دول
(دَ وَ) (اِ.) (عا.) مماطله، تأخیر در اجرای امری .
(دُ وَ) [ ع . ] (اِ.) جِ دولت .
(دُ) (اِ.) 1 - ظرف چرمین یا فلزی که با آن آب کشند. 2 - ظرفی که در آن شیر دوشند. 3 - سبد. 4 - برج دلو. 5 - (کن .) آلت رجولیت .
الف)رَواگین (= متداول)؛ // ب)پارسی است، در پهلوی دول (عمید)، تازی و دگرگشتهی دَلو است (آنندراج)، سُریانی است و برگرفته از دولا (معین)، دُول، دَهوِه (آنندراج)؛ // پ)آبامِ دول، دوآبدان (فرهنگ پهلوی)؛ // ت)(تک: دَولَه)، کِشورها (معین)، سِتادها (فرهنگ کوچک)، رایهها
● bucket, ail
bucket ==> دلو، سطل bucket pail ==> [.n]: سطل، دلو، به قدر یک سطل pail
[دَ وَ]
{ا}
زنبیلی است بزرگ که از پوست خرما چینند و بر آن دو دسته گذارند که دو کس آن را بردارند و چیزها بدان نقل و تحویل کنند و به عربی جلت خوانند. (لغت محلی شوشتر); جلة. نوعی از خنور خرما و آوندی از برگ خرما. (منتهی الارب ).
{ا}
زنبیلی است بزرگ که از پوست خرما چینند و بر آن دو دسته گذارند که دو کس آن را بردارند و چیزها بدان نقل و تحویل کنند و به عربی جلت خوانند. (لغت محلی شوشتر); جلة. نوعی از خنور خرما و آوندی از برگ خرما. (منتهی الارب ).
[دَ]
{ع مص}
کهنه گردیدن جامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* شهرت گردیدن و آشکار شدن .* فروهشته گردیدن شکم .* واگردیدن روزگار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).* واگردیدن از حالی به حالی . (منتهی الارب )(آنندراج ). تغییر از حالی به حالی . (ناظم الاطباء).
{ع مص}
کهنه گردیدن جامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* شهرت گردیدن و آشکار شدن .* فروهشته گردیدن شکم .* واگردیدن روزگار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).* واگردیدن از حالی به حالی . (منتهی الارب )(آنندراج ). تغییر از حالی به حالی . (ناظم الاطباء).
{ع ا}
لغتی است در دلو. (از مهذب الاسماء). آبکش . لغتی است در دلو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دولاب . (شرفنامه منیری ). مقلوب دلو و به همان معنی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). دلو. ظرفی که نوعاً از پوست حیوانات سازند و بدان آب از چاه می کشند. دلو آب کش . (ناظم الاطباء). دلو آبکشی و آبخوری . (لغت محلی شوشتر) (از برهان ) (از غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ). ظرف فلزی یا چرمی کشیدن آب از چاه را و خرد آن دلوچه یا دولچه است . (یادداشت مولف ):
دل مخوان ای پسر که دول بود
آنکه در چاه خلق گول بود.
-امثال :
اگر تو دولی من بند دولم ، یعنی من از تو برترم . من از تو گربزترم . (یادداشت مولف ).
حالا دیگر این دول را بگیر . نظیر، خر بیار و معرکه سوارکن . (از یادداشت مولف ).
* (ماخوذ از تازی ) ظرفی که در آن شیر می دوشند. (ناظم الاطباء). شیردوش .* سبو. (ناظم الاطباء).* تیر کشتی .(ناظم الاطباء) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). چوب وسط کشتی که بر آن شراع بندند و دکل نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). ستون کشتی که دو ستون دارد و آن را دو دولی خوانند و اگر سه ستون دارد سه دولی نامند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ):
دول کشتی بر فلک گه سود سر
گه نهان می گشت در موج خطر.
* کیسه و خریطه . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). خریطه باشد که بر میان بندند و آن را دول میان خوانند. (برهان ) (از غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ).* ریسمان وهرچیز که سست شود و آویخته گردد. (لغت محلی شوشتر).* (ص ) حیز. هیز. مخنث . بغا. (از لغت فرس اسدی ) (یادداشت مولف ):
جاف جاف است و شوخگین و سترگ
زنده مگذار دول را زنهار.
شعر بی رنگ ولیکن شعرا رنگ برنگ
همه چون دول دوان و همه شنگند و مشنگ.
آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ
آن تویی دول و تویی گول و تویی پای تو لنگ .
باز در روزگار دولت ما
همه مابون شدند و دول و لئیم .
کرده از عقل زلف مرغولان
بهر دولی و فتنه دولان .
همگنان عمر من خوهند وتو دول
گور من خواهی و جنازه من .
بس کس که ز تیر مژه تو دل او خست
آن خواست که تا یابدت ای دول کماندار.
بدان که گفت پیمبر حیا ز ایمان است
ندارد ایمان آن دول بی حیا و میا.
اسعد دول این سخن ندارد باور
تا سپس عید خدمتی بنمایم .
از قاضی احمد به ادب کردن آن دول
نوبت به دگر ماند و دگر ماند و دگر ماند.
از بهر خدای را سبویی می
بفرست بدست این فرستاده
ور نفرستی بماندم اندر غم
وین دول غلام جست ناگاده .
* مرد حیله باز و غدار و بی شرم و بی حیا و سفله و دون و فرومایه و بدسرشت . (ناظم الاطباء) (از برهان ). مکار و بیحیا. (از غیاث ) (از جهانگیری ). مرد سفله . (شرفنامه منیری ):
گاو چون معذور نبود در فضول
صاحب گاو از چه معذور است و دول .
-خردول ; بی حیای نادان و احمق:
خردول و خربغایی نی عقل و نی خرد
اندر سرت بخردلة او بخربقه .
لغتی است در دلو. (از مهذب الاسماء). آبکش . لغتی است در دلو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دولاب . (شرفنامه منیری ). مقلوب دلو و به همان معنی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). دلو. ظرفی که نوعاً از پوست حیوانات سازند و بدان آب از چاه می کشند. دلو آب کش . (ناظم الاطباء). دلو آبکشی و آبخوری . (لغت محلی شوشتر) (از برهان ) (از غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ). ظرف فلزی یا چرمی کشیدن آب از چاه را و خرد آن دلوچه یا دولچه است . (یادداشت مولف ):
دل مخوان ای پسر که دول بود
آنکه در چاه خلق گول بود.
اوحدی .
-امثال :
اگر تو دولی من بند دولم ، یعنی من از تو برترم . من از تو گربزترم . (یادداشت مولف ).
حالا دیگر این دول را بگیر . نظیر، خر بیار و معرکه سوارکن . (از یادداشت مولف ).
* (ماخوذ از تازی ) ظرفی که در آن شیر می دوشند. (ناظم الاطباء). شیردوش .* سبو. (ناظم الاطباء).* تیر کشتی .(ناظم الاطباء) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). چوب وسط کشتی که بر آن شراع بندند و دکل نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). ستون کشتی که دو ستون دارد و آن را دو دولی خوانند و اگر سه ستون دارد سه دولی نامند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ):
دول کشتی بر فلک گه سود سر
گه نهان می گشت در موج خطر.
سراج الدین راجی .
* کیسه و خریطه . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). خریطه باشد که بر میان بندند و آن را دول میان خوانند. (برهان ) (از غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ).* ریسمان وهرچیز که سست شود و آویخته گردد. (لغت محلی شوشتر).* (ص ) حیز. هیز. مخنث . بغا. (از لغت فرس اسدی ) (یادداشت مولف ):
جاف جاف است و شوخگین و سترگ
زنده مگذار دول را زنهار.
منجیک .
شعر بی رنگ ولیکن شعرا رنگ برنگ
همه چون دول دوان و همه شنگند و مشنگ.
قریعالدهر.
آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ
آن تویی دول و تویی گول و تویی پای تو لنگ
لبیبی .
باز در روزگار دولت ما
همه مابون شدند و دول و لئیم .
سنایی .
کرده از عقل زلف مرغولان
بهر دولی و فتنه دولان .
سنایی .
همگنان عمر من خوهند وتو دول
گور من خواهی و جنازه من .
سوزنی .
بس کس که ز تیر مژه تو دل او خست
آن خواست که تا یابدت ای دول کماندار.
سوزنی .
بدان که گفت پیمبر حیا ز ایمان است
ندارد ایمان آن دول بی حیا و میا.
سوزنی .
اسعد دول این سخن ندارد باور
تا سپس عید خدمتی بنمایم .
سوزنی .
از قاضی احمد به ادب کردن آن دول
نوبت به دگر ماند و دگر ماند و دگر ماند.
سوزنی .
از بهر خدای را سبویی می
بفرست بدست این فرستاده
ور نفرستی بماندم اندر غم
وین دول غلام جست ناگاده .
انوری (از آنندراج ).
* مرد حیله باز و غدار و بی شرم و بی حیا و سفله و دون و فرومایه و بدسرشت . (ناظم الاطباء) (از برهان ). مکار و بیحیا. (از غیاث ) (از جهانگیری ). مرد سفله . (شرفنامه منیری ):
گاو چون معذور نبود در فضول
صاحب گاو از چه معذور است و دول .
مولوی .
-خردول ; بی حیای نادان و احمق:
خردول و خربغایی نی عقل و نی خرد
اندر سرت بخردلة او بخربقه .
سوزنی .
{ا}
ظرفی مربع و مخروطی شکل که آن را ازچوب سازند و در مرکز مخروطی آن سوراخی تعبیه کنند ومحاذی سوراخ سنگ آسیا نصب کنند و پر از غله سازند. (یادداشت مولف ). ظرف مخروطی مربعی که در آن غله ریزند تا کم کم در میان دو سنگ آسیا داخل و آرد گردد. (از برهان ). آلت چوبی بر بالای آسیا که ته آن سوراخ است و آن را پر از غله کنند و بر کنار آن چوبکی که به لکلک موسوم است نصب کنند بطوریکه چون آسیا بگردد آن چوب بحرکت درآید و گندم از سوراخ در آسیا رود و آرد شود. (از انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ):
چون لکلک است کلکت بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد نز لکلک معین
زان لکلک ای برادر گندم ز دول بجهد
در آسیا درافتد معنی زهی مبین .
چون لکلک است کلکت بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد نز لکلک معین
زان لکلک ای برادر گندم ز دول بجهد
در آسیا درافتد معنی زهی مبین .
مولوی (از جهانگیری ).
{ا}
(اصطلاح عامیانه ) در زبان اطفال ، آلت مردی خردسالان . ایر. شرم پسر. دودول . دودولی . بوبول . (یادداشت مولف ). و رجوع به دودول شود.
(اصطلاح عامیانه ) در زبان اطفال ، آلت مردی خردسالان . ایر. شرم پسر. دودول . دودولی . بوبول . (یادداشت مولف ). و رجوع به دودول شود.
[دَ وَ]
{ا}
(اصطلاح عامیانه ) مماطله . تاخیر در اجرای امری .
-دَول دادن ; از سر باز کردن و بتاخیر انداختن امری و از زیر آن در رفتن و شانه خالی کردن .
{ا}
(اصطلاح عامیانه ) مماطله . تاخیر در اجرای امری .
-دَول دادن ; از سر باز کردن و بتاخیر انداختن امری و از زیر آن در رفتن و شانه خالی کردن .
[دَ وَ]
{ع ا}
فضل آبایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).* تیراندازی به جلو و یا عقب . (ناظم الاطباء).
{ع ا}
فضل آبایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).* تیراندازی به جلو و یا عقب . (ناظم الاطباء).
[دَ وَ / د وَ / دُ وَ]
{ع ا}
ج دَولَة. (ناظم الاطباء) (از دهار) (آنندراج ). رجوع به دولة شود.* ج دولَة. (ناظم الاطباء). رجوع به دولة شود.
{ع ا}
ج دَولَة. (ناظم الاطباء) (از دهار) (آنندراج ). رجوع به دولة شود.* ج دولَة. (ناظم الاطباء). رجوع به دولة شود.
[دُ وَ]
{ا}
پوست درخت زیتون . (ناظم الاطباء). پوست بیخ درخت زیتون هندی است . (از برهان ).
{ا}
پوست درخت زیتون . (ناظم الاطباء). پوست بیخ درخت زیتون هندی است . (از برهان ).
[دُ وَ]
{ع ا}
ج دولت است . (غیاث ). دولتها و مملکت ها. (ناظم الاطباء):
شاه اجل خسروگردون سریر
سیف دول خسرو خسرونژاد.
نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه
چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست .
بندگان سرکشند و باز آرد
دست اقبال سیف دین و دول .
و رجوع به دولت شود.
{ع ا}
ج دولت است . (غیاث ). دولتها و مملکت ها. (ناظم الاطباء):
شاه اجل خسروگردون سریر
سیف دول خسرو خسرونژاد.
مسعودسعد.
نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه
چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست .
سنایی .
بندگان سرکشند و باز آرد
دست اقبال سیف دین و دول
سعدی .
و رجوع به دولت شود.
{ا}
برج دلو. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). در زبان کلدانی برج دلو را گویند. (یادداشت مولف ). برج یازدهم از دوازه برج فلکی . (ناظم الاطباء). برج دلو که برج یازدهم باشد از دواده برج فلکی . (برهان ).* (اخ ) آن چهار ستاره بزرگ که بر تن اسب بزرگند ایشان را دول خوانند. (التفهیم ):
باز دو پیکر و ترازو و دول
از هوا یافت بهره بیش ممول .
باز دو پیکر و ترازو و دول
از هوا یافت بهره بیش ممول .
سنایی .
[دَ]
{ا}
اخطبوط. اختاپوس . حیوانی است دریایی به اندازه کف آدمی و بر آن رشته هایی دراز چند ذراعی و بیشتر و بر سر هر رشته محجمه مانند چون آن را در دست گیرند بسوزاند و نیز چون بر تن کسی دوسد رها نکند و آن موذی ترین حیوان بحری باشد. (یادداشت مولف ).* جانوری است چون راسو. (آنندراج ).
{ا}
اخطبوط. اختاپوس
{اخ}
حیی است از بکربن وائل . از آن حی است فروةبن نعامه که شام را مالک شد در جاهلیت . (منتهی الارب ).
حیی است از بکربن وائل . از آن حی است فروةبن نعامه که شام را مالک شد در جاهلیت . (منتهی الارب ).
{اخ}
از بلوکات ارومیه آذربایجان است . عده قراء: 12 - مساحت : چهارفرسخ مرکز: ثمرتو - حدشمالی : باداندوز - شرقی : دریاچه ارومیه - جنوبی : مرکور. (از جغرافیای سیاسی کیهان ). نام یکی از دهستانهای ششگانه بخش حومه شهرستان ارومیه . در قسمت جنوب خاوری بخش . موقعیت آن کوهستانی و در قسمت خاوری بخش جلگه و کنار دریاچه است . آب آن از چشمه سارها و آب برف و باران است . راه شوسه ارومیه ، مهاباد از شرق آن عبور می کند. آبادی آن 24 و جمعیت آن در حدود 3490 تن وقرای مهم آن : دیزج دول ، سامرتی ، بالستان ، داش آغل ، شیطان آباد، رشگان است . مرکز دهستان ده سامرتی می باشد. شغل اهالی زراعت و گله داری و در کنار دریاچه استخراج نمک آب دریاست . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
از بلوکات ارومیه آذربایجان است . عده قراء: 12 - مساحت : چهارفرسخ مرکز: ثمرتو - حدشمالی : باداندوز - شرقی : دریاچه ارومیه - جنوبی : مرکور. (از جغرافیای سیاسی کیهان ). نام یکی از دهستانهای ششگانه بخش حومه شهرستان ارومیه . در قسمت جنوب خاوری بخش . موقعیت آن کوهستانی و در قسمت خاوری بخش جلگه و کنار دریاچه است . آب آن از چشمه سارها و آب برف و باران است . راه شوسه ارومیه ، مهاباد از شرق آن عبور می کند. آبادی آن 24 و جمعیت آن در حدود 3490 تن وقرای مهم آن : دیزج دول ، سامرتی ، بالستان ، داش آغل ، شیطان آباد، رشگان است . مرکز دهستان ده سامرتی می باشد. شغل اهالی زراعت و گله داری و در کنار دریاچه استخراج نمک آب دریاست . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).


