لوس
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ.) = لس : چاشنی، مزه .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
1 - (اِ.) چاپلوس، چرب زبان . 2 - (عا.) (ص .) کسی که خود را بی جهت نزد دیگران عزیز می کند.
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● apish, abyish, lat, ingerbread, otten, elf-indulgent
فارسی فارسی
فرهنگ فومستان
گوهر شناسی : lus

عمومی : pampered , spoiled , spoilt

عامیانه‌

cutesie

cutesy

خودمانی‌

slaphappy ==> گیج (در اثر مشت خوردن)، سرمست، از خود بى خود، بى مهابا

naff

chilish ==> بچگانه، ناپسند، لوس

facetious ==> [.adj]: شوخ، لوس، اهل شوخى بى جا

spooney ==> (spoony =) ـ لوس، احمق، اهل بوس و کنار، احمقانه

apish ==> [.adj]: بوزینه صفت، نادان، حیله گر

babyish ==> [.adj]: طفل مانند، کودک مانند

flat ==> [.adv. & adj. & n]: پهن، تخت، مسطح، هموار، صاف، بى تنوع، یک دست، خنک، بى مزه، قسمت پهن، جلگه، دشت، آپارتمان، قسمتى از یک عمارت flat

gingerbread ==> نان زنجبیلى، زنجبیل پرورده، چیز قشنه و کم بها

rotten ==> [.adj]: پوسیده، فاسد، خراب، زنگ زده، رو به فساد

selfindulgent


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ل َ ئو]
{ع ص}
شیرینی و جز آن جوینده جهت خوردن . لوّاس .* (ا) یقال :ماذُقت لوساً; یعنی نچشیدم چشیدنی . (منتهی الارب ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
لوسی . رجوع به لوسی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ل َ]
{ع مص}
شیرینی و جز آن جستن جهت خوردن .* چشیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر).* به زبان گردانیدن چیزی در دهان . (منتهی الارب ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
روباه: و لوس به زبان بیهقیان روباه بود. (تاریخ بیهق).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
غش کافور. غش که در کافور کنند. باری که به کافور زنند تا بسیارش کنند:
کافور تو با لوس بود مشک تو با ناک
با لوس تو کافورکنی دائم مغشوش .

کسائی .


* دهان کج . کج دهان .* لجن و خلابی که پای به دشواری از آن توان برآورد. (برهان ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
لس: پیش ایشان فاتحةالکتاب آن حضور است حضوری که اگر جبرئیل بیاید لوس خورد. (مناقب افلاکی ). رجوع به لُس شود و شاید این کلمه کوس باشد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
تملق. فروتنی . چرب زبانی . مردم را به زبان خوش فریفتن و بازی دادن . (ازبرهان ). گفتار خوش . گفتار فریبنده . فروتنی بیش از اندازه . فریفتن به فروتنی و تملق و چرب زبانی بود. (جهانگیری ). لابه است ، یعنی فریفتن به گفتار خوش و بی اندازه فروتنی کردن . (اوبهی ). تملق. چاپلوسی . (غیاث ). فریبندگی . فریب . فروتنی کردن باشد و به زبان مردم را فریفتن و مبالغت (؟ ) کردن . (صحاح الفرس ):
نشکیبند ز لوس و نشکیبند ز فحش
نشکیبند ز لاف و نشکیبند ز منگ.

قریعالدهر.


وآن چاپلوس بسته گر خندان ؟
کت هر زمان به لوس بپیراید.

لبیبی .


چون بیامد به وعده بر سامند
آن کنیزک سبک ز بام بلند
به رسن سوی او فرودآمد
گوئی از جنّتش درود آمد
جان سامند را به بوس گرفت
دست و پا و سرش به لوس گرفت .

عنصری .


مرد قانع نه مرد لوس بود
کز طمع، گربه چاپلوس بود.

سنائی .


گر بودم سیم کار گردد چون زر
ور نبود سیم لوس و لابه فزایم .

سوزنی .


گهی بوس و گهی لوس و گهی رقص
چه گویم عیب آن شب کوتهی بود.

جمال الدین عبدالرزاق.


چو دستی نتانی بریدن ببوس
که با غالبان چاره رفق است و لوس .

سعدی .


به تدبیر باید جهان خورد و لوس
چو دستی نشاید گزیدن ببوس .

سعدی .


آمد و با هزار لابه و لوس
داد بر دست و پای برنا بوس .

امیرخسرو.


* (ص ) نُنُر. لوس را با کلمات و مصادر ترکیب هایی است .
ترکیب ها:
لوس بار آوردن . لوس بازی . لوس بازی درآوردن . لوس کردن . لوس گری . لوس گری کردن . لوس و ننر. لوس و ننر بارآمده بودن . بچه لوس و جزاینها. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
دهی از دهستان کالج بخش مرکزی شهرستان نوشهر، واقع در 36هزارگزی المده و 6هزارگزی جنوب کالج . کوهستانی و سردسیر. دارای 270 تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و مختصر لبنیات . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . در زمستان اکثر مردم برای تامین معاش به حدود تاچکوه و کاسه گرمحله میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
اول (اخ ) سن . پاپ مسیحی از سال 253 تا سال 254 م .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
لوس دوم . پاپ مسیحی از سال 1144 تا سال 1145 م .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
لوس سوم . پاپ مسیحی از سال 1181 تا سال 1185 م .