سزاوار
(س ) (ص مر.) لایق، مناسب .
یستحق , جدیر
يستحق , جدير
● condign, eserving, air, itting, eet, eritorious, ight, ightful, rue, orthy
Wert (m)
condign ==> سزاوار، فراخور، مناسبworth ==> [.adj. & n]: ارزش، قیمت، بها، سزاوار، ثروت، با ارزشworthful ==> پر اهمیت، باارزش، شایسته، مستحق، سزاوار، گرانبها، قیمتىworthy ==> [.adj. & n]: شایسته، لایق، شایان، سزاوار، مستحق، فراخورdeserving ==> [.vi]: سزیدن، سزاوار بودن، شایستگى داشتن، لایق بودن، استحقاق داشتنfair ==> زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه، بازار مکاره، بى طرفانه fair fitting ==> [.adj. & n]: مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس، جفت سازى، سوار کنى، لوازم fitting meet ==> (past: met ; past participle: met) ـ [.v]: ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن [.adj. & n]: تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضىmeritorious ==> [.adj]: شایسته، مستحقright ==> [.v]: مستقیم، راست، درست، صحیح، واقعى، بجا، حق، عمودى، قائمه، درستکار، در سمت راست، درست کردن، اصلاح کردن، دفع ستم کردن از، درست شدن، قائم نگاه داشتن، قائم، ذیحق right rightful ==> [.adj]: ذیحق، محق، مشروع، حقیقى، داراى استحقاقTRUE
[س / س َ]
{ص مرکب}
در لهجه مرکزی «سزاوار» از: سزا+ وار (پسوند اتصاف ) پهلوی «سچاک وار» جزء دوم از «واریشن » (رفتار کردن ، سلوک ). شایسته . قابل . لایق جزا و مکافات . (از حاشیه برهان قاطع چ معین ). شایسته و سزای نیکی . (آنندراج ). جدیر. (دهار) (ترجمان القرآن ). خلیق. (دهار). درخور. به حق. مستحق:
ای آنکه غمگنی و سزاواری
وز دیدگان سرشک همی باری .
بمدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم .
سزاوار تختی و تاج مهان
نیامد نباشد چو تو در جهان .
نشستند و خوان می آراستند
سزاوار رامشگران خواستند.
اندام شما بر بلگد خرد بسایم
زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار.
سپید است این سزای گنده پیران
دورنگ است این سزاوار دبیران .
نتوانست دید کسی را که جای دور سزاوار باشد. (تاریخ بیهقی ).
سزاوار جان بد اندیش تو
ببینی چو آرم کنون پیش تو.
بنگر و با کس مکن آن ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش .
چو استر سزاوار پالان و قیدی
اگر از پی استر و زین حزینی .
هستی تو سزاوارهمه ملک جهانرا
ایزد ندهد ملک جهان جز بسزاوار.
تو برو زاویه زهد نگهدار و مترس
که خداوند سزا را بسزاوار دهد.
و آن درجت شریف و مرتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح نتوانست گشت . (کلیله و دمنه ).
ای سزاواری که هستی بر سری ابن السری
جز سری ابن السری نبود سزاوار سری .
تویی که حجت تو تیغ قاطع است بر آن
که تو بمملکت بحر و بر سزاواری .
سیاست را زمن گردد سزاوار
بدین سوگندهایی خورد بسیار.
تو چو خورشیدی و من چون ذره ای
کی من مسکین سزاوار توام .
سزاوار تصدیق و تحسین بود.
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی .
حق عزوجل او را سزاوار این آیت کرد. (تاریخ قم ص 8).
{ص مرکب}
در لهجه مرکزی «سزاوار»
ای آنکه غمگنی و سزاواری
وز دیدگان سرشک همی باری .
رودکی .
بمدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم .
کسائی .
سزاوار تختی و تاج مهان
نیامد نباشد چو تو در جهان .
فردوسی .
نشستند و خوان می آراستند
سزاوار رامشگران خواستند.
فردوسی .
اندام شما بر بلگد خرد بسایم
زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار.
منوچهری .
سپید است این سزای گنده پیران
دورنگ است این سزاوار دبیران .
(ویس و رامین ).
نتوانست دید کسی را که جای دور سزاوار باشد. (تاریخ بیهقی ).
سزاوار جان بد اندیش تو
ببینی چو آرم کنون پیش تو.
اسدی .
بنگر و با کس مکن آن ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش .
ناصرخسرو.
چو استر سزاوار پالان و قیدی
اگر از پی استر و زین حزینی .
ناصرخسرو.
هستی تو سزاوارهمه ملک جهانرا
ایزد ندهد ملک جهان جز بسزاوار.
معزی .
تو برو زاویه زهد نگهدار و مترس
که خداوند سزا را بسزاوار دهد.
سنایی .
و آن درجت شریف و مرتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح نتوانست گشت . (کلیله و دمنه ).
ای سزاواری که هستی بر سری ابن السری
جز سری ابن السری نبود سزاوار سری .
سوزنی .
تویی که حجت تو تیغ قاطع است بر آن
که تو بمملکت بحر و بر سزاواری .
ظهیرالدین فاریابی .
سیاست را زمن گردد سزاوار
بدین سوگندهایی خورد بسیار.
نظامی .
تو چو خورشیدی و من چون ذره ای
کی من مسکین سزاوار توام .
عطار.
سزاوار تصدیق و تحسین بود.
سعدی .
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی .
حافظ.
حق عزوجل او را سزاوار این آیت کرد. (تاریخ قم ص 8).


