رحل
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
( رحل . ) [ ع . ] (اِ.)1 - اسباب و اثاث . 2 - منزل، مأوا. 3 - پالان شتر. 4 - وسیله ای که قران یا کتاب را هنگام خواندن روی آن می گذارند. ج . رحال .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(رَ) [ ع . ] (مص ل .) کوچ کردن، رحلت کردن .
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
1-پالانِ شُتُر 2-جای‌باش 3-مانِه، رَخت 4-پالان نهادنِ بر شُتُر 5-شکیبایی، بَرآزار 6-رَخت افکندَن 7-فَرارَوی (= کوچ کردن) 8-گیرَخ (= رَحل که قُرآن بر آن نِهَند، بُرهان) 9-جا به جا شُدَن 10-بوبِ حیره

bookrack ==> رحل


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رَ]
{ع مص}
ترک کردن شهری را. (ازاقرب الموارد). کوچ کردن . (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از صراح اللغة) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).* پالان نهادن بر شتر. (ازناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از دهار) (از مصادر اللغه زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد).* بلند کردن . رحل فلاناً بسیفه رحلاً; بلند کرد شمشیر خود را برای فلان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* بر اذیت صبر کردن . (آنندراج ). بر اذیت کسی صبر کردن : رحلت له نفسی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* سوار شدن بر شتر. (اقرب الموارد).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رَ]
{ع ا}
پالان شتر. ج ، اَرْحُل ، رحال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). پالان شتر. (ترجمان القرآن ترتیب عادل ) (از صراح اللغة) (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (دهار). پالان اشتر با جمله آلتها و گویند پالان خر. ج ، اَرْحُل ، رحال . (مهذب الاسماء). جهاز شتر که خردتر از قتب باشد. (از اقرب الموارد). جهاز شتر و آن خردتر از قتب باشد و مردان بر آن نشینند. (یادداشت مولف ). مَرکب شتر. (غیاث اللغات ).* مسکن و منزل . (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). مسکن و جای باش مرد. (ناظم الاطباء). جای باش مرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بنگاه . (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ). خانه . مسکن . منزل . (یادداشت مولف ). مثوی و منزل . گفته شود: «عاد المسافر الی رحله و الماء فی رحله »; ای منزله . (از اقرب الموارد) (آنندراج ).* رخت و اسباب همراهی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). آنچه از اثاث همراه برداشته شود و فقط به ظرف اطلاق شود و در قرآن است : «اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم ». (قرآن 12/62); ای فی اوعیتهم . (از اقرب الموارد). رخت مسافر. (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ). رخت و اسباب . (از منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ). اثاث و متاع . (یادداشت مولف ): قلعه ای خواست که بدان مستظهر شود و رحل و ثقل و عیال و اموال خویش آن جایگاه فرستد. (ترجمه تاریخ یمینی ص 236).
-رحل اقامت ; صاحب آنندراج به این کلمه معنی فروکش کردن داده است ، اما استوار نیست و شعری که از محسن تاثیر نقل کرده ، شاهد در رحل اقامت بودن است ، به معنی قرار داشتن قرآن در جایگاه بخصوص آن:
به صفا حسن رخت تا به قیامت باشد
مصحف روی تو در رحل اقامت باشد.

محسن تاثیر (از آنندراج ).


و رجوع به رحل دراین معنی شود.
-رحل اقامت افکندن ; ساکن شدن . مقیم گردیدن . اقامت ورزیدن . مقیم شدن . القاء عصی . القاء جراء. (یادداشت مولف ).
* مجازاً، به معنی دو تخته چوبین که قرآن مجید را در آن نهند در هنگام تلاوت . (از غیاث اللغات ). دو تخته صلیبی شکل و متقاطع که کتاب و یا قرآن مجید را هنگام قرات بروی آن نهند و گیرخ و کیرخ نیز گویند. (ناظم الاطباء). چیزی باشد از چوب که در وقت تلاوت قرآن مجید بر آن گذارند و شعرا خط و ابروی خوبان را بدان تشبیه دهند. (آنندراج ): قلم برداشت وبا ما معمایی نهاد غریب و کتابی از رحل برگرفت و آن را بر پشت آن نبشت بخط خود به من داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 669).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رُح ْ ح َ]
{ع ص ، ا}
ج راحل . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).