بابا
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
( اِ.) 1 - پدر. 2 - پدربزرگ . 3 - عنوانی برای عارفان و حکیمان : باباافضل، باباطاهر. 4 - شخص، کس (عنوانی غیرمحترمانه ).
الاب
الاب
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● father, apa
Masc.,Masc.[noun],Papa,Vater, Masc.[noun],Papa,Vati[noun]
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
sm
babbo
---------------- Ghowli@gmail.com
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
sm
papà
---------------- Ghowli@gmail.com

عامیانه‌

dad ==> [.n]: (در زبان کودکانه) بابا، بابا جان، آقاجان

از روی‌ شوخی‌ یا محبت‌

daddy ==> (زبان عامیانه، عنوان خودمانى dad) بابا

bugger ==> آدم پست، کثیف و فاسد

baba ==> پدر، بابا

pa ==> [.n]: (زبان عامیانه) بابا، پاپا

papa ==> [.n]: بابا، پاپا، آقاجان، پاپ، کشیش ناحیه

father ==> [.v. & n]: پدر، والد، موسس، موجد، به وجود آوردن، پدرى کردن father


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
پدر. اَب . باب . والد:
هست مامات اسب و بابا خر
تومشو تر چو خوانمت استر.

سنائی .


ز ابتدا سرمامک غفلت نبازیدم چو طفل
زانکه هم مامک رقیبم بود و هم بابای من .

خاقانی .


من از شفقت پیربابای خویش
فراموش کردم محابای خویش .

نظامی .


گفت بابا درست شد دستم .

نظامی .


گفت بابا روانه شد پایم
کرد رای تو عالم آرایم .

نظامی .


گفت بابا چه زیان دارد اگر
بشنوی یکبار تو پند پدر.

مولوی .


طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مرکبش جز شانه بابا نبود.

مولوی .


سر برآورد و گفت پیر کهن
جان بابا سخن دراز مکن .

سعدی (هزلیات ).


پسر مرد تهی کیسه مبادا زیبا
گرچه از دولت اوکیسه کند پر بابا.

اوحدی .


زیباتر آنچه ماندز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو.

وحشی .


* در خطاب به پسر، به معنی جان بابا. عزیز پدر:
پسری با پدر بزاری گفت
که مرا یار شو به همسر و جفت
گفت بابا زناکن و زن نه
پند گیر از خلایق از من نه .

اوحدی (از آنندراج و انجمن آرا).


-امثال :
قدر بابا آن زمان دانی که خود بابا شوی .
بازی بازی با ریش بابا هم بازی .
رجوع به امثال و حکم دهخداشود.
در زبان اطفال نیز پدر را گویند* پدر و جد را گویند که پدر پدر و پدر مادر باشد. (برهان ) (هفت قلزم ) (شعوری ) (آنندراج ). نیا. پدربزرگ.* مردی . کسی . تنی : من بابائی هستم غربیه (تداول ).* در زبان بربری و ترکی و عربی غربی به معنی پدر است . (دزی ج 1 ص 47).* «بابا» را بر پیران کامل اطلاق کنند که بمنزله پدر باشند چنانکه باباافضل کاشی و باباطاهر همدانی و امثال ایشان و اتراک نیز آتا گویند مانند: رنگی آتا و وادون آتا که نام دوتن از مشایخ خوارزم بوده و قبر ایشان زیارتگاه است .و مردم اولاد خود را بنام ایشان نذر کنند و مبارک دانند و آتانیاز خوانند و در بلاد روم پیران و مرشدان خود را، دده گویند و هر کس را که در کاری بزرگ باشد تعظیماً بابا خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). سرکرده و ریش سفید طایفه قلندران را نیز بابا گویند. (برهان ) (هفت قلزم ):
بابای شفیق و پیر خوش دم
تاریخ کهن سرای عالم .

ظهوری (ساقی نامه ).


* در استعمال فارسی به هنگام ندا و خطاب گاهی بجای «یا هذا»ی عرب بکار رود: بابا حالا که نمیشود رها کن . بابا مجبورت که نکرده اند. بابا برو پی کارت . بابا ول کن: این دو نفر نیز حساب دخل و خرج خود کرده اند،یکی را یکنفر خورنده زیاده بوده ، آن یک کدخدا گفته که بابا ترا یک نفر زیاده از من است برخیز و با خانه خود رو که من این وجه میدهم . (مزارات کرمان ص 52).* رئیس قاطرچیان . هر یک از روسای قاطرخانه دولتی . لقب گونه ای بوده است که بروسای قاطرخانه شاهی در دوره قاجاریه میداده اند: بابا اکبر. بابا شعبانعلی . باباشمل .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
پاپ : فهو عندالمسلمین کالبابا، اوکخلیفة پطرس ، عندالنصاری الکاتولیک . (نقود ص 133): و ربما استعصوا علیه فیها ربهم حتی یصلح بینهم البابا. (ابن بطوطه ). و یاتی الیها [ الی ایا صوفیه ] البابا، مرة فی السنة. (ابن بطوطه ). رجوع به پاپ شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
ادگار بلوشه در توضیح «باباخاتون » آرد: محققاً «بابا» باید خواند و این کلمه در مغولی بنا بر علم الاعلام مغولی از کلمه چینی «پاپا» بزبان مغولی وارد شده است . (جامعالتواریخ ج 2 ص 36 بخش فرانسوی ).و رجوع به ص 354 همان جلد شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
نام مولای عباس .* نام مولای عایشه .* نام پدر عبدالرحمن بن بابا یا باباه تابعی .* نام پدر عبداللّه بن بابا یا بابی یا بابیه تابعی . (منتهی الارب ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
(میرزا...) جلدساز معروف که جلدهای روغنی عالی ساخته است و نمونه آن در کتابخانه سلطنتی به تاریخ 1206 ه' . ق. مرقع شماره 45 ضبط است . (از نمونه خطوط خوش کتابخانه ملی ایران ص 144).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
دهی جزء دهستان طارم سفلی بخش سیروان شهرستان زنجان . 14هزارگزی باختری سیروان و 14هزارگزی راه مالرو زنجان - طارم . کوهستانی با هوای سردسیر. سکنه آن 94 تن . شیعه و آب آن از چشمه و محصول عمده آنجا غلات و شغل مردان زراعت .صنایع دستی زنان گلیم بافی و جاجیم بافی است . راه مالرو و صعب العبور دارد. و بنای امام زاده ای بنام بابا های وهوی که قدیمی است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
لقب گنجعلی خان زیگ. تصویر او در عمارت چهل ستون اصفهان منقوش است . رجوع به گنجعلی خان و تاریخ کرد ص 208 و عالم آرای عباسی چ 1 طهران ص 733 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
(کوه ... ) کوهی در مغرب کابل ، سرچشمه رود هیرمند.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
سامی بیک گوید: قصبه ایست در قضای ایواجق ازسنجاق بیغا در نزدیکی بابابرونی غربی ترین نقطه آناطولی ، دارای 4000 تن نفوس است و یک لنگرگاه کوچک و استوار دارد، زمانی در این قصبه کاردهای بسیار خوب مشهور بکارد یتاغان میساختند. (قاموس الاعلام ترکی ج 2).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
قصبه کوچکی است در تسالیا واقع در 15هزارگزی شمال شرقی ینی شهر. (قاموس الاعلام ترکی ج 2).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
قصبه کوچکی است در ساحل جنوبی نهر کوستم . (قاموس الاعلام ترکی ج 2).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
(امیر...) حاکم کابل . صاحب حبیب السیر آرد: در اواخر همین سال میرزاشاه محمودبن میرزا بابر که بعد از فرار سپاه میرزاجهانشاه بولایت سیستان افتاده بود در محاربه ای که میان امیرخلیل هندوکه و حاکم کابل امیربابا روی نمود شربت شهادت چشید ... (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 78).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[بُل ْ لاه]
{اخ}
یکی از چهار دروازه حلب: حلب را شهری نیکو دیدم باره عظیم دارد...قلعه عظیم همه پرسنگ نهاده بقیاس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده و آن شهر باجگاه است میان بلاد شام و روم و دیار بکر و عراق... چهار دروازه دارد: باب الیهود، باب اللّه ، باب الجنان ، باب الانطاکیه ... (سفرنامه ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 12، چ برلین ص 84).