچ کس نشایی
بر سرت دو شوله خاک و سرگین .

شهید بلخی .


نه همی بازشناسند عبیر از سرگین
نه گلستان بشناسند ز آبستنگاه .

قریعالدهر.


کسی را کش توبینی درد قولنج
بکافش پشت و زو سرگین برون لنج .

طیان .


بجای مشک نبویند هیچکس سرگین
بجای باز ندارند هیچکس ورکاک .

ابوالعباس .


وز این همه که بگفتم نصیب روز بزرگ
غدود و زهره و سرگین و خون و بوکان کن .

کسایی .


گر این اسب سرگین و آب افکند
وگر خشت آن خانه را بشکند.

فردوسی .


عیب ناید بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش
گرچه از سرگین برون آید همی تاک عنب .

ناصرخسرو.


ملک ارسلان به حکم شفقت پدری می خواست که از سرگین ترنجی سازد. (تاریخ سلاجقه کرمان ).
ور شکستی ناگهان سرگین خر
خانه ها پرگند گردد سربسر.

مولوی .


که کند خودمشک با سرگین قیاس
آب را با بول و اطلس با پلاس .

مولوی .


دست سلطان دگر کجا بیند
چون به سرگین دراوفتاد ترنج .

سعدی .