دارا
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
[ په . ] (ص فا.) 1 - دارنده . 2 - مال دار. 3 - خدای تعالی .
هب , ثری
هب , ثري
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● capitalist, lush, oneyed, ropertied, ich, ealthy, ell-off, ell-to-do
Reich[adjective]
در بر دارنده-دور کردن-مالک-دارندهنام پادشاه مشهور«دارای اکبر» یا «داراب»

عامیانه‌

wellfixed

endow ==> [.vt]: اعطا کردن (به)، (به صیغه اسم مفعول) دارا، چیزى را وقف کردن، وقف کردن، موهبت بخشیدن به endow

wellheeled

fraught ==> [.adj]: پر، مملو، دارا، همراه، ملازم، بار شده [.vt. & n]: بار، کرایه، بار کردن

possessor ==> متصرف، مالک، دارا

wealthy ==> [.adj]: دارا، توانگر، دولتمند، ثروتمند، چیز دار، غنى

well fixed ==> ثروتمند، دارا، پولدار، خوب تثبیت شده

well heeled ==> پولدار، ثروتمند، دارا

capitalist ==> [.adj. & n]: سرمایه دار، سرمایه گراى

flush ==> [.v]: تراز، به طور ناگهانى غضبناک شدن، بهیجان آمدن، چهره گلگون کردن (در اثر احساسات و غیره)، سرخ شدن، قرمز کردن، آب را با فشار ریختن، سیفون توالت، آبریز مستراح را باز کردن (براى شستشوى آن)، تراز کردن (گاهى با up)

moneyed

propertied ==> [.adj]: سهام دار، ملاک، متمکن، داراى خواص معین

rich ==> [.adv]: حقا، کاملاً، خوب، فراوان، بسیار

welloff

welltodo


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{نف}
دارنده . (برهان ):
دارنده تخت پادشاهی
دارای سپیدی و سیاهی .

نظامی .


* خداوند، مالک:
لطیف کرم گستر کارساز
که دارای خلق است و دانای راز.

سعدی .


ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی .

حافظ.


دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
یحیی بن مظفر ملک عالم عادل .

حافظ.


* در بردارنده ، شامل : این خانه دارای پنج اتاق است .* (ا) لای ودردی که در ته خم نشیند. (برهان ):
ز می گر نباشد ز دارا کشم
اگر چند سلطان داراوشم .

عنصری .


* (امص ) درو، درودن و درو کردن:
بدان زایند مردم تا که میرند
بدان کارند تا بکنند دارا.

(فرهنگ اسدی ).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
یا داریوش بزرگ نخستین پادشاه سلسله هخامنشی است که به این نام خوانده شده و نباید او را با دارای اکبر که بدست اسکندر کشته شد، اشتباه کرد. او همان داریوش اول است . رجوع به داریوش اول شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
این پادشاه نیز از خاندان هخامنشی و پسر اردشیر درازدست است که از زنی از اهالی بابل بنام «کسمارتی دین » متولد شد. او را بنام هایی مانند دارابن بهمن بن اسفندیار و دارابن اردشیربن بهمن بن اسفندیار در تواریخ یاد کرده اندو ابن اثیر برای عدم اختلاط او با دارا پسر دارا (داریوش سوم ) عنوان دارای اکبر به او داده است . این پادشاه نوزده سال بر تخت نشست . رجوع به داریوش دوم شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
این پادشاه همان دارای بزرگ است که بدست اسکندر کشته شد و در تواریخ متاخر او را بعنوان داریوش سوم میشناسیم . درکتب پیشینیان دارابن دارا، دارا پسردارا، و گاه بعنوان دارای اکبر نامیده شده است . او را بنام دار و دارابن داراب نیز خوانده اند اما روایت درست تر این است که او فرزند دارای پیشین خود (داریوش دوم ) نبوده ، بلکه نبیره وی بوده است . او پسر آرسان و آرسان فرزند استن و استن پسر داریوش دوم بوده است ، بنابراین این پادشاه به چهار واسطه به اردشیر درازدست می پیوندد. حادثه غلبه اسکندر بر او یکی از چند سانحه بزرگ تاریخ ایران است . رجوع به ایران باستان ج 2 داریوش سوم شود. این پادشاه بنیانگزار شهر معروف دارابگرد است :
چو دیوار شهر اندرآورد گرد
ورا نام کردند دارابگرد
یکی آتش افروخت از تیغ کوه
پرستنده آذر آمد گروه
جهان ازبداندیش بی بیم کرد
دل بدسگالان بدو نیم کرد.

فردوسی .


آخرین صحنه مبارزه این پادشاه با اسکندر در شاهنامه بدینگونه وصف شده است :
... برآمد چنان از دو لشکر خروش
که چرخ فلک را بدرّید گوش
چو دریا شد ازخون گردان زمین
تن بی سران بد همه دشت کین
پدر را نبد بر پسر جای مهر
بر ایشان نبخشود گردان سپهر
شب آمد بدارا درآمدشکست
سکندر میان ، تاختن را، ببست
جهاندار دارا بکرمان رسید
همی از کف دشمنان جان کشید
همه مهتران زار و گریان شدند
ز بخت بد خویش بریان شدند
چنین گفت دارا که هم بی گمان
ز ما بود بر ما بد آسمان ...
گر ایدون که بخشایش کردگار
نباشد تبه شد بما روزگار...
دبیر جهان دیده را خواند شاه
بیاور قرطاس و مشک سیاه
یکی نامه بنوشت با داغ و درد
دو دیده پر از خون و رخ لاجورد
ز دارای دارای بن اردشیر
سوی قیصر اسکندر شیرگیر...
کنون گر بسازی و پیمان کنی
دل از جنگ جستن پشیمان کنی ...
همان من ترایار باشم بجنگ
بروز شتابت نجویم درنگ...
سکندر چو آن نامه برخواند گفت :
که با جان دارا خرد باد جفت
کسی کو گراید به پیوند اوی
زپوشیده رویان و فرزند اوی
نبیند مگر تخته گور، تخت
گر آویخته سر ز شاخ درخت .
و رسیدن اسکندر را به بالین دارای زخم خورده چنین وصف کرده است :
سکندر بر اسب اندرآمد چو باد
سر مرد خسته به ران برنهاد
نگه کرد تاخسته گوینده هست
بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرویش
گشاد از بر آن جوشن پهلویش
ز دیده ببارید بر وی سرشک
تن خسته را دید دور از پزشک
بدو گفت بدبر تو آسان شود
دل بدسگالت هراسان شود
تو برخیز و درمهد زرّین نشین
وگر هست نیروت بر زین نشین
زهند و ز رومت پزشک آورم
به درد تو خونین سرشک آورم
سپارم ترا پادشاهی و تخت
چو بهتر شوی ما ببندیم رخت
جفا پیشگان ترا هم کنون
بیاویزم از دارها سرنگون ...
و نظامی پس از شکست داراداستان را چنین میسراید که اسکندر به بالین او می آید:
سر خسته را بر سر ران نهاد
شب تیره بر روز رخشان نهاد
فروبسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز از این خون و خاک
رها کن که در من رهائی نماند
چراغ مرا روشنائی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کآمدی سوی من
نگهدار پهلو بپهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
هنوز آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن ز دست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان چو روز آشکاراست این ...

نظامی گنجوی (شرفنامه ).


رجوع به داریوش سوم شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
اسپهبد مجدالدین دارا پادشاه دیلمان است و در نیمه دوم قرن ششم هجری می زیست و از امیران گمنام آنروزگار بوده است . رجوع به مازندران واسترآباد رابینو. ترجمه وحید مازندرانی ص 196 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
فرزند قابوس وشمگیر پادشاه معروف آل زیار بوده و پس از شکست و درگذشت پدرش قابوس ، بنا بنوشته صاحب کتاب حبیب السیر بخدمت امیران سامانی درآمده است . رجوع به حبیب السیر ج 2 ص 367 شود. اما به نوشته ابوالفضل بیهقی وی به عنوان نوا و گروگان در دیار غزنویان می زیسته است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
دارا پسر رستم شروین سیزدهمین اسپهبد تبرستان در دوران نخستین فرمانروایی آل باوند که در قرن چهارم میزیسته است . (معجم الانساب ج 2 ص 286).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
فرزند اردوان سوم پادشاه اشکانی است که در جنگ او با رومیان مقرر شد که همین دارا را برای تجدید مودت و دوستی میان دو کشور به روم فرستند. رجوع به ایران باستان پیرنیا ج 3 ص 2047 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
دژی است که دارای بزرگ (داریوش سوم ) در کوههای مازندران ساخته بود. رابینو در کتاب «مازندران و استرآباد» نویسد: ده کوسان در پای قلعه آب دارا بوده و این قلعه بدون شک همان قلعه دارا (دژدارا) است که نزدیک قریه مرزن آباد کنونی قرار داشته است . رجوع به مازندران و استرآباد ترجمه وحید مازندرانی ص 215 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
شهر کوچکی بوده است در بین النهرین (عراق). صاحب حدود العالم در بخش «سخن اندر ناحیت جزیره (بین النهرین ) و شهرهای وی » گوید; «... دارا شهرکی است بر دامن کوه و اندر وی آبهای روان بسیار». (حدود العالم چ سیدجلال الدین طهرانی ص 91).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
شهری است که تیرداد اول پادشاه اشکانی ساخته بود. «از کارهای او [ تیرداد ] بنای شهر جدیدی است که ژوستن گوید: دارا نام داشت و در کوه زاپا اُرته نُن واقع بود... این شهر را از هر طرف کوههایی که شیب های تند داشت احاطه میکرد. خود شهر در جلگه ای واقع بود که حاصلخیزیش را بسیارستوده اند. بعضی از نویسندگان رومی نام این شهر را داریوم ضبط کرده اند. (ایران باستان ج 3 ص 2207 و 2208) (مازندران و استرآباد ترجمه وحید مازندرانی ص 217).