مروق
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(مُ رَ وَّ) [ ع . ] (اِمف .) پالوده شده، صاف شده .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(مُ رَ وِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - صاف کننده . 2 - رواق سازنده، معمار.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(مُ) [ ع . ] (مص ل .) خارج گردیدن از دین و آیین .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ]
{ع مص}
بیرون گذشتن تیر از نشانه و نرسیدن بر آن . (از منتهی الارب ). داخل شدن تیر در نشانه و خارج شدن آن از سمت دیگر یعنی از غیر محل خود، و از آن است مروق از دین ، یعنی بسبب بدعت یا ضلال از دین خارج شدن ، که صفت آن مارق باشد. (از اقرب الموارد). بیرون گذشتن تیر از آنچه بر آن آید و از دین و سنت بیرون آمدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).* خارج گردیدن از دین و آیین .* به سرعت و شتاب نیزه زدن . (ازمنتهی الارب ).* بسیار کردن شوربا را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مرق. (اقرب الموارد).* شوربا در دیگ کردن . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد).* نوعی از پوست تر نهاده باز کردن . (از منتهی الارب ). مرق. (اقرب الموارد).و رجوع به مرق شود.* پراکنده شدن دانه های انگور بر اثر باد یا غیر آن . (از اقرب الموارد).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ]
{ع ا}
ج مَرْق.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به مرق شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ رَوْ و]
{ع ص}
نعت فاعلی از مصدر ترویق. رجوع به ترویق شود. صاف کننده . پالاینده .* رواق سازنده یعنی معمار و کسی که پرده بر سقف خانه بندد. (غیاث ) (آنندراج ):
قدرش مروقیست بر این سقف لاجورد
فرش رفوگری است بر این فرش باستان .

خاقانی .

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ رَوْ وَ]
{ع ص ، ا}
نعت مفعولی از مصدر ترویق. رجوع به ترویق شود. صاف کرده شده و مصفی . (غیاث )(آنندراج ). بی آمیغ. مصفی . صافی . پالوده:
گیتی همه جهل و حب او علم
مردم همه تیره او مروق.

ناصرخسرو.


* بیت مروق; خانه رواقدار. (منتهی الارب ). خانه که رواق بر آن گسترده باشند. (از اقرب الموارد).* شراب پالوده . (دهار). شراب که صاف شده باشد. (از اقرب الموارد). شراب پالوده که اصلاً غش ّ در آن نبود. (غیاث ) (آنندراج ). می صافی کرده . رائق. مصفی . صریح . صریحة. صافی:
باده خوشبوی مروق شده ست
پاکتر از آب و قویتر ز نار.

منوچهری .


نشاط کن ملکا باده مروق نوش
یکی به مجلس بزم ویکی به نغمت زیر.

مسعودسعد.


به جام زر بردست شه آید
مروق می چو بیرون آید از دن .

ناصرخسرو.


دراین برف و سرما دو چیز است لایق
شراب مروق رفیق موافق.

ادیب صابر.


باده جود او از آن همه
نزد من خوشتر و مروقتر.

سوزنی .


تا نیم شب شرابهای مَروق می نوشیدند. (سندبادنامه ص 91).
با دوستان مشفق و یاران مهربان
بنشسته و شراب مروق کشیده گیر.

سعدی .


در خانه های مرتب و اسباب مهیا و شراب مروق و مصفی ...به انواع عیش و عشرث مشغول به نکته گوئی ... (ترجمه محاسن اصفهان ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[مرْ وَ]
{ا ع ا، مص}
در شگفت آوردن و خوشحال ساختن . (غیاث ) (آنندراج ).
-مروق زدن ; شگفتی نمودن . خوشحال ساختن . (حاشیه مثنوی ).