زیرک
(رَ) (ص .) باهوش، زرنگ .
حاد , داهیت , سریع , الانذار , فطن , رایع , کتوم , حذر , ذکی , الخداع , الجرح البلیغ , متحمس , واسع الاطلاع , حاد , انیق , الوجبت الخفیفت , غیر ملحوظ
● acute, stute, right, anny, lever, ntelligent, een, nowing, imble, erceptive, ercipient, erspicacious, olitic, uick, uick-witted, agacious, age, harp, harp-witted, hrewd, mart, ubtle, ise, itty
عامیانهbrainy ==> [.n]: بافکر، خوش فکرacute ==> [.adj]: تیزرو، تیز، نوک تیز، (پزشکى) حاد، بحرانى، زیرک، تیزنظر، تند، شدید، (موسیقى) تیز، زیر، (سلسله ى اعصاب) حساس، (هندسه) حاد، تیز (زاویه ى حاد، زاویه تند)adroit ==> [.adj]: زرنگ، زبر دست، زیرک، ماهر، چابک، چالاک، تردست، چیره دستagile ==> [.adj]: چابک، زرنگ، فرز، زیرک، سریع الانتقالalert ==> [.adj. & v. & n]: گوش به زنگ، هوشیار، مواظب، زیرک، اعلام خطر، آژیر هوایى، بحالت آماده باش درآمدن یا درآوردنastute ==> [.adj]: زیرک، ناقلا، دانا، هوشیار، محیل، دقیق، موشکافbrilliant ==> [.adj. & n]: تابان، مشعشع، زیرک، با استعداد، برلیان، الماس درخشانcagey ==> (cagy =) ـ (زبان عامیانه) حیله گر، زیرک، کمروcagy ==> (cagey =) ـ (زبان عامیانه) حیله گر، زیرک، کمروcanny ==> [.adj]: زیرک، عاقل، داراى عقل معاش canny clever ==> [.adj]: ناقلا، زرنگ، زیرک، باهوش، با استعداد، چابکcunning ==> [.adj. & n]: زیرک، مکار، حیله باز، ماهر، زیرکى، حیله گرىdesigning ==> [.v]: قصد کردن، تخصیص دادن، طرح کردن [.n]: نقشه، طرح، طراحى، زمینه، تدبیر، قصد، خیال، مقصود design gash ==> [.vt. & n]: زخم، بریدگى، جاى زخم در صورت، آلت تناسلى زن، مقاربت جنسى، توخالى، لاف، بد منظر، زشت، زیرک، خوش لباس، زخم زدن، بریدن، شکافدار کردن، پرحرفى کردنinsinuating ==> زیرک، حیله گر، موذى، ریشخند کنندهkeen ==> [.v]: تیز کردن، شدید بودن، شدید کردن، نوحه سرایى کردن، تیز، پرزور، تند، حاد، شدید، زیرک، باهوش، مشتاق
[رَ]
{ص}
دانا و حکیم و فهیم و مُدرک و صاحب هوش . (برهان ) (آنندراج ) (از غیاث ) (ازجهانگیری ). دانا و حکیم و فهیم و هوشیار و عاقل و ذهین و صاحب فراست و بابصیرت و بااطلاع و تیزفهم و سریعالانتقال و مدرک و باهوش . (ناظم الاطباء). فَطن . سبک روح . تیزدل . ظریف . ذَکی ّ. اَذکی . باقعه . کَیٍّس . تیزهوش . بصیر. باذهن . فهیم . تَبن . ذَمر. ثَقف . ثقیف .گربز. ماهر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا):
یاد آری ودانی که تویی زیرک و یادان
ور یاد نداری تو سگالش کن و یاد آور.
سوار ودلیر و به بالا بلند
جهاندیده زیرک و هوشمند.
ز زیرک غلامان چینی و روم
که دارم ز هر چیز و هر مرزو بوم .
پراندیشه بد مرد و بسیاردان
شکیبادل و زیرک و کاردان .
از او زال و سیندخت خرم شدند
بفرمود تا زیرکان آمدند.
گفتگوی تو برزبان دارند
پیشبینان زیرک و هشیار.
و آنگاه یکی زرگرک زیرک جادو
بآژیر بهم بازنهاده لب هر دو.
زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد.
میداند روز پدرم به پایان آمده است . جانب خویشتن را خواهد که با ما استوار کند که مردی زیرک و پیری دوربین است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 131).
شنابر چو بی آشنا را گرَد
چو زیرک نباشد نخست او مرَد.
نشنیده ای که دید یکی زیرک
زردآلوئی فتاده به کوی اندر.
در آشیان چرخ دو مرغان زیرکند
کاندرفضای ربع زمین دانه می خورند.
مر خر بدرا به طمع کاه و جو آرد
زیرک خربنده زیر بار به خروار.
و گروهی زیرکان شراب را محک مردخوانده اند. (نوروزنامه ). دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانه ها بدیشان نمود. (نوروزنامه ).
که اجل جان زیرکان را برد
هرکه از عشق گشت زنده نمرد.
زیرکان را در این جهان خراب
هیچ غمخواره ای مدان چو شراب .
تقدیر آسمانی شیر... را گرفتار سلسله گرداند و احمقغافل را زیرک . (کلیله و دمنه ). احمق را از صحبت زیرک ملال افزاید. (کلیله و دمنه ). زیرک دست به گریبان مغفل زد. (کلیله و دمنه ).
آن شنیدستی که روزی ابلهی با زیرکی
گفت این والی شهر ما گدایی بی حیاست .
چو مرغ زیرک مانده بهر دو پا در بند
کنون دو دست بسر بر همی زنم چو ذباب .
زیرکان کاسرار جان دانسته اند
علم جزوی زآسمان دانسته اند.
زیرکان زیر گاوریشانند
کآل عمران فرود البقره است .
هم او همتی زیرک اندیش داشت
هم اندیشه زیرکان بیش داشت .
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم .
گمان بردمت زیرک و هوشمند
ندانستمت خیره و ناپسند.
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
در قید او که یاد نیایدنشیمنم .
حکمت نیک و بد چو در غیب است
عیب کردن ز زیرکان عیب است .
حرف طفلان زیرک از که و مه
پنجشنبه به آید از شنبه .
زانکه چون آفتاب مشهور است
آنچه گفتند زیرکان زین پیش .
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی .
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بلعجب کاری پریشان عالمی .
دو یار زیرک و از باده کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی .
-زیرک دل ; که دلی هشیار دارد. بیداردل:
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد
زین میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد.
-زیرک شدن ; حذاقه . لباقه . (دهار). کیاسه . طبانیه . طبن . تبن . لباقه . کیس . (تاج المصادر بیهقی ).
-زیرک شناس ; شناسنده مردمان عاقل و دانا. (ناظم الاطباء). که زیرک را شناسد و تمیز دهد:
از آن هیبتش در دل آمد هراس
که زیرک منش بود و زیرک شناس .
-زیرک فریب ; که زیرک رافریب دهد. عاقل فریب:
چه بودی کز این خواب زیرک فریب
شکیبا شدی دیده ناشکیب .
حرص تو از فتنه بود ناشکیب
بگذر از این ابله زیرک فریب .
-زیرک مرد; مرد زیرک:
بجوی تا بتوانی رضای شاعر و هیچ
در او مپیچ اگر بخردی و زیرک مرد.
-زیرک منش ; خردمند و صاحب فراست . که اندیشه و خوی و طبع زیرکانه داشته باشد:
از آن هیبتش در دل آمد هراس
که زیرک منش بود و زیرک شناس .
-زیرک نهاد ; که سرشت او بر عقل و فراست استوار باشد:
دلش زان شبان اندکی برگشاد
که زیبامنش بود و زیرک نهاد.
* بمعنی فولاد جوهردار نیز گفته اند.(برهان ) (از جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
{ص}
دانا و حکیم و فهیم و مُدرک و صاحب هوش . (برهان ) (آنندراج ) (از غیاث ) (ازجهانگیری ). دانا و حکیم و فهیم و هوشیار و عاقل و ذهین و صاحب فراست و بابصیرت و بااطلاع و تیزفهم و سریعالانتقال و مدرک و باهوش . (ناظم الاطباء). فَطن . سبک روح . تیزدل . ظریف . ذَکی ّ. اَذکی . باقعه . کَیٍّس . تیزهوش . بصیر. باذهن . فهیم . تَبن . ذَمر. ثَقف . ثقیف .گربز. ماهر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا):
یاد آری ودانی که تویی زیرک و یادان
ور یاد نداری تو سگالش کن و یاد آور.
رودکی (یادداشت ایضاً).
سوار ودلیر و به بالا بلند
جهاندیده زیرک و هوشمند.
فردوسی (یادداشت ایضاً).
ز زیرک غلامان چینی و روم
که دارم ز هر چیز و هر مرزو بوم .
فردوسی .
پراندیشه بد مرد و بسیاردان
شکیبادل و زیرک و کاردان .
فردوسی .
از او زال و سیندخت خرم شدند
بفرمود تا زیرکان آمدند.
فردوسی .
گفتگوی تو برزبان دارند
پیشبینان زیرک و هشیار.
فرخی .
و آنگاه یکی زرگرک زیرک جادو
بآژیر بهم بازنهاده لب هر دو.
منوچهری .
زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد.
(ویس و رامین ).
میداند روز پدرم به پایان آمده است . جانب خویشتن را خواهد که با ما استوار کند که مردی زیرک و پیری دوربین است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 131).
شنابر چو بی آشنا را گرَد
چو زیرک نباشد نخست او مرَد.
اسدی .
نشنیده ای که دید یکی زیرک
زردآلوئی فتاده به کوی اندر.
ناصرخسرو.
در آشیان چرخ دو مرغان زیرکند
کاندرفضای ربع زمین دانه می خورند.
ناصرخسرو.
مر خر بدرا به طمع کاه و جو آرد
زیرک خربنده زیر بار به خروار.
ناصرخسرو.
و گروهی زیرکان شراب را محک مردخوانده اند. (نوروزنامه ). دانایان و زیرکان را بخواند و آن دانه ها بدیشان نمود. (نوروزنامه ).
که اجل جان زیرکان را برد
هرکه از عشق گشت زنده نمرد.
سنائی .
زیرکان را در این جهان خراب
هیچ غمخواره ای مدان چو شراب .
سنائی .
تقدیر آسمانی شیر... را گرفتار سلسله گرداند و احمقغافل را زیرک . (کلیله و دمنه ). احمق را از صحبت زیرک ملال افزاید. (کلیله و دمنه ). زیرک دست به گریبان مغفل زد. (کلیله و دمنه ).
آن شنیدستی که روزی ابلهی با زیرکی
گفت این والی شهر ما گدایی بی حیاست .
انوری .
چو مرغ زیرک مانده بهر دو پا در بند
کنون دو دست بسر بر همی زنم چو ذباب .
جمال الدین عبدالرزاق.
زیرکان کاسرار جان دانسته اند
علم جزوی زآسمان دانسته اند.
خاقانی .
زیرکان زیر گاوریشانند
کآل عمران فرود البقره است .
خاقانی .
هم او همتی زیرک اندیش داشت
هم اندیشه زیرکان بیش داشت .
نظامی .
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم
لیک در دامش به حلق آویختیم .
عطار.
گمان بردمت زیرک و هوشمند
ندانستمت خیره و ناپسند.
سعدی (بوستان ).
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
در قید او که یاد نیایدنشیمنم .
سعدی .
حکمت نیک و بد چو در غیب است
عیب کردن ز زیرکان عیب است .
اوحدی .
حرف طفلان زیرک از که و مه
پنجشنبه به آید از شنبه .
امیرخسرو دهلوی .
زانکه چون آفتاب مشهور است
آنچه گفتند زیرکان زین پیش .
ابن یمین .
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی .
حافظ.
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بلعجب کاری پریشان عالمی .
حافظ.
دو یار زیرک و از باده کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی .
حافظ.
-زیرک دل ; که دلی هشیار دارد. بیداردل:
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد
زین میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد.
مولوی .
-زیرک شدن ; حذاقه . لباقه . (دهار). کیاسه . طبانیه . طبن . تبن . لباقه . کیس . (تاج المصادر بیهقی ).
-زیرک شناس ; شناسنده مردمان عاقل و دانا. (ناظم الاطباء). که زیرک را شناسد و تمیز دهد:
از آن هیبتش در دل آمد هراس
که زیرک منش بود و زیرک شناس .
نظامی .
-زیرک فریب ; که زیرک رافریب دهد. عاقل فریب:
چه بودی کز این خواب زیرک فریب
شکیبا شدی دیده ناشکیب .
نظامی .
حرص تو از فتنه بود ناشکیب
بگذر از این ابله زیرک فریب .
نظامی .
-زیرک مرد; مرد زیرک:
بجوی تا بتوانی رضای شاعر و هیچ
در او مپیچ اگر بخردی و زیرک مرد.
موید (از المعجم ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
-زیرک منش ; خردمند و صاحب فراست . که اندیشه و خوی و طبع زیرکانه داشته باشد:
از آن هیبتش در دل آمد هراس
که زیرک منش بود و زیرک شناس .
نظامی .
-زیرک نهاد ; که سرشت او بر عقل و فراست استوار باشد:
دلش زان شبان اندکی برگشاد
که زیبامنش بود و زیرک نهاد.
نظامی .
* بمعنی فولاد جوهردار نیز گفته اند.(برهان ) (از جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
[رَ]
{اخ}
دهی از دهستان موردستان است که در بخش بشرویه شهرستان فردوس واقع است و180 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
{اخ}
دهی از دهستان موردستان است که در بخش بشرویه شهرستان فردوس واقع است و180 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).


