کونه
(نِ) (اِ.) ته چیزی .
● butt
butt ==> [.v]: شاخ زدن، ضربه زدن، پیش رفتن، پیشرفتگى داشتن، نزدیک یا متصل شدن، بشکه، ته، بیخ، کپل، ته درخت، ته قنداق تفنگ، هدف butt
[ن َ / ن]
{ا}
به معنی کونسته است که کفل و سرین آدمی باشد. (برهان ). کونسته . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). سرین و قیل طرف سرین . (فرهنگ رشیدی ). سرین و جفته و کفل آدمی واسب . (ناظم الاطباء). هر یکی از دو طرف نشستنگاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پس شیرین را گفت او را برهنه کن تا همه اندام وی بنگرم . او را برهنه کرد همه اندام او درست بود مگر که کونه چپ او کهتر از آن راست بود. (ترجمه تاریخ بلعمی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انگشتان دست باریک نه دراز و نه کوتاه و شکم با بر راست و دو کونه از پس پشت بلندترو میانه باریک . (ترجمه تاریخ بلعمی ، یادداشت به خطمرحوم دهخدا). چون معاویه به محراب اندرشد به نماز،مبارک شمشیری بزد و راست برفت بر نشست او و هر دو کونه تا استخوان فرودآورد. (مجمل التواریخ و القصص ).
شود دو کونه چو گلزار و بزم چون گلشن .
از نشان دو کونه من غر.
* پیاز پاره ای نباتات چون پیاز نرگس و سنبل و جز آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* قسمت خوراکی بعضی گیاهها. غده بعض گیاهان چون سیب زمینی و شلغم وزردک و امثال آن . جزء ماکول بعض گیاهان ملصق به ریشه چون سیب زمینی و غیره . بیخ پاره ای نباتات چون کلم و شلغم و ترب و سیب زمینی و آن را خایه نیز گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ته چیزهایی ، نظیر: پیاز و تربچه و نظایر آن .* های آخر کلمه ، های نسبت و تشبیه است . (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ).* بیخ . ریشه . بن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-کونه بستن ; ریشه کردن : پیاز آدم ، هر جایی کونه نمی بندد. (امثال و حکم دهخدا).
-کونه کردن پیاز ; پاگیرشدن . استوار شدن در جایی . سابقه پیداکردن و نفوذ یافتن و میخ خود را کوبیدن : بگذار فلان کس یک قدری پیازش در اینجا کونه کند، آن وقت خودش رانشان می دهد. (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ).
* ته چیزی . (فرهنگ فارسی معین ).* قسمتی که از بن گروهه خمیر گیرند آنگاه که گروهه بزرگتر از اندازه مقصود باشد. پرازده . (فرزدق، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* ته میوه هایی ، چون : خیار، سیب ، گلابی و غیره . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* بقیه وام و جز آن . بقیه حساب . ذُبابة. ذُنانة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کونه گذاشتن شود.
{ا}
به معنی کونسته است که کفل و سرین آدمی باشد. (برهان ). کونسته . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). سرین و قیل طرف سرین . (فرهنگ رشیدی ). سرین و جفته و کفل آدمی واسب . (ناظم الاطباء). هر یکی از دو طرف نشستنگاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پس شیرین را گفت او را برهنه کن تا همه اندام وی بنگرم . او را برهنه کرد همه اندام او درست بود مگر که کونه چپ او کهتر از آن راست بود. (ترجمه تاریخ بلعمی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انگشتان دست باریک نه دراز و نه کوتاه و شکم با بر راست و دو کونه از پس پشت بلندترو میانه باریک . (ترجمه تاریخ بلعمی ، یادداشت به خطمرحوم دهخدا). چون معاویه به محراب اندرشد به نماز،مبارک شمشیری بزد و راست برفت بر نشست او و هر دو کونه تا استخوان فرودآورد. (مجمل التواریخ و القصص ).
شود دو کونه چو گلزار و بزم چون گلشن
امیرمعزی (از فرهنگ رشیدی ).
از نشان دو کونه من غر.
سنائی (از فرهنگ رشیدی ).
* پیاز پاره ای نباتات چون پیاز نرگس و سنبل و جز آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* قسمت خوراکی بعضی گیاهها. غده بعض گیاهان چون سیب زمینی و شلغم وزردک و امثال آن . جزء ماکول بعض گیاهان ملصق به ریشه چون سیب زمینی و غیره . بیخ پاره ای نباتات چون کلم و شلغم و ترب و سیب زمینی و آن را خایه نیز گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ته چیزهایی ، نظیر: پیاز و تربچه و نظایر آن .* های آخر کلمه ، های نسبت و تشبیه است . (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ).* بیخ . ریشه . بن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-کونه بستن ; ریشه کردن : پیاز آدم ، هر جایی کونه نمی بندد. (امثال و حکم دهخدا).
-کونه کردن پیاز ; پاگیرشدن . استوار شدن در جایی . سابقه پیداکردن و نفوذ یافتن و میخ خود را کوبیدن : بگذار فلان کس یک قدری پیازش در اینجا کونه کند، آن وقت خودش رانشان می دهد. (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده ).
* ته چیزی . (فرهنگ فارسی معین ).* قسمتی که از بن گروهه خمیر گیرند آنگاه که گروهه بزرگتر از اندازه مقصود باشد. پرازده . (فرزدق، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* ته میوه هایی ، چون : خیار، سیب ، گلابی و غیره . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* بقیه وام و جز آن . بقیه حساب . ذُبابة. ذُنانة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کونه گذاشتن شود.


