جره
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(جَ رِّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - دام برای شکار آهو و غیره . 2 - خرمهره . 3 - سبو.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(جُ رِ) (ص مر.) نوجوان .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(جُ رِّ) (اِ.) 1 - جنس نر جانوران از هر نوع . 2 - باز نر.
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
1-سَبو (آنندراج) 2-نُشخوار (برهان)
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● male

male ==> [.adj. & n]: جنس نر، مذکر، مردانه، نرینه، نرین، گشن male


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج َرْ رَ]
{ا}
خمچه و سبو. (برهان ) (ناظم الاطباء). سبو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ظرف معروفی است از خزف . (از متن اللغة). ظرفی است از سفال که میان آن بزرگ است و دهن گشادی دارد. (از اقرب الموارد). ج ، جَرّ. جرار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (متن اللغة). خمچه و سبوی (لغت محلی شوشتر نسخه خطی ). کوزه . سبو. سبوی . (یادداشت مولف ):
جرعه ای ز آن جام راهب آن کند
که هزاران جره و خمدان کند.

مولوی .


* مقداری از هر چیز که توان مثل سبوبرداشت . (لغت محلی شوشترنسخه خطی ).* نان یا نانی که در خاکستر گرم پزند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة). نان یا نان خاصی است که در خاکستر یا ریگ گرم بپزند. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).* دام آهو. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). دامی است برای صید آهو و آن چوبی است که رسنی به آن بسته شده و وتری دارد و در خاک پنهان کنند که چون پای آهو وارد آن شود گرفتار گردد. یا چوبی است به اندازه ذراع که کفه ای بر سر و رسنی در وسط دارد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جُرًّه . (اقرب الموارد) (متن اللغة) (منتهی الارب ). رجوع به این کلمه شود.* وزنی است از اوزان قدیم ، که آن را ماریمنون نامند که از زیت هفتاد و دو رطل و از شراب هشتاد رطل و از عسل صد و هشت رطل باشد و گفته اند جرة بطور مطلق بیست وچهار قسط باشد و جره صغیر چهار قسط است . (از بحر الجواهر).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج ُرْ رَ]
{ص ، ا}
نرینه هر جانور باشد از چرنده و پرنده عموماً. (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). نر هر چیز باشد عموماً. (از لغت محلی شوشتر نسخه خطی ) (بهارعجم ):
در آن زمان که بخندد چو کبک دشمن تو
عقاب جره برآید ز بیضه عصفور.

عثمان مختاری .


از شکوه و عدل و امن او تذرو کبک را
باز جره زقه داد و چرغ زیر پر گرفت .

مسعودسعد.


بر یاد گرز و تیغ تو محکم کنند و تیز
پیلان مست یشک و پلنگان جره ناب .

عثمان مختاری .


درآمد شه از مهر آن نوشناز
بدان جره کبک چون جره باز.

نظامی .


هواداری مکن شب را چو خفاش
چو بازجره خور روزرو باش .

نظامی .


چشم شوخت جره شاهین است کز بهر شکار
میزند هر دم ز مژگان بال و پر در آفتاب .

ملاطغرا.


چو جره باز اجل بال قهر بگشاید
به پیش ضربت او چه عقاب چه عصفور.

(ازالغراضه ).


* بخصوص بازنر چه مراد از جره باز نر بود. (از برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (از بهارعجم ) (از لغت محلی شوشتر). نرباز خصوصاً یعنی جره نر است و باز ماده آن است و به نسبت باز جره ، کوچک و کم شکار و ضعیف می باشد و به این معنی ترکی است . (از غیاث اللغات ).* بعضی باز سپید را گفته اند خواه نر خواه ماده باشد. (برهان ) (از ناظم الاطباء).* (ص ) دلیر و شجاع . (غیاث اللغات ) (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). دلاور. پردل . (یادداشت مولف ).* جلد و چابک . (برهان ) (ناظم الاطباء):
در بزم خوب تر ز تذرو ملونی
اندر مصاف جره تر از باز ازرقی .

اسفرنگ.


لیک بود اشقر گزیده شاه
جره تر ز ابلق سپید و سیاه .

امیرخسرو دهلوی .


بر چنین درگهی که مرغ علوش
می نهد بر سپهر هفتم عش
چاوش خوب روی می باید
جره و چست و چابک و خامش .

پوربهای جامی .


* جوان در باز و دیگر پرندگان . (یادداشت مولف ).* بعضی گویند به معنی چاردانگ هر چیز است یعنی نه بزرگ نه کوچک . (برهان ). متوسط از هر چیز که نه بزرگ باشد نه کوچک . (ناظم الاطباء).* بعضی کوچک هر چیز را جره گویند. (برهان ). هر چیز کوچک . (ناظم الاطباء). کوچک هر چیز هم هست .(لغت محلی شوشتر نسخه خطی ).* نهر آب کوچکی که از بزرگی جداکرده باشند. (ناظم الاطباء).* نام سازی است مانند شترقوه لیکن کوچکتر از آن است . (برهان ). سازی است شبیه شترغو و از آن کوچکتر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا):
مغنی به آن جره جان نواز
به آهنگ ما ناله نو بساز.

نظامی .


بیا مطرب آن جره طفل وش
چو طفلان ببر گیر و بنواز خوش .

امیرخسرو دهلوی .


* اسب که برآن سوار شوند. (غیاث اللغات ):
شبه آن جره بدراه که دادی زین پیش
نشنیده ست و ندیده ست ندیم دوران .

حکیم شفائی (از بهارعجم ).


-جره باز ; بازسفید و چست و چالاک و شکاری و تند و تیز. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ):
کسی چون بدست آورد جره باز
فروبرده چون موش دندان به آز.

سعدی .


بقید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود.

سعدی (بوستان ).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج ُ رَ]
{امص}
دلیری . (یادداشت مولف ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج َ رَه ْ]
{ع ا}
ج جرهة. (از منتهی الارب ). رجوع به این کلمه شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج ُرْ رَ / ج ر]
{اخ}
قریه ای است از قرای شیراز. (برهان ). قریه ای است نزدیک شیراز. (ناظم الاطباء). قریه ای از حومه شیراز که گفته [اند] آن گره است و معرب آن جره است . (آنندراج ):
از خطه شیراز گشایش مطلب
کز زیر گره دارد و از بالا بند.

(از آنندراج ).


که کره همان است و بند، بند امیرعضدالدوله است . (از آنندراج ). بپارسی گره گویند. شهرکی کوچک است و هوای آن گرمسیر است و آب آن از رود است که خود رود گره گویند و منبع این رود از ماصرم است و از این شهرک جز رز خراجی و خرما و غله هیچ نخیزدو مردم آنجا بیشترین سلاح ور باشند و جامع و منبر دارد و مور جره هم از اعمال آن است . (از فارسنامه ابن البلخی صص 142 - 143). صنیعالدوله آرد: جره اسم بلوکی است در فارس مشتمل بر شانزده قریه در میان جنوب و مغرب شیراز فی مابین این بلوک و شیراز. اول بلوک مسمی بسیاخ ، دوم بلوک کوهمره ماصرم ، یکی از قرای جره جعلیقان نام دارد و هوایش گرمسیر است . این بلوک از طرف طول از جانب مغرب متصل به اراضی کازرون است و از سمت مشرق بقرای خانیک و نوجین میرسد. حاصل آن غله و برنج و تنباکو و حبوبات که از آن جمله کنجد و خشخاش است و قلیلی مرکبات و چند اصله نخل در بعضی از قرا موجوداست . اهالی این بلوک زارع و رعیت پیشه اند. شکار آنجااز وحوش آهو و خوک و از طیور دراج و حباری و تیهو باشد و در آن نواحی مرغزاری است که در فصل زمستان نرگس زار بسیار ممتازی است . آب آن از رودخانه ای است که آن هم معروف به جره است و منبع آن از کوهستان کوهمره ماصرم است . از منبع تا قریب ده فرسخ بجانب مشرق و میانه جنوب و مشرق جریان دارد و پس از آن از میانه جنوب و مغرب تا چهار فرسخ در کوهستان حرکت میکند و به بلوک جره که رسید از کوهستان خارج میشود. آب آن شیرین و گواراست ولی محاذی جره از سمت مشرق، رودخانه شوری به آن ملحق میشود و همه جا بسمت جنوب جاری است ودر حوالی قریه جمیله که از توابع خشت است و رود فاریاب که از توابع تنگستان میباشد دو رودخانه کوچک به آن می پیوندد. در کنار قریه دالکی از کوهستان خارج می شود و ده فرسخ در اراضی دشتستان جریان دارد تا به دریا میریزد و از جرم که گذشت رعایا و زارعان ناگزیر از آن مینوشند و نخلستان و دشتستان از این رودخانه مشروب میگردد ولی بزراعت آنجا چندان استفاده نمیرساند. هر قریه از بلوک جره از بیست تا یکصد خانوار است و کمتر قریه ای است که مسجد نداشته باشد ولی حمام تنها یک باب در قریه سیرزجان دارد که بسیار کثیف است .(از مرآت البلدان ج 4 صص 223 - 224). نام قصبه ای است به فارس از اعمال شیراز و نسبت بدان جرهزی است . (از تاج العروس ذیل ماده جرهز). نام یکی از دهستانهای چهارگانه بخش مرکزی شهرستان کازرون و حدود و مشخصات آن بقرار زیر است :
از شمال به دهستانهای جروق و فامور و ازخاور به ارتفاعات کوهمره سرخی و از باختر به کوههای لارآویز و سرمشهد و از جنوب به دهستان و جلگه فراشبند محدود است . موقعیت آن جلگه و دامنه و رودخانه جره از وسط آن جاری میگردد، هوای آن گرم و مالاریایی است و آب مشروب و زراعتی آن از رودخانه جره و چشمه و قنات تامین میشود. محصولات آن عبارتند از: غلات ، برنج ، حبوبات ، لبنیات و جزئی مرکبات و خرما و شغل اهالی زراعت و گله داری و باغبانی است . مردم آن شیعه دوازده امامی هستند و به زبان ترکی و فارسی سخن می گویند این دهستان از 27 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل می یابد و درحدود 4300 تن جمعیت دارند و قرای مهم آن عبارتند از: سریزجان ، سرمشهد، بالاده ، و ایلان جدول ترکی و مرکز دهستان ، قریه جره میباشد. و طایفه فارسیمدان از ایل قشقایی در این دهستان قشلاق میکنند و راه فرعی کازرون بفراشبند از وسط دهستان کشیده شده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7). رجوع به نزهة القلوب ج 3 ص 127 وفارسنامه ناصری و جغرافیای غرب ایران 109، 110، 111، 112 و 181 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج ر]
{اخ}
دهی است که مرکز دهستان جره از بخش مرکزی کازرون میباشد. این ده در شصت وچهارهزارگزی جنوب خاوری کازرون در کنار راه فرعی کازرون بفراشبند واقع شده و محلی جلگه و گرمسیر مالاریایی است و 447 تن سکنه شیعه فارس و ترک دارد. آب آن از رودخانه جره تامین میشودو محصول آن غلات ، برنج ، کنجد و ماش است و اهالی به زراعت اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج َرْر]
{اخ}
دهی است از دهستان رودزرد از بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. این ده در بیست هزارگزی جنوب باختری باغ ملک و در دوازده هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو باغ ملک به هفتگل واقع شده و محلی کوهستانی و معتدل است و 100 تن سکنه دارد. آب آن از رود زرد تامین میشود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت است و راه اتومبیل رو دارد و ساکنین از طایفه مکاوند بالا هستند. آثار سد خرابه قدیمی شاهپور ذوالاکتاف در این آبادی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ج رَ]
{اخ}
نام قلعه ای است به جره در ناحیه کازرون که آن را قلعةالشیوخ گویند. (از تاریخ سیستان صص 78 - 79).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رَ]
{اخ}
نهر جره از ماصرم برخیزد و نخست مسجان را آب دهدو برود و جره و نواحی آن را آب دهد و بعضی از روستای غندجان پس با نهر بشاپور آمیخته شود و در دریا افتد. (از فارسنامه ابن البلخی ص 151). رجوع بجره شود.