سریع
چابک, زرنگ, فرز, زیرک, سریع الا نتقال, سرزنده وبشاش, تند, چابک, باروح, رایج, چست, تیز, اراسته, پاکیزه, تند, سریع, تندرو, سریع العمل, چابک, سریع السیر, سریع, چابک, سرعت.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(سَ) [ ع . ] 1 - (ص .) تند رونده، شتابنده . 2 - چست و چالاک . 3 - (اِ.) ی کی از بحرهای عروضی بر وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلان ».
البرید , الاجل , بسرعت , سریع , السمامت , السریع , مفاجی
زود، تند، تیز
رَغ (از پهلوی)، پُرشتاب، تند و تیز، چُست، چابک
زودی(گویش شیرازی)
سریع الرشد: تندرو، زودروی
سریع السیر: تندرو، زودرو، تیزرَوش، بشتاب، بادشتاب، تیزرو، تیزپو، تندپو
سریع الهضم: زودگوار، خوش گوار
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
الف)تند، چابک، چالاک // ب)اَرتاک (فرهنگ پهلوی)، تَگ، تَکیک (فرهنگ پهلوی)، تَجا (برهان)، رَغ (فرهنگ واژه‌های همانند)، فرهنگ‌نامه‌ها برابر با «سرعَت» شِتاب و برابر با «سریع» شتابان را آورده‌اند که گُمان می‌کنم درست نباشد، شِتاب در پارسی برابر است با «عَجَلَه» و «تَعجیل» در تازی
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● active, xpress, ast, xpeditious, leet, resto, uick, panking, rompt, apid, eady, peed, peedy, wift
Lebhaft,Rasch,Regsam,Schnell

خودمانی‌

cannonball ==> گلوله توپ، سریع السیر حرکت کردن

express ==> [.v]: بیان کردن، سریع، اظهار داشتن، ادا کردن، سریع السیر، صریح، روشن، ابراز کردن express

high speed ==> سریع، پر سرعت

prompt ==> [.adj. & vt]: بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن

quick ==> [.adv. & adj. & n]: تند، چابک، فرز، چست، جلد، سریع، زنده quick

rapid ==> [.adj. & n]: تند، سریع، تندرو، سریع العمل، چابک rapid

rath ==> (rathe =) ـ پیش رس، زود رس، سریع، تند، چابک، مایل

rathe ==> (rath =) ـ پیش رس، زود رس، سریع، تند، چابک، مایل

snell ==> سریع، فعال، مشتاق، زیرک، تیز هوش، سخت، خشن، بند قلاب ماهیگیرى، بند زدن (به قلاب ماهیگیرى)

speediness ==> (speedy =) ـ [.n]: سریع السیر، سریع، چابک، سرعت

speedy ==> (speediness =) ـ [.adj]: سریع السیر، سریع، چابک، سرعت

sudden ==> [.adj. & n]: ناگهانى، ناگهان، بى خبر، بى مقدمه، فورى، تند، به طور غافلگیر، غیر منتظره، سریع sudden

sweepy ==> چیزى که جارو مى کند، زود گذر، سریع

swift ==> [.adv. & adj]: سریع، چابک، تندرو، فرز، با سرعت

wing footed ==> داراى پاى پردار، تند، سریع

active ==> [.adj]: فعال، دایر، کنشى، کارى، ساعى، حاضر بخدمت، تنزل بردار، با ربح، (دستور زبان) معلوم، متعدى، مولد، کنش ور، کنش گر واژه هاى شامل active


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[س َ]
{ع ص}
جَلد و شتاب کننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). زود. (مهذب الاسماء). شتابنده . (دهار) (منتهی الارب ).
-سریعالامضاء ; زودگذر: شمشیر قضا نافع و سریعالامضاء است . (ترجمه تاریخ یمینی ).
-سریعالانزال ; که زود آب او آید. سست کمر. که بوقت جماع خویشتن نگاه نتواند داشت .
-سریعالانتقال ; زودفهم . تندفهم . تندهوش . تندیاب . زودیاب .
-سریعالانهضام ; زودگوار.
-سریعالتاثیر ; که زود متاثر و متالم شود.
-سریعالحساب ; زودشمار.
-* خدای تعالی بدانجهت که زود بحساب بندگان رسد: واللّه سریع الحساب . (قرآن 2/202).
-سریعالحصول ; زودرس .
-سریعالسیر ; تندرو.
-سریعالعمل ; جلدکار. چابک . چالاک .
-سریعالهضم ; زودگوار: و شکر و روغن بر وی کردم تا معتدل مزاج و سریعالهضم گشت . (سندبادنامه ص 291).
* شاخ تر افتاده از درخت بَشام . (منتهی الارب ) (آنندراج ).* (اصطلاح عروض ) نام بحری از عروض که وزنش این است : مفتعلن مفتعلن فاعلان . چون در این بحر اسباب بیشتراند از اوتاد،زودتر گفته میشود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و سریعرا از بهر آن سریع خوانند که بناء آن بر دو سبب و وتدی است و انشاد اسباب مفرده علی الخصوص که با اوتاد مفروقه باشد اقتضاء سرعت کند و سَبُک در لفظ درآید وچون منسرح در ترکیب و ترتیب ارکان با سریع موافق بود آن را نیز در دایره ردیف او گردانیدند. (از المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص 53).