الوار
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
( اَ ) (اِ.) 1 - تیرهای بزرگ چوبی که در ساختن سقف خانه به کار می رفت . 2 - چوب های چهارتراش دراز و ضخیم .
الخشب
الخشب
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
[ لر ] پارسی تازی شده (تک: لُر)، لُران
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● board, og, umber, lank, imber, ood

lumber ==> [.v]: تخته، الوار، تیر بریده، الوار را قطع کردن، چوب برى کردن، سنگین حرکت کردن، سلانه سلانه راه رفتن

planking ==> [.vt. & n]: قطعه، قسمت، واحد، قسمتى از برنامه، تخته، تخته میز و پیشخوان مهمانخانه، تخته پوش کردن، تخته تخته کردن

timber ==> [.v. & n]: چوب، تیر، الوار، کنده، درخت الوارى، صداى خشک، ناهنجار، طنین دار شبیه صداى زنگ، با الوار و تیر پوشاندن timber

trave ==> تیر، الوار، چهارچوب اسب بندى

board ==> [.v]: تخته، تابلو، شیئت، تخته یا مقوا و یا هر چیز مسطح، میز غذا، غذاى روى میز، اغذیه، میز شور یا دادگاه، هیئت عامله یا امنا، هیئت مدیره، تخته بندى کردن، سوارشدن، به کنار کشتى آمدن (بمنظورحمله)، تخته پوش کردن، پانسیون شدن، منزل کردن (در شبانه روزى) ـ board

log ==> (logarithm =) ـ [.n]: لگاریتم [.v. & n]: کنده، قطعه اى از درخت که اره نشده، سرعت سنج کشتى، کارنامه، صورت عملیات، سفرنامه کشتى، گزارش سفرنامه کشتى، گزارش سفر هواپیما، گزارش روزانه عملیات هیئت یا عملیات موتور یا ماشین و غیره، ثبت کردن وقایع، کندن کنده درخت، در سفرنامه وارد کردن log

plank ==> [.vt. & n]: قطعه، قسمت، واحد، قسمتى از برنامه، تخته، تخته میز و پیشخوان مهمانخانه، تخته پوش کردن، تخته تخته کردن

wood ==> [.vt. & n]: چوب، هیزم، بیشه، جنگل، چوبى، درختکارى کردن، الوار انباشتن wood


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{ا}
تخته چوبی مسطح و صاف و دراز و ستبر. (ناظم الاطباء). تخته ضخیم بلند. تخته قطور و دراز. چوبهای بریده با ضخامت و ستبر. تخته های بلند و قطور بعرض یک وجب تا یک وجب و نیم و کمتر یا بیشتر.* در تداول مردم اراک ، گوشت آویزان زیر گلوی گاو.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{ع ص ، ا}
جمع عربی لفظ لُر که ایلی است در ایران . (فرهنگ نظام ). در متن اللغة آمده : لور جنسی از اکراد است - انتهی . بنظر میرسد که لر در عربی بصورت لور درآمده و برطبق قاعده عربی به الوار جمع بسته شده است و فارسی زبانان آن را بصورت عربی بکار برده اند. رجوع به سبک شناسی ج 1 ص 383 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{اخ}
نام محلی در کنار راه اصفهان به خوانسار میان علی آباد و عسکران در 82800گزی اصفهان . (یادداشت مولف ). در فرهنگ جغرافیایی ایران «اَلوَر» آمده است . رجوع به الور شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{اخ}
از دیههای سدن رستاق واقع در مازندران . (از مازندران و استرآباد، رابینو ص 125 و 70).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{اخ}
دهی است از دهستان مهرانرود بخش بستان آباد شهرستان تبریز، در 17 هزارگزی شمال باختری بستان آباد و 6 هزارگزی شوسه اردبیل - تبریز. کوهستانی و سردسیر است . سکنه آن 760 تن شیعه اند که بزبان ترکی سخن میگویند. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و ینجه و شغل مردم گله داری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{اخ}
دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان اهر، در 14 هزارگزی جنوب خاوری اهر و2 هزارگزی شوسه اهر - خیاو. کوهستانی و گرمسیر است . سکنه آن 157 تن شیعه اند که بترکی سخن میگویند. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوب و سردرختی و شغل مردم زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان گلیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَل ْ]
{اخ}
دهی است نزدیک شبستر. رجوع به تاریخ هجده ساله آذربایجان چ 3 ص 440 شود.