زخ
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(زَ) (اِ.) 1 - ناله، آواز حزین . 2 - بانگ، بانگ جرس .
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
1-درخشیدنِ آتش 2-سپوختَن 3-اَنداختن، به مَغاک 4-اَز پَس راندَن 5-تیز راندن، شتران را 6-گادَن، زن را 7-خشم گرفتن، کینه وَرزیدَن 8-گمیز انداختَن 9-آب دادنِ زن (آنندراج) 10-کینه، خشم(لاروس)
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[زَ]
{ا}
آواز حزین . (شرفنامه منیری ) (رشیدی ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) آواز و ناله حزین (جهانگیری ) (برهان قاطع). ناله و بانگ حزین . (فرهنگ میرزا). ناله حزین . اسم مصدر است از زخیدن . (فرهنگ نظام ). ناله زار و حزین (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 79):
بوی بر آمیخت گل چو عنبر اشهب
بانگ برآورد مرغ چون زخ طنبور.
منجیک (از لغت فرس ) (جهانگیری ) (سروری ) (فرهنگ نظام ).
-زخ زدن ; ناله کردن . زاری سردادن .رجوع به زخ زدن و زخ زنان (در ذیل زخ زدن ) شود.
* بانگ و صدای زنگ. (برهان قاطع). بانگ جرس . (فرهنگ خطی ) (موید الفضلا). شور و بانگ و صدای جرس . (غیاث اللغات ). در موید بمعنی بانگ جرس هم آمده . (سروری ). آواز و بانگ بلند :
بترسد چنین هر کس از بیم کوس
همی بر خروشند چون زخ ّ کوس .

فردوسی .


رجوع به ژخار و ژخ شود.* مخفف زخم (بمعنی زدن ). (انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان قاطع) (از فرهنگ نظام ) (جهانگیری ) (رشیدی ). رجوع به زخم ، زخمه و آهنگ شود.
-چشزخ ; چشم زخم . چشم زدن یا چشم زدگی . نظر:
بیدار شد رسید بشارت که یافته ست
از چشزخ حوادث قطب جهان شفا.

پوربهای جامی .


رجوع به چشزخ و چشم زخ و زخم شود.
-چشم زخ ; چشم زخم . نظرخوردگی:
گردون و ان یکادهمی خواند و قل اعوذ
ازبهر چشمزخ که نه اش نام و نه نشان .

کمال اسماعیل .


رجوع به چشم ، چشم زخ ، چشم زخم ، زخم ، نظر و نظر زدن شود.
-چشم زخ زدن ; چشم زدن .نظر زدن:
عطارد را بدوزم دیده بد
که جادو خامه ام را چشمزخ زد.

عمید.


رجوع به چشمزخ ، چشمزخم و زخم شود.
-چشمزخ کردن ; چشم زخم زدن . نظر زدن . چشم زدن:
زحل در حشمتش چون چشمزخ کرد
ز اشک خون رخ ما پر ازخ کرد.
عمید لوبکی (از رشیدی ، فرهنگ نظام ، انجمن آرا و دیگر فرهنگها).
رجوع به زخم ، چشزخ ، چشم زدن ، نظر زدن و چشمزخ شود.
* طعنه . گواژه . طنز. زخم زبان:
چون کَشَف انبوه غوغایی بدید
بانگ و زخ ّ مردمان خشم آورید.

رودکی .


شعر مذکور از کلیله و دمنه رودکی است ، و در کلیله نصراللّه منشی چنین آمده : چون به اوج هوا رسیدند، مردمان را از ایشان شگفت آمد از چپ و راست آواز بر خاست که بطان سنگپشت را می برند. سنگپشت ساعتی خاموش بود آخر بی طاقت گشت و گفت تا کور شود هر آنکه نتوان دید. (یادداشت مولف ).* فرو بردن چیزی باشد بزور و عنف در مغاک . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). جهانگیری فروبردن و سپوختن در مغاک را هم معنی دیگر لفظ زخ قرارداده اما سند نداده است . (فرهنگ نظام ). در فرهنگ به معنی چیزی فرو بردن در مغاک . (رشیدی ). در جهانگیری گوید، چیزی فرو بردن در مغاک . (انجمن آرا) (آنندراج ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[زَ]
{ا}
مخفف ازخ . (از شرفنامه منیری ). علتی باشد که آدمی و اسب را بهم میرسد و آنرا زخ نیز گویند و بعربی ثولول خوانند. (برهان قاطع). علتی است که مر آدم و اسب را پیدا شود. (جهانگیری ). ثولول . (دهار). مخفف ازخ . بعضی به فارسی گفته اند. (رشیدی ). بعضی به فارسی هم گویند و آن پاره گوشتی است که از جلود مردم پدید آید که بعربی ثولول گویند، و ازخ نیز نام دارد. (از سروری ) (از فرهنگ خطی ). این که صاحب فرهنگ جهانگیری گفته : زخ علتی است مر آدمی را، همان اژخ است که شگیل و بعربی ثولول گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف آزخ است بمعنی خال گوشتی . (فرهنگ نظام ). رجوع به ژخ ، ازخ ، اژخ ، ثولول ، ثولول ، شگیل و زگیل شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[زَخ خ]
{ع مص}
این کلمه ریشه ای است صحیح که معنی دور افکندن و چیزی رااز خود جدا کردن دهد. (از مقاییس اللغة ج 3 ص 7). معنی اصلی این ماده دفع و افکندن است . (از متن اللغة).دفع. (الدرالنثیر سیوطی ). ابن درید گوید: هر گونه دفع را زخ گویند. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).* سپوختن کسی را بدست ، تا در گَوی افکنی . (تاج المصادربیهقی ). کسی را سپوختن و انداختن او را در مغاک . (از منتهی الارب )(از محیط المحیط) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). انداختن کسی را در مغاک . (از ترجمه قاموس ). سپوختن و بدست فاتر انداختن . (از المصادر زوزنی چ تقی بینش ج 1 ص 97). در گودال افکندن کسی را. گویند: زخه فی وهدة; یعنی افکند او را در گودال . و در حدیث است : «مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح ، من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق و زخ فی النار»; یعنی خاندان من همچون کشتی نوحند، کسی که با آن رود نجات یابد و هر که ترک آن کند، در آتش افکنده شود. (از اساس البلاغة). زخ به فی النار(در حدیث مثل اهل بیتی ); یعنی بدور افکنده شود. (ازنهایه ابن اثیر).* از پس راندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): زخ فی قفاه ; یعنی دفع کرد و بیرون راند او را. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از متن اللغة). در حدیث ابوبکره آمده : فزخ فی اقفائنا; یعنی رانده و بیرون افکنده شدیم ، ما را بیرون راندند. (از نهایة ابن اثیر).* خشم گرفتن . (تاج المصادربیهقی ) (از اقرب الموارد). خشم گرفتن . (از منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). خشم گرفتن . (از محیط المحیط) (از متن اللغة). زخ و زخه حقد و غضب و غیظ است . صخر الغی گوید:
فلا تقعدن علی زخة
و تضمر فی القلب وجداً و خیفا.
و گویند: زخ الرجل ; یعنی در خشم شد آن مرد. ابن سیده گوید، زخه بمعنی کینه و خشم شنیده نشده است که جز در این بیت بکار رفته باشد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به تهذیب الالفاظ ابن سکیت ص 76 و تعلیقات آن کتاب ص 718 و زخه در این لغت نامه شود.* کینه ورزیدن . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ).* برجستن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (منتخب اللغات ). جستن .(از ترجمه قاموس ) (از متن اللغة). گفته اند «و ربما وضع الرجل مسحاته فی وسط نهر ثم یزخ بنفسه »; یعنی گاه باشد که مرد بیل خود را در میان رود بگذارد و خود بجهد. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).* تیز راندن ساربان شتران را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سخت راندن حدی کننده شتررا. (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط). زخ بمعنی شتاب آید. گویند: زخ الحادی الابل ; یعنی بشتاب راند شترانرا. (از تاج العروس ) (از متن اللغة). و از این ریشه است مزخ بمعنی ساربانی که تند براند، چنانکه در این بیت آمده:
ان علیک حادیاً مزخا
اعجم لایحسن الا نخا .

(از لسان العرب ).


* سیر عنیف ; بدرشتی و خشونت راه پیمودن . زخ و نَخ ّ، هر دو بمعنی مذکور آمده است . (از تاج العروس ). گویند: زخ الحادی ; یعنی رفت سرود گوی شتر، رفتن درشتی . (ترجمه قاموس ). راه رفتن بدرشتی . (از متن اللغة) (از لسان العرب ).* دور رفتن و امعان در راه یا در حفر گودال و مانند آن . بسیار رفتن و بسیار عمیق کندن حفره . (از متن اللغة).* گاییدن زن را. (از منتهی الارب ) (از محیط) (از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء). زخ ، جماع است و مزخه زن را گویند. (از مقاییس اللغه ج 3 ص 7). بکنایت ، زن را مزخة گویند. و از علی (ع ) روایت کنند که گفته است:
طوبی لمن کانت له مزخة
یزخه ثم ینام الفخة.
و نیز گویند: «بات یزخها»; یعنی شبانگاه او را گایید. (از اساس البلاغه ). زخ بمعنی مجامعت با زن از معنی اصلی زخ که دفع و راندن است گرفته شده و لحیانی درباره وجه آمدن مزخه و زخه بمعنی زوجه چنین گفته است . زیرا مزخه بویژه اگر بفتح میم خوانده شود معنی محل دفع میدهد، یعنی مرد در او دفع میکند. (از لسان العرب ).* بول خود را بدورپاشیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): زخ ببوله ; انداخت کمیز را. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از محیط المحیط). انداختن بول را. (از ترجمه قاموس ). زخ بدین معنی لغتی است در ضخ . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).* آب راندن زن در وقت جماع . زَخّاخة، زنی که در وقت جماع آب راند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ماخوذ است از زخ بمعنی دفع. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). رجوع به زخه شود.* (در تداول عامه عرب ) ریزش بارانست بشدت . (از محیط المحیط). گویند: زخ المطر یا زخت السماء;یعنی باران بشدت بزمین ریخت . زخه ، یک دفعه باران شدید. (از حاشیه متن اللغة).* (در تداول عامه عرب ) آماده کردن اسب و مانند آن است پشت خود را برای سوار شدن . تخت کردن چارپا پشت خود را . (از محیط المحیط).* سخت درخشیدن آتش ، زخیخ نیز بدین معنی آید و فعل آن از باب ضرب آید. گویند: «زخ الجمر»; یعنی سخت درخشید آتش . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). زخ و زخیخ ، سخت درخشیدن آتش باشد. گویند: «انظرالیه کیف یزخ »; یعنی او را بنگر چگونه میدرخشد. (از اساس البلاغة). درخشیدن و بدین معنی است زخیخ . (منتخب اللغات ) (از محیط المحیط) (از متن اللغة). زخ و زخیخ بمعنی درخشیدن اخگر است . (از ترجمه قاموس ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). در بیشتر نسخه های قاموس و همچنین در همه معاجم مهم زخ الجمر (با جیم ) آمده که معنی درخشیدن آتش دهد اما در برخی از نسخ قاموس «زخ الخمر» باخاء ضبط شده است . (از تاج العروس ). درخشندگی و تلالو پارچه ابریشمین . برق زدن حریر. (از متن اللغة).