دهانه
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(دَ نِ) (اِمر.) 1 - لگام اسب . 2 - مدخل، ورودی .
العین , الرییس , الفم , لسان الحال , الافتتاح , التدفق , الحنجرت , الطایرت
العين , الرييس , الفم , لسان الحال , الافتتاح , التدفق , الحنجرت , الطايرت
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
1-روغن 2-روغَن نِگاری، نگارگری با رنگ روغن
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● gap, atchway, ntake, ssue, outh, ozzle, pening, rifice, awn, hroat
Auge (n),Chef (m),Einsatz (m),Gurgel (f),Hals (m),Haupt (m),Kehle (f),Kopf (m),Leiter (m),Maul (n),Mund (m),Mündung (f),Öhr (n), Eröffnung,Öffne,Öffnend,Öffnung, Ausstoßen,Düse (f),Strahl (m),Wasserstrahl (m)
فارسی انگلیسی
واژه‌نامه سینما
Aperture

فاصله‌ میان‌ دو ستون‌ پل‌ و غیره‌

span ==> [.v]: محدوده، گستردگى، پوشش، اندازه، ظرفیت، وجب، یک وجب، مدت معین، فاصله معین، وجب کردن، اندازه گرفتن، پل بستن، تاق بستن span

embouchure ==> دهانه، مصب، (موسیقى) دهنى

eye ==> [.vt. & n]: چشم، دیده، بینایى، دهانه، سوراخ سوزن، دکمه یا گره سیب زمینى، مرکز هر چیزى، کارآگاه، نگاه کردن، دیدن، پائیدن eye

head ==> [.adj. & n]: نوک، سر، کله، راس، عدد، ابتدا ى، انتها، دماغه، دهانه، رئیس، سالار، عنوان، موضوع، منتها درجه، موى سر، فهم، خط سر، فرق، سرصفحه، سرستون، سر درخت، اصلى، عمده، مهم [.vt]: سر گذاشتن به، داراى سر کردن، ریاست داشتن بر، رهبرى کردن، دربالا واقع شدن head ـ (58)

inset ==> (past: inset ; past participle: inset) ـ [.vt]: معین کردن، معرفى کردن، افزودن، اضافه کردن گذاشتن [.n]: ریزش، جریان، دهانه، وصله، الحاق

jet ==> [.v]: جت، کهرباى سیاه، سنگ موسى، مهر سیاه، مرمرى، فوران، فواره، پرش آب، جریان سریع، دهنه، مانند فواره جارى کردن، بخارج پرتاب کردن، بیرون ریختن (با فشار)، پرتاب، پراندن، فواره زدن، دهانه jet

mouth ==> [.v. & n]: دهان، دهانه، مصب، مدخل، بیان، صحبت، گفتن، دهنه زدن (به)، در دهان گذاشتن (خوراک)، ادا و اصول در آوردن mouth

mouthpiece ==> [.n]: دهانه، لبه، دهن گیر، سخنگو، عامل

opening ==> [.adj]: باز، آزاد، آشکار، مفتوح، گشوده، سرگشاده، دایر، روباز، بى آلایش، مهربان، رک گو، صریح، درمعرض، بى پناه، بى ابر، واریز نشده [.v]: گشودن، گشادن، باز کردن، باز شدن، افتتاح کردن، آشکار کردن بسط دادن، مفتوح شدن، شکفتن، روشن شدن، خوشحال شدن open

ostium ==> (جانور شناسى) روزنه، مدخل، دهانه

outfall ==> [.n]: ریزشگاه، دهانه، محل تلاقى دو آبریز

spout ==> [.vt. & n]: لوله، دهانه، شیر آب، ناودان، فواره، فوران، جوش، غلیان، پرش، جهش کردن، پریدن، فواره زدن، فوران کردن

throat ==> [.n]: گلو، ناى، دهانه، (مجازى) صدا، دهان، از گلو ادا کردن throat

gap ==> [.n]: شکاف، رخنه، درز، دهنه، جاى باز، وقفه، اختلاف زیاد، شکافدار کردن gap

hatchway ==> [.n]: روزنه اى که درعرشه کشتى مى گذارند که از آنجا بار کشتى را پایین بده

intake ==> [.n]: مدخل آبگیرى (در لوله)، مقدار آب یا گازى که با لوله گرفته و جذب مى شود، جاى آبگیرى، نیروى به کار رفته (در ماشین)، نیروى جذب شده، مک، مکیدن، تنفس، فریب، حقه، مقدار جذب چیزى به درون، فرا گرفتگى


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[دَ ن َ / ن]
{ا مرکب}
دهنه . هر چیز منسوب و مربوط به دهان .(یادداشت مولف ). هر چیز شبیه به دهان . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ).* فرورفتگی تیر که به زه پیوندد. دهان سوفار:
نشود دل چو تیر تا نشوی
بی زبان چون دهانه سوفار.

سنایی .


* هرچه را دهان نبود و خواهند که آن را دهانی گویند به حکم استعارت دهانه گویند چون دهانه راه و دهانه باد و آنچ بدین ماند. (لغت فرس اسدی ). دهانه کوه و آب و خیک و مشک و امثال آن . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). مدخل مشک و جز آن . (ناظم الاطباء):
دندان تو از دهانه زر
هم در صدف لب تو بهتر.

نظامی .


دهنی چون دهانه غاری
جز هلاکش نه در جهان کاری .

نظامی .


مخنة; دهانه راه . ترعة; دهانه حوض .تلعة; دهانه فراخ . مهبل ; دهانه زهدان . فوهة، رشن ،فرضة، فرض ، فراض ; دهانه جوی . فغرة; دهانه وادی . (منتهی الارب ).
-دهانه چاه ; دهنه چاه . سر چاه که باز است . (یادداشت مولف ).
-دهانه شیر ; کنایه است از افق. (حاشیه وحید بر هفت پیکر ص 244):
صبح چون زد دم از دهانه شیر
حالی از گردنش فکند به زیر.

نظامی .


-دهانه قرحه ; سر قرحه که باز شده باشد. (یادداشت مولف ).
* آن جایی که رود از میان کوه در جلگه داخل می شود. ابتدای دره و گشادگی آن . (ازناظم الاطباء).
-دهانه رود ; آنجا که به دریا ریزد. مصب . (یادداشت مولف ).
* لجام اسب . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از لغت محلی شوشتر) (انجمن آرا). لجام . لگام . دهنه . افسار. (یادداشت مولف ). شکیم . شکیمة. (منتهی الارب ).* میله آهنی متصل به سر افسار که در دهان اسب افتد:
چو دانش نداری تو در پارسایی
بسان لگامی بوی بی دهانه .

ناصرخسرو.


اسب جهان چون همی بخواهدت افکند
علم ترا بس بر اسب عقل دهانه .

ناصرخسرو.


ای کرده خرد اندرون جانت
از آهن حکمت یکی دهانه .

ناصرخسرو.


حشمت او بر دهان دهر دهانه ست
فضل نیارد لگام جز به دهانه .

عطاردی .


دست اقبال تو به خیر همی
در دهان قضا دهانه کند.

مسعودسعد.


* هر یک از چشمه های پل چند چشمه . (یادداشت مولف ).* مظهر قنات .* مدخل کوره .* افزاری مر جولاهگان را.* هرچیز که بدان لبه کارد یا تبر را می پوشانند جهت محافظت آن .* زنگار برنج .* هر نوع زنگی . (ناظم الاطباء).* زنگار معروفی باشد و آن از کان مس حاصل می شود و رنگ آن به سبزی و طعم آن شیرین به تلخی مایل بود و دهنه فرنگ همین است و آن را در دواها بکار برند خصوصاً جهت دفع سموم وداروی چشم و بهترین آن را از ملک فرنگ آورند. (از آنندراج ) (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). یک نوع سنگ سبز قیمتی که به دهنه فرنگ اشتهار دارد. (ناظم الاطباء):
ز تاب خشم تو گر پرتوی به روم رسد
شود زبانه آتش دهانه های فرنگ.

کمال اسماعیل (از جهانگیری ).