sudore
---------------- Ghowli@gmail.com
{ع مص}
باز کردن و خوردن گوشت را که بر استخوان بود. (از منتهی الارب ). گوشت از استخوان باز کردن و بخوردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). برکندن گوشتی را که بر استخوان بود و خوردن آن را. (از ناظم الاطباء). عرق العظم ; آنچه از گوشت بر استخوان بود، خورد و تمام آن را گرفت . چنین شخصی را «عارق» گویند. (از اقرب الموارد). مَعَرق. و رجوع به معرق شود.* رفتن در زمین . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عرق فی الارض ، در زمین رفت . (از اقرب الموارد). عُروق. و رجوع به عروق شود.* «عراق» ساختن مرتوشه دان را. (از منتهی الارب ).عراق ساختن برای توشه دان . (ناظم الاطباء). عرق المزادة; برای مزادة و توشه دان ، عراق قرار داد. (از اقرب الموارد). عُروق. رجوع به عروق.* کم گوشت گردیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عُرق الرجل (بصیغه مجهول ); آن مرد قلیل اللحم و کم گوشت شد، و چنین شخصی را «معرق» گویند. (از اقرب الموارد).
{ع ا}
استخوان که گوشت از وی رندیده و خورده باشند. (منتهی الارب ). استخوانی که گوشت از وی باز کرده باشند. (غیاث اللغات ). استخوانی که قسمت اعظم گوشت لخم آن را گرفته باشند وپاره های گوشت نازک و لذیذ بر آن مانده باشد. (از اقرب الموارد). ج ، عراق، و نیز عُراق به ضم به طور نادر آمده است ، چه جمع بر وزن فُعال جز کلمه ای چند در لغت عرب به کار نرفته است و از آن جمله است : تُوام ،ج توام . رُباب ، ج رُبًّی . ظوار، ج ظئر. عُراق، ج عرق. رُخال ، ج رخل . و فُرار، ج فَریر. و برخی چندکلمه دیگر بر آن افزوده اند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و یا اینکه عرق استخوان با گوشت است ، و عراق استخوانی است که گوشت از وی رندیده و خورده باشند و یا هر دو لفظ جهت هر دو معنی است ، و از آن جمله است حدیث «تناول النبی (ص ) عرقا ثم صلی و لم یتوضاء». (از منتهی الارب ).* راه پاسپرده و مسلوک . (منتهی الارب ). راهی که مردم آن را بپیمایند تا واضح و آشکار گردد. (از اقرب الموارد).*بوریا از برگ خرما بافته که هنوز زنبیل نساخته باشند. و یا زنبیل از برگ خرما. (منتهی الارب ). سفیفه ای که از «خوص » و غیره بافته باشند و هنوز آن را «زبیل » نکرده اند. و یا خود زبیل . و گویند پانزده صاع گنجایش دارد. (از اقرب الموارد). عَرَق. رجوع به عرق شود.
{ع مص}
سست گردیدن .(از منتهی الارب ). کسل و تنبل شدن . (از اقرب الموارد).* سود کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* بچه گرفتن از شتران . (منتهی الارب ) (دهار).* عرق الرجل ; پوست آن مرد ترشح کرد، و چنین شخصی را عَرقان گویند. (از اقرب الموارد). خوی گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).
{ع ا}
غذا به طعم لعاب عسل رسد به گلو
عرق به بوی گلاب و عرق چکد زمسام .
ابوالفرج رونی .
با موکبش آب شور دریا
ماند عرق تکاوران را.
خاقانی .
برگُل سرخ از نم اوفتاده لاًّلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان .
سعدی .
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
که چرا دختر رز توبه زمستوری کرد.
حافظ (از آنندراج ).
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرقچینم .
حافظ.
هر آش به آب میتوان پخت
لیکن عرق است آب منتو.
بسحاق.
عرق که بر رخت از گرمی شراب آید
شفق به ساغر زرین آفتاب آید.
صائب (از آنندراج ).
تخم قابل در زمین پاک گوهر میشود
دانه یاقوت میسازد عرق را روی تو.
صائب (از آنندراج ).
از آن زمان که رخ از باده برفروخته ای
عرق به روی تو سیماب قائم النار است .
بهار (از آنندراج ).
به وصال او خوش آن دم که چو می رسیده باشم
چو حیا از آن گل رو عرقی کشیده باشم .
ملامفید بلخی (از آنندراج ).
-با عرق جبین ; باکثرت کار و رنج و تعب . (یادداشت مرحوم دهخدا).
-در عرق بودن ; کنایه است از خجلت و شرمساری:
اهل عراق در عرقند از حدیث تو
شروان بنام تست شرف وان و خیروان .
خاقانی .
-در عرق شدن ; کنایه از خجلت و شرمساری است . (لغت محلی شوشتر خطی ).
-عرق آفتاب ; خوی خورشید. عرق خورشید. صاحب آنندراج این ترکیب را آورده و گوید: و مانند آن ادعای محض است .و شاهد ذیل را از طالب آملی آورده است:
کی گفتمت که چهره به آب گلاب شوی
گفتم به شبنم عرق آفتاب شوی .
-عرق انفعال ; عرقشرم . عرق خجلت:
در روز حشر شسته شود پاک نامها
گر نم برون دهد عرق انفعال من .
میرزا صائب (از آنندراج ).
-عرق برآوردن ; عرق کردن . خوی کردن:
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه بارد باران نوبهاری .
سعدی .
-عرق برانداختن ; عرق کردن . خوی کردن:
بر انداخت بیچاره چندان عرق
که شبنم برآرد بهشتی ورق.
سعدی .
-عرق به روی کسی ریختن ; مرادف آب بر چهره ریختن است . (از آنندراج ):
غضب آلوده چو خواهند که خیزد از خواب
گلعذاران عرق فتنه برویش ریزند.
میرزا ابوطالب (از آنندراج ).
-عرق تب ; عرق و خوی که بر اثر تب و حمی عارض شود. ملال . (منتهی الارب ).
-عرق جبین ; عرق پیشانی . خوی جبین . عرق که از رنج و خستگی بر پیشانی ظاهر گردد.
-عرق جبین و کدیمین ; خوی پیشانی و رنج دست . با زحمت و تعب بسیار. و رجوع به عرق الجبین شود.
-عرق حیا ; عرق شرم . عرق انفعال . عرق و خوی که بجهت شرم و حیا بر بدن نشیند:
مرو ای نگه به گلشن که به روی هر گل اینجا
ز هجوم چشم شبنم عرق حیا نشسته .
میرزا صائب (از آنندراج ).
-عرق خجلت ; عرق شرم . عرق انفعال . عرق حیا. عرق و خوی که از خجلت و شرم بر اندام آدمی نشیند:
حاصل دل شکنی غیرپشیمانی نیست
مومیای عرق خجلت سنگ است اینجا.
میرزا صائب (از آنندراج ).
-عرق [ کسی را ] درآوردن ; او را خجالت دادن . (فرهنگ فارسی معین ).
-عرق سرد ; خویی که از تراوش آن شخص احساس سرما کند (به هنگام ترس و خجلت ):
چون به تب لرزه آفتاب در است
عرق سرد چون سحاب کند.
خاقانی .
قطرات عرق سرد جبینش را پوشانده بود. (فرهنگ فارسی معین ).
-عرق سعی ; عرقی که از تردد بسیار یا برداشتن بارگران و مانند آن پدید آید. (آنندراج ).
-عرق شرم ; عرق وخوی که از احساس خجلت و شرم بر بدن انسان پدید آید.عرق انفعال . عرق خجلت . عرق حیا:
غافل از اختر شوق عرق شرم مشو
این جگر گوشه گلزار حیا را دریاب .
میرزا صائب (از آنندراج ).
از گل روی تو غافل که تواند گل چید
که ز شبنم عرق شرم تو بیدارتر است .
میرزا صائب (از آنندراج ).
طالعی چون عرق شرم تمنا دارم
که به صد چشم تماشای جمال تو کنم .
میرزا صائب (از آنندراج ).
-عرق شعله ; مرادف عرق آفتاب . (آنندراج ). رجوع به عرق آفتاب شود:
آب در دیده ماکسوت آتش پوشید
عرق شعله زند جوش ز فواره ما.
طالب آملی (از آنندراج ).
زجام دل عرق شعله خورده ام طالب
از آن دماغ ز بوی شراب سیرترم .
طالب آملی (از آنندراج ).
-عرق صحت ; عرقی را گویند که در امراض حاره برآمدن آن موجب خفت طبیعت میگردد. (آنندراج ):
دیده هجران زده را روز وصل
گریه شادی عرقصحت است .
میرزا رضی دانش (از آنندراج ).
-عرق مستی ; عرقی که در حال مستی شراب از گرمی کل کند.(آنندراج ). خوی که بر اثر مستی بر اندام نشیند.
-عرق نشستن بر کسی ; خوی آوردن او. (یادداشت مرحوم دهخدا). عرق کردن . خوی کردن . رجوع به عرق کردن شود:
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست
در بهشت ازجوش دعوی چشمه کوثر نشست .
صائب (از آنندراج ).
با روی آتشین چو گذشتی به بوستان
گل را ز انفعال عرق بر جبین نشست .
امیرشاهی سبزواری (از آنندراج ).
-عرق ننگ ; عرق که از تحمل ننگ بر انسان نشیند:
بی تو گر هستی من صورت تمثالی داشت
چهره آینه ها را عرق ننگ شدم .
میرزا بیدل (از آنندراج ).
-امثال :
حمام بی عرق نمی شود ; در این کار دادن رشوتی ضرور است . (امثال و حکم دهخدا).
* آبی که از بخار طبخ ادویه حاصل کنند. (غیاث اللغات ). آب مقطر و غالباً معطر که از پاره ای گیاهان و گلها که بوسیله قرع و انبیق گیرند. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). آنچه از حبوبات و گلها و ادویه یابسه و مایعه تقطیر کنند مسمی به این اسم است . سریع النفوذ و لطیف تر از اصل آن چیز. و عرق نانخواه و دارچینی بهتر از اکثر عرقها است . و عرق شکر و عرق شراب وخرما و امثال آن قوی تر از اصل او و سریعالاثر. و اکثار آن محرق خون و مورث امراض حاره و مهلک است . (از تحفه حکیم مومن ). محصول مقطری که از تقطیر مایعات در قرع و انبیق و جز آن به دست می آید. (ناظم الاطباء).آبی را گویند که داروها و خوشبویها در آن انداخته از قرع و انبیق کشند. از این جا است که شراب مقطر را نیز عرق خوانند، و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته است . لیکن از این بیت میرزا ملک مشرقی معلوم میشود که عرق غیرشراب مقطر است:
خون جگر به صافی خوناب دیده نیست
کیفیت عرق چو شراب رسیده نیست .
و در این مصرعه «شراب چکیده » نیز دیده شده است . و ظاهراً مراد از شراب چکیده آن است که از نمد بگذارنند. (آنندراج ). در اصطلاح پزشکی قدیم ، آبی است که داروها و خوشبویها در آن انداخته ازقرع و انبیق کشند. مانند گلاب و عرق بادیان . و عطری که به طرز تقطیر از گرفتن عصاره نباتات خوشبو یا چیزهای معطر به عمل آورند.
زین پیش گلاب و عرق و باده احمر
در شیشه عطار بد و در خم خمار.
منوچهری .
غذا به طعم لعاب عسل رسد به گلو
عرق به بوی گلاب و عرق چکد زمسام .
ابوالفرج رونی .
همچو گلاب و عرق شده مه آزار
بوده چو کافور سوده در مه آذر.
مسعودسعد (دیوان چ نوریان ج 1 ص 292).
گرچه همه دلکشند از همه گل نغزتر
کو عرق
خاقانی .
شب خلوت که وقت عشرت بود
عرق و عود کرد و مشک اندود.
سعدی .
روی زیبا و جامه دیبا
عرق و عود و رنگ و بوی و هوس
اینهمه زینت زنان باشد
....
(گلستان سعدی ).
-عرق استخوان ; هر چیز خائیده و جاویده شده . (ناظم الاطباء).
-عرق بادرنجبویه ; مایعی که از تقطیر جوشانده بادرنجبویه در آب حاصل میشود. این مایعدارای مقادیری نسبةً زیاد از اسانس و آلکالوئیدهای بادرنجبویه است . (فرهنگ فارسی معین ).
-عرق بهار ; مایعی خوشبو که از تقطیر بهار نارنج و دیگر مرکبات با آب بواسطه دیگ و نیچه کشند. (ناظم الاطباء). اسم فارسی عرق شکوفه نارنج است . (تحفه حکیم مومن ). عرقی که از گل نارنج و ترنج بطور گلاب کشند. (غیاث اللغات ). عرق خوش بو که از گل نارنج و ترنج کشند. و بهترین آن از گل کرنه است که به فارسی بهارنارنج گویند و بویش نهایت تند میباشد. (از آنندراج ):
ریحان ترا نگار بستند
گل از عرق بهار بستند.
شیخ ابوالفیض فیاضی (از آنندراج ).
بر جامه شاهدان بستان
شبنم عرق بهار افشان .
محمدقلی سلیم (از آنندراج ).
و رجوع به عرقبهار نارنج شود.
-* بمعنی شراب نیز آمده است . (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ).
-عرق بهارنارنج ; مایعی که از تقطیر جوشانده غنچه ها و گلهای درخت نارنج به دست می آید. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عرق بهار شود.
-عرق بید; مایعی که از تقطیر جوشانده گلها و ساقه های جوان و گل بید حاصل میشود. (فرهنگ فارسی معین ). ماءالخلاف است . (تحفه حکیم مومن ).
-عرق بیدمشک ; مایعی که ازتقطیر جوشانده برگها و ساقه های جوان و گل بیدمشک حاصل میشود. (فرهنگ فارسی معین ).
-عرق پودنه ; مایعی که از تقطیر جوشانده برگها و ساقه پودنه در آب به دست میاید که محتوی اسانس پودنه است . (فرهنگفارسی معین ).
-عرق شکر ; شراب قندی که رائج هندوستان است . (آنندراج ):
ریخت در اشک لعل او اشک ز چشم تر مرا
مست نمود و بی خبر این عرق شکر مرا.
میرزاطاهر وحید (از آنندراج ).
بشرطی که باشد عرق از شکر
کزو نیست می خواره را دردسر.
طغرا (از آنندراج ).
-عرق فتنه ; عرقی که از گل سنجد گیرند. (آنندراج ). شواهد ذیل را صاحب آنندراج برای معنی فوق آورده است ، اما به نظر می آید که مرادبروز آشوب و فتنه حاصل از به کار بردن عرق باشد:
چون عرقناک شود روی تو از گرمی مل
شیشه ها از عرق فتنه توان پر کردن .
میرزاجلال اسیر (از آنندراج ).
اهل میخانه گلاب از گل صهبا گیرند
عرق فتنه ز دردانه مینا گیرند.
محمدقلی سلیم (از آنندراج ).
-عرق گاوزبان ; عرقی که از گل گاوزبان گیرند:
بیدرد سخنهای تو بیمار مرا کرد
هر چند کلامت عرق گاوزبان است .
میرزا عبدالغنی قبول (از آنندراج ).
-عرق گُل ; گلاب . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به گلاب شود.
-عرق گوشت ; ماءاللحم است . (از تحفه حکیم مومن ). رجوع به ماءاللحم شود.
-عرق گوگرد ; در اصطلاح شیمی ، اسیدسولفوریک را گویند. (فرهنگ فارسی معین ).
-عرق نعناع ; مایعی که از تقطیر جوشانده برگ و ساقه و گل نعناع حاصل شود.
* چیزی است که از شراب یا ثفل و دردی آن و غیره میگیرند، و آن بسیار مست کننده است . (از اقرب الموارد). مایع مسکری که از تقطیر انگورو یا کشمش و یا خرمای تخمیر شده به دست آرند و آن را عرق انگور و عرق خرما و تاهور نیز نامند. (ناظم الاطباء). ماده مسکر تند و قوی و سفید رنگ (برنگ آب ) که از انگور و مویز و کشمش و چیزهای دیگر گیرند و آن قسمی الکل از درجه کم است و شبیه به وتکای روسی میباشد. و با فعل «خوردن » صرف شود. (یادداشتهای مولف ).محلول الکلی که از تقطیر شرابهای انگور، کشمش ، سیب ،گلابی یا خرمای تخمیر شده حاصل شود. و میزان الکلش بین 50 تا 70 درصد میباشد. گاهی عرق را هم با افزودن آب در الکل اتیلیک 96 درجه به دست می آورند. و معمولا"افزودن آب تا حدی است که درجه الکل مطلوب درصد قسمت حاصل شود. معمولا" در پزشکی بمنظور تداوی ، مقداری مواد مقوی و مشهی به عرق اضافه میکنند و تحت نام لیکورهای مختلف تجویز مینمایند. (فرهنگ فارسی معین ). نام این مشروب الکلی نخستین بار در تاریخ ایران بمناسبت مرگ امیرتیمور بنظر رسیده است . در ذیلی که لطف اللّه عبداللّه بن عبدالرشید معروف به «حافظ ابرو» بر تاریخ ظفرنامه شامی نگاشته به این واقعه و این مشروب اشاره میکند. و عین عبارت او چنین است : «در دوازدهم رجب المرجب سنه سبع و ثمانمائة به بلده اترار فرود آمد. درین مابین رغبت به عرق نمود. حاضر گردانیدند. جوهری که عین آتش بود در صورت آب ، و از غایت لطافت چون هوا مدرک بصر نمیشد، و از کمال رقت با خاک کثیف نمی آمیخت . و ساقی چون نرگس ساغر زرین بر دست سیمین نهاده بوده ، و اقداح مالامال چون قمر در منازل خویش روان کرده ،و بندگی «صاحبقرانی » دو شبانه روز دیگر بر این عرق مشغول شد که قطعاً التفات به هیچ غذائی نفرمود. روز دیگر مزاج مبارک اندک تغییری پیدا کرد. گفتند ورا مگر خمار است . بجهت تداوی ، بحکم «واخری تداویت منهابها» یک دو جرعه دیگر نوش کرد. و بسبب خنکی ظاهر آن تسکین حرارتی تصور کردند. و چون در معده گرم شد حرارت زیادت و تتمه آن مقدمه نامرادی گشت ، و سپهر بی مهر از پس نوش نیش کین آورد، و دهر بی وفا سرور به شیون وسور به ماتم بدل گردانید.
-عرق دوآتشه ; نوع قوی تر عرق، از لحاظ درجه الکل . رجوع به عرق شود.
* تری دیوار. (منتهی الارب ). نم دیوار. (شرح قاموس ) (از اقرب الموارد).* آبی که از درون کوزه و جز آن بیرون تراود. (ناظم الاطباء).*هر مایعی که مانند قطرات خرد بر سطح چیزی می نشیند. (ناظم الاطباء).* ثواب و پاداش ، یا اندک از آن . گویند: «اتخذت عنده یدا بیضاء و اخری خضراء، فما نلت منه عرقاً»; ای ثواباً. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).* شیر، بدان جهت که نخستین در عروق روان گردد سپس آن در پستان فرود آید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شیر و لبن . (ناظم الاطباء).* رسته خرمابنان و رسته خشت خام و رسته خشت دیوار ورسته بنا. (منتهی الارب ). هر صف و ردیف و رگ از خشت و آجر یا سنگ در دیوار. (از اقرب الموارد). گویند قد بنی البانی عرقا او عرقین ; یعنی بنا یک ردیف و رگیا دو رگ بنا کرد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یک رسته نورد. یک رده از خشت گل . یک رسته نورده .(زمخشری ).* صف اسبان و مرغان و هرچه صف زده باشد. (منتهی الارب ). سطر و ردیف از اسبان و از طیور و از هر چه ردیف شده باشد. (از اقرب الموارد).* راه کوه و بینی آن . (منتهی الارب ). راهها و طرق در کوهها. (از اقرب الموارد).* آثار پیروی شتران مر یکدیگر را. (از منتهی الارب ). آثار دنبال کردن شتران هم دیگر را. (از اقرب الموارد).* مویز. (منتهی الارب ). زبیب . (اقرب الموارد).* انجیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* بوریا از برگ خرما بافته که هنوز زنبیل نساخته باشند. یا زنبیل از برگ خرما. (منتهی الارب ). «سفیفه » که از برگ درخت خرما و «خوص » بافته باشند پیش از اینکه از آن «زبیل » بسازند. و یا خود زبیل . و گویند حجم آن پانزده صاع است . (از اقرب الموارد). عَرق. و رجوع به عرق شود.* تک اسب . (منتهی الارب ). شَوط و طَلَق و خیز. (از اقرب الموارد).گویند جری الفرس عرقا او عرقین ; یعنی اسب یک یا دوشوط دوید. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).* عرق التمر; دوشاب خرما. (منتهی الارب ).* دبس و شیره خرما. (از اقرب الموارد).* عرقالقربة; کنایه از سختی خجالت و کوشش و مشقت است . و در سبب این کنایه گفته اند که قربه و مشک هرگاه عرق کند بدبوی میشود. و یا اینکه چون مشک را عرق نیست ، گویی امر محال را به عهده گرفته است . و یا اینکه منظور از عرقالقربة، منفعت و سود قربة است ، گویی که وی آنقدر رنج برده است که به عرق قربة یعنی آب آن محتاج گشته است . و یا عرقالقربة، بوریا و سفیفه ای است که حامل مشک آن را بر سینه خود می نهد. و یا معنی آن به عهده گرفتن مشقتی است چون مشقت و رنج حامل مشک ، که از سنگینی بار آن عرق بریزد. و گویند عرق از آن شخص است نه مشک و قربه ، و سبب این کنایه این است که مشکها را کنیزان و اشخاصی که فاقد خدم هستند برمیدارند و اگر شخصی بزرگزاده دچار تنگدستی و فقر شودناچار مشک را خود حمل میکند و از خستگی و نیز از شرم و خجلت از مردم عرق میکند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* عرق الخلال ، آنچه به نظر دوستی دهند از عطیه . (منتهی الارب ).آنچه شخص برای تو بتراود، یعنی به خاطر دوستی ترا دهد. (از اقرب الموارد).* ما اکثر عرق اءًبله ; چه بسیارند نتایج و بچه های شتران وی . (از منتهی الارب ).* ج عَرَقة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عَرَقة شود.
{ع ص}
لبن عرق; شیر مزه برگردانیده از خوی شتر که بر آن بار است . (منتهی الارب ). شیری که مزه وی از خوی شتری که بر آن بار کرده باشند برگردیده باشد. (ناظم الاطباء). شیری که طعمش به سبب عرق شتری که بر آن بار شده است ، فاسد شده باشد. (از اقرب الموارد). و آن چنان است که شیر را در مشکی قرار میدهند و بر شتر می بندند حال اگر بین مشک و پهلوی شتر، حائلی نباشد و عرق شتر بدان شیر رسد، طعم آن فاسد میشود و بوی آن تغییر می یابد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).* مکان عرق، جای برابر. (منتهی الارب ). جای هموار. (ناظم الاطباء).* عرقدار و خوی دار. (ناظم الاطباء).
{ع ا}
رگ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). رگ بدن . (غیاث اللغات ). وریدهای بدن که خون در آن جاری است ، چون عرق اکحل و عرققیفال و غیره . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق، اعراق، عراق. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رگ جهنده . (ناظم الاطباء). رگ ناجهنده . (ناظم الاطباء):
قوت عرق عراق از مادت نطق من است
گرچه شریان دل شروانیان را نشترم .
خاقانی .
حق چو خواهد زلزله شهری مرا
امر فرماید که جنبان عرق را.
مولوی .
-عرق الریة ; نای حلقوم . (ناظم الاطباء).
-عرق عظیم ; شریانی است بر صلب کشیده نازل به اسفل بدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
* رگه . گویند فی الشراب عرق من الحموضة; یعنی رگ است ، و فی فلان عرق من العبودیة; ای خلط. (از منتهی الارب ).* اصل و بن هر چیزی . (منتهی الارب ). اصل هر چیزی . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اصل مردم . (مهذب الاسماء). و از آن جمله است حدیث «من احیا ارضا میتة فهی له و لیس لعرق ظالم فیها حق» که منظور از عرق ظالم این است که شخص در زمینی که دیگری آن را احیا کرده است بدون رضای صاحب آن ، کشت کند یا درخت بکارد تا مستحق آن زمین گردد. و آن با حذف مضاف خوانده شده است . یعنی :... لذی عرق ظالم . (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد): این خاندان را عرقی است از خاندان طاهریان که ملوک خراسان بوده اند. (تاریخ بیهقی ).
کامروز ترا مادحی است جز من
کز عرق نبوت تباردارد.
مسعودسعد.
بر عرق طاهر و محتد زاهر وی فضایل ذات او دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود. (ترجمه تاریخ یمینی ص 396).
عرق عرب و فضل عجم ساز سفر کرد
دل زو مژه آرا چه عرب را چه عجم را.
درویش واله هروی (از آنندراج ).
-عرق پدری ; رگ پیوند پدر بودن:
چون در پدران رفته دیدم
عرق پدری زدل بریدم .
نظامی .
-عرق حمیت ; خوی عصبیت . خوی مردانگی .
-عرق سبعیت ; خوی درندگی که در کمون انسانی مضمر است . (فرهنگ فارسی معین ): عرق سبعیت او به حرکت آمده وی را به قتل آورد. (جهان آرا ص 418). و رجوع به یادداشتهای قزوینی ج 6 ص 38 شود.
-عرق فتنه ; رگ حادثه و شر: سلطان از کار سجستان بپرداخت و عرق فتنه که در آن نواحی نابض بود سکون یافت . (ترجمه تاریخ یمینی ص 257).
-عرق مردی ; رگ مردانگی . رگ جوانمردی . عرق مردانگی:
عرق مردی آنگهی پیدا شود
که مسافر همره اعداشود.
مولوی .
* ریشه و بیخ درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیخ درخت باریک . (غیاث اللغات ). ریشه های باریک . (ناظم الاطباء). بیخ درخت . (مهذب الاسماء). اصل درخت . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق. (از اقرب الموارد).* زمین شوره که هیچ نرویاند. (منتهی الارب ). زمین شور که نبات ندهد. (از اقرب الموارد).* زمین شوره که گز رویاند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* کوه درشت گذارکه جهت صعوبت بر آن برآمدن نتوانند. (منتهی الارب ). کوه بزرگ که بجهت سختی آن ، بر آن بالا نروند. (از اقرب الموارد).* کوه خرد (از اضداد است ). (منتهی الارب ). جبل صغیر. (اقرب الموارد).* کوه تنک از ریگ به درازا گسترده . یا جای بلند. (منتهی الارب ). کوه رقیق، و باریک از رمل ، مستطیل شکل برزمین ، و گویند مکان مرتفع. (از اقرب الموارد).* کرانه و حد کوه . (منتهی الارب ). قطر و حد جبل . (از اقرب الموارد).* تن . (منتهی الارب ). جسد. (از اقرب الموارد).* شیر. (منتهی الارب ). لبن . (اقرب الموارد). گویند: لبن حدیث العرق; یعنی بتازگی از پستان دوشیده شده است و طعم آن تغییر نیافته است .* بچگان بسیار. (منتهی الارب ). نتاج بسیار. (از اقرب الموارد). جای بسیار درخت .* گیاهی است که بدان رنگ کنند.* باقی مانده گیاه ترش . (منتهی الارب ). بقایای حَمض . (از اقرب الموارد). ج ، عُروق. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
{اخ}
نام جد ابراهیم بن محمدبن عرق حمصی است که محدث بود. (منتهی الارب ).
{اخ}
لقب حسین بن عبدالجبار است . (از منتهی الارب ).
{اخ}
نام پدر عبدالرحمان بن عرق وپسرش محمد است که تابعیان بودند. (از منتهی الارب ).
{اخ}
وادیی است از آن بنی حنظلةبن مالک بن زید مناةبن تمیم . (از معجم البلدان ). رودباری است مربنی حنظلةبن مالک را. (از منتهی الارب ).
{اخ}
کوهی است خرد در راه مکه . (منتهی الارب ). گویندکوهی است در راه مکه ، که «ذات عرق» از آن ماخوذ است . (از معجم البلدان ). و رجوع به عرق (ذات ...) شود.
{اخ}
موضعی است . (منتهی الارب ). جایگاهی است در زبید و نام آن در شعر ابی عقامة آمده است . (از معجم البلدان ).
{اخ}
جایگاهی است در نزدیکی بصره . (از معجم البلدان ). دو موضع است در بصره . (منتهی الارب ). رجوع به عرقان و عرق ناهق شود.
{اخ}
جایگاهی است در چندفرسخی هیت . (از معجم البلدان ).
{اخ}
مهل اهل عراق است و آن حد بین نجد و تهامه باشد. و گویند عرق کوهی است در راه مکه ، و ذات العرق از آن ماخوذ است . (از معجم البلدان ). میقات اهل عراق است و آن در حدود دو مرحله از مکه فاصله دارد. (از اقرب الموارد). جای احرام اهل عراق در حج ، و آن بادیه ای است . (منتهی الارب ).نام جایی در بادیه که محل احرام اهل عراق است در حج . (ناظم الاطباء). رجوع به ذات عرق در ردیف خود شود.
{ع ا}
ج عراق. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عراق شود.
{ع ص}
رجل عرق; مرد بسیارخوی . (منتهی الارب ). مردی که بسیار عرق کند. (ناظم الاطباء). بسیارعرق. (از اقرب الموارد). عُرَقة. رجوع به عرقة شود.


