شمل
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(شَ مَ) (اِ.) چارق، کفش چرمی ساده .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(شَ مْ یا مَ) [ ع . ] (اِ.) گروه، جماعت .
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
1-فَراگیری 2-فَراگرفتَن 3-گروه 4-شانه 5-بادباختَری (بهره از غیاث اللغات)
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ م َ]
{ا}
(اصطلاح عامیانه ) باباشمل . سردمدار.باباماما. کیمسن . رجوع به فرهنگ لغات عامیانه شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ م َ / ش َ]
{ع ا}
باد شمال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). لغتی است در شَمال (شمال ) که بادی است . (منتهی الارب ).* کار فراهم آمده ، گویند: فرقاللّه شملهم ; پریشان گرداند خدای کار فراهم شده ایشان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). کارهای جمعشده . جمعیت . (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). جمع شدن . (غیاث ) (آنندراج ). جمعیت . اجتماع . (یادداشت مولف ): پیش از انتظام شمل و استقامت حال او به دست باید آورد. (ترجمه تاریخ یمینی ص 290).* کار پریشان ، گویند: جمعاللّه شملهم ; فراهم آورد خدای کار ایشان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پراکندگی (از اضداد است ). (برهان ) (یادداشت مولف ) (فرهنگ جهانگیری ). پریشان و پراکنده شدن . (غیاث ) (از آنندراج ). افتراق کارهای پراکنده . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ).* گروه . جماعت . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء): دخل فی شملهم ; درآمد در جماعت و محل ازدحام آنها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گروه از مردمان . (دهار).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ]
{ع مص}
رسیدن کار به همه و فراگرفتن ایشان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). فراگرفتن . (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ جهانگیری ).* به چپ رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* به چپ گرفتن کسی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* تغییر کردن باد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* آرمیدن با زن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).* برچیدن از خرما آنچه بر درخت بود.* در باد سرد نهادن می را تا سرد شود. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* در غلاف گرفتن پستان گوسپند را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). پستان گوسفند در غلاف نهادن . (تاج المصادر بیهقی ).* شمال ساختن برای گوسفند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شمال شود.* شمال بستن بر خوشه خرمابن . (ناظم الاطباء). خوشه خرما درغلاف نهادن . (از اقرب الموارد).* پوشانیدن چیزی را (ناظم الاطباء). به چادر پوشیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ / ش / ش مل ل]
{ع ا}
خوشه خرما پربار و یا کم بار. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). باقی خرما بعد از چیدن . (مهذب الاسماء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ م َ]
{ع ا}
باد شمال . (از اقرب الموارد). باران * اندک از مردم و از شتر و از و از خرما . ج ، اَشمال : ما علی النخلة الا شمل ; نیست بر آن خرمابن مگر کمی از خرما. و رایت شملا من الناس ، و من الابل ; دیدم کمی از مردمان و یا از شتران و اصابنا شمل من المطر; ای قلیل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد).* شانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کتف . چنین است در نسخی ولی صحیح آن کنف است ، گویند: نحن فی شملکم ; ای فی کنفکم . حفظ و حرز. (از تاج العروس ). کنف . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).* توشه دان شبان . (ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ م َ]
{ع مص}
باد شمال رسیدن چیزی یا کسی را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* رسیدن کار به همه افراد و فراگرفتن ایشان را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* رسیدن خیر و شر (از باب سمع است ). رسیدن خیر شمل باشد و رسیدن شر از باب افعال «اشمال ». (منتهی الارب ).* قبول کردن ماده شتر بار را وآبستن شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آبستن شدن شتر. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار).* پنهان کردن شتران شتر کسی را و درآمدن آن شتر در آن گله .(از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ش َ م َ]
{ا}
کفش روستایی . (ناظم الاطباء). پای افزارچرمین باشد و یا پای افزاری را گویند که زیر آن از چرم خام و رویش از ریسمان باشد و آنرا چاروق گویند. (برهان ). پای افزار باشد و آنرا شمم نیز گویند. (فرهنگجهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به شمم شود.