افلیج
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
( اِ ) [ ازع . ] (ص .) کسی که عضو یا اعضایی از بدنش فاقد حرکت و نیرو باشد.
قماش السحیف
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
[ فلج ] لَمس اَندام، زَمین‌گیر (فرهنگ کوچک)
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● cripple, araplegic, uadriplegic

lame ==> [.adj. & vi. & n]: لنگ، چلاق، شل، افلیج، لنگ شدن، عاجز شدن lame

palsied ==> [.v. & n]: فلج، زمین گیرى، فلج کردن palsy

paralytic ==> [.adj. & n]: افلیج، وابسته به فلج

cripple ==> [.vt. & n]: لنگ، چلاق، زمین گیر، عاجز، لنگ کردن، فلج کردن

paraplegic

quadriplegic


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ا]
{از ع ، امص}
فالج . سستی و فروهشتگی که در نیمه بدن یا در تمام آن حادث گردد. (ناظم الاطباء).* (ص ) بمعنی مفلوج که در فارسی متداول است و ظاهراً در عربی نیامده است . (یادداشت مولف ).
-افلیج گرفتن ; مبتلا به فالج شدن .