اشل
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اَ شَ) [ ع . ] (ص .) مردی است که دست او شل باشد، آن که دستش معیوب و از کار افتاده باشد.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ ش ِ) [ فر. ] (اِ.) 1 - امتیاز کارمند از نظر درجه و مقام اداری و دریافت حقوق، پایه، رتبه . (فره ). 2 - رابطة میان اندازة واقعی چیزی با اندازة نقشه و نمودار آن، مقیاس . (فره ).
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
[ Echelle ] فرانسوی 1-نردبان 2-پایه 3-یکانی است برای درازا برابر با شست گَزیا چهل وَژه = وَجَب 4-نَردِه
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
[ شلل ] لَنگ‌دَست، بیکاره
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● echelon, cale

echelon ==> [.n]: پلکانى، ستون پله، به صورت پلکان در آوردن، پله، رده

scale ==> [.v]: مقیاس، گام، مقیاس گذاشتن، پیمودن، کفه ترازو، (در جمع) ترازو، وزن، (جانور شناسى) پولک یا پوسته بدن جانور، فلس، هر چیز پله پله، هر چیز مدرج، اعداد روى درجه گرماسنج و غیره، اندازه، معیار، درجه، میزان، مقیاس نقشه، وسیله سنجش، خط مقیاس، تناسب، نسبت، مقیاس کردن، توزین کردن scale


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ا ش]
{فرانسوی ، ا}
حداقل حقوق قانونی رتبه یک مستخدمین ادارات دولتی . لفظ مذکور از زبان فرانسوی اشل است . (فرهنگ نظام ). این کلمه در زبان فرانسه بمعانی : نردبان ، مقیاس (نقشه )، جدول ، درجه و جز اینها است . و در تداول فارسی بمعنی یادکرده بکار میرود. پایه . (لغات فرهنگستان ).
-دون اشل ; دون پایه .مستخدمی که رتبه ندارد و کمتر از اشل مستخدمان رسمی حقوق دریافت میکند. و رجوع به دون شود.
* مقیاس . نرده . (فرهنگستان ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ]
{ع ا}
گزی است مروج بصره . (منتهی الارب ). یک نوع گز و ذرعی که در بصره معمول است . (ناظم الاطباء). نام پیمانش بصره است که بمقدار چهل دست باشد. (آنندراج ). مولف تاریخ قم مینویسد: و نیر لابد است که بدانند که شصت گز زمین به ذراع هاشمیه که آن گزی است و دو دانگ گز است آن مقدار را بنزدیک اهل حساب و اصطلاح ایشان اشل گویند و اشل ده باب بود و بابی عبارت از شش گز و گزی عبارت از شش قبضه و قبضه عبارت از چهار انگشت . پس یک گز عبارت از 24 انگشت باشد. (تاریخ قم ص 109). ودزی ذیل این کلمه مینویسد: رجوع کنید به مجله خاورشناسان آلمان IIIVX 695.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ش َل ل]
{ع ص}
رجل اشل ;مرد تباه دست . مونث : شَلاّء. (منتهی الارب ). شل دست . (تاج المصادر بیهقی ). مردی که دست او شل باشد یعنی دست او تباه باشد و قیل خشک . (آنندراج ). شل [ در دست ]. (زوزنی ). هردودست تباه . چلاق. تباه و خشک شده [ دست ] . آنکه دستش خشکیده باشد. خشک دست . (مهذب الاسماء). اقطع . رجوع به اقطع شود:
والشمس کالمرآة فی کف الاشل .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ش َ]
{اخ}
کوهی است در مرزهای خراسان که در آن حکم بن عمرو غفاری غزا کرد. (از معجم البلدان ). رجوع به مراصد الاطلاع شود. و کوهستان اشل درمرو خراسان بود. رجوع به شرح احوال رودکی ج 1 ص 237 و طبری ج 6 ص 140 و ابن اثیر چ 1290 ج 3 ص 202 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ش َل ل]
{اخ}
ازرقی بکری . از شاعران خوارج قرن اول هجری و از اخوان عمران بن حطان بود و در البیان و التبیین اشعاری به وی نسبت داده شده است . رجوع به البیان و التبیین ج 1 ص 49 و عمران بن حطان در الاصابة شود.