فرزان
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
( فرزان .) [ ع . ] (اِ.) معرب فرزین، مهرة وزیر در شطرنج .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(فَ) (ص .) عاقل، حکیم .
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● wise
عاقل

wise ==> خردمند، دانا، عاقل، عاقلانه، معقول، فرزانه [.suff]: پسوندى است به معنى " راه و روش و طریقه و جنبه " و " عاقل " wise


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ف َ]
{ا}
علم . حکمت . دانش . (برهان ). حکمت . (صحاح ) (اسدی ).* استواری . (برهان ).* (ص ) حکیم .فیلسوف . فرزانه . (یادداشت به خط مولف ):
هر کجا تیزفهم فرزانی است
بنده کندفهم نادانی است .

سنائی .


-نافرزان ; بی دانش . نادان:
مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ
معادیان تو نافرخند و نافرزان .

بهرامی سرخسی .


رجوع به فرزانه شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ف]
{معرب ، ا}
فرزین شطرنج . معرب است . ج ، فرازین .(منتهی الارب ). مهره ای باشد از جمله مهره های شطرنج و آن به منزله وزیر است . (برهان ). رجوع به فرز شود.