نزاع
(نِ) [ ع . ] (اِمص .) دشمنی، جنگ .
المعرکت , الزعم , النزاع , الشجار , الاهتمام , الشجار , النفایت , الشجار , النزاع , الحرب
المعرکت , الزعم , النزاع , الشجار , الاهتمام , الشجار , النفايت , الشجار , النزاع , الحرب
کشمکش
● fray, cuffle, trife
Gefecht,Krieg (m),Krieg[noun],Schlacht (f),Streit[noun]
affray ==> [.n]: غوغا، نزاع، سلب آرامش مردم، مزاحمت فراهم آوردن، ترساندن، هراسانیدنbattle ==> [.v. & n]: رزم، پیکار، جدال، مبارزه، ستیز، جنگ، نبرد، نزاع، زد و خورد، جنگ کردن battle contention ==> [.n]: درگیرى، ستیزه، مشاجره، نزاع، مجادله، مباحثه contention discord ==> [.vi. & n]: ناسازگارى، اختلاف، دعوا، نزاع، نفاق، ناجور بودن، ناسازگار بودنdispute ==> [.vt. & n]: ستیزه، چون و چرا، مشاجره، نزاع، جدال کردن، مباحثه کردن، انکار کردنdustup ==> نزاع، دعوا، گردگیرىembroilment ==> نزاع، میانه به هم زنى، غوغاfalling out ==> نزاع، مشاجرهfuss ==> [.vt. & n]: هایهوى، سر و صدا، نق نق زدن، آشوب، نزاع، هایهو کردن، ایراد گرفتن، خرده گیرى کردن، اعتراض کردنquarrel ==> [.vt. & n]: پرخاش، نزاع، دعوى، دعوا، ستیزه، اختلاف، گله، نزاع کردن، دعوى کردن، ستیزه کردنscrap ==> قراضه، اوراق، دور انداختن، تکه، پاره، عکس یا قسمتى از کتاب یا روزنامه که بریده شده، ته مانده، ماشین آلات اوراق، آشغال، جنگ، نزاع، اوراق کردن scrap scuffle ==> [.v. & n]: نزاع، غوغا، کشمکش، جنجال، مشاجره، کشمکش کردن، دست به یقه شدن با scuffle spar ==> [.v]: تیردکل، (در ساختمان) تیر آهن یا الوار، مشت بازى کردن، مشاجره کردن، نزاع spar squeal ==> [.v. & n]: جیغ ممتد، جیغ، داد، دعوا، نزاع، فریاد، جیغ کشیدن (مثل خوک)، فاش کردنstrife ==> [.n]: ستیزه، نزاع، دعوا، سعى بلیغ، تقلا، کشاکشtousle ==> [.vt]: ژولیدگى مو، بر هم زدن، پریشان کردن، مچاله کردن، نزاعwar ==> [.vt. & n]: جنگ، حرب، رزم، محاربه، نزاع، جنگ کردن، دشمنى کردن، کشمکش کردن واژه هاى شامل war
[ن]
{ع امص}
خصومت و دشمنی دو نفر با هم با زبان یا استعمال اسلحه . (فرهنگ نظام ). با هم کشاکش کردن به خصومت . (غیاث اللغات ). خصومت و دشمنی ، وبا لفظ جستن و کردن و برداشتن مستعمل است . (آنندراج ). منازعه و گفتگو با هم . خصومت . ستیزگی . کشاکش در برآوردن حق خود. ادعا و جنگ و جدال سخت . (ناظم الاطباء). با کسی در چیزی کوشیدن . (فرهنگ خطی ). نزاعة. شطس .شطسة. (منتهی الارب ). خصومت . خصمی . منازعه . تنازع . اختلاف . جنگ. جدال . داوری . کشمکش . کشاکش: مابین الباب و الدار نزاع بنشود. (تاریخ بیهقی ص 407).
منم گاودل تا شدم شیرطالع
که طالع کند با دل من نزاعی .
سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد. (گلستان ). تا فتنه بنشست و نزاع برخاست . (گلستان ).
-قطع نزاع کردن ; حکم کردن در قطع گفتگو و خصومت . (ناظم الاطباء).
-مابه النزاع ; هر چیزی که از آن کشاکش و گفتگو و خصومت برمی خیزد. (ناظم الاطباء) موضوع دعوا. آنچه بر سر آن با هم نزاع کنند.
-نزاع لفظی ; نزاع زبانی دو نفر با هم در حالتی که مقصود هر دویکی باشد. (از فرهنگ نظام ).
* منازعة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). دشمنی کردن . مخاصمه . (از اقرب الموارد). دشمنی . (فرهنگ نظام ). رجوع به منازعه شود.* حالت احتضار مریض . (فرهنگ نظام ). حالت مریض مشرف به مرگ. منازعة. (از المنجد).* (مص ) آرزومند گشتن . (زوزنی ). آرزومند گردیدن و مشتاقشدن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). آرزومند شدن . آرزومندی . (غیاث اللغات ). نزاعة. نزوع . (منتهی الارب ). گویند: نزع الی اهله .* رفتن به سوی چیزی . (از اقرب الموارد).* نزدیک به مرگ شدن : نازَع َ المریض ُ نزاعاً; جاد بنفسه . (اقرب الموارد).* قلع. نزع . (از اقرب الموارد). نزع الحیاة و نزاع الحیاة; قلعها. (اقرب الموارد). رجوع به نزع شود.
{ع امص}
خصومت و دشمنی دو نفر با هم با زبان یا استعمال اسلحه . (فرهنگ نظام ). با هم کشاکش کردن به خصومت . (غیاث اللغات ). خصومت و دشمنی ، وبا لفظ جستن و کردن و برداشتن مستعمل است . (آنندراج ). منازعه و گفتگو با هم . خصومت . ستیزگی . کشاکش در برآوردن حق خود. ادعا و جنگ و جدال سخت . (ناظم الاطباء). با کسی در چیزی کوشیدن . (فرهنگ خطی ). نزاعة. شطس .شطسة. (منتهی الارب ). خصومت . خصمی . منازعه . تنازع . اختلاف . جنگ. جدال . داوری . کشمکش . کشاکش: مابین الباب و الدار نزاع بنشود. (تاریخ بیهقی ص 407).
منم گاودل تا شدم شیرطالع
که طالع کند با دل من نزاعی .
خاقانی .
سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد. (گلستان ). تا فتنه بنشست و نزاع برخاست . (گلستان ).
-قطع نزاع کردن ; حکم کردن در قطع گفتگو و خصومت . (ناظم الاطباء).
-مابه النزاع ; هر چیزی که از آن کشاکش و گفتگو و خصومت برمی خیزد. (ناظم الاطباء) موضوع دعوا. آنچه بر سر آن با هم نزاع کنند.
-نزاع لفظی ; نزاع زبانی دو نفر با هم در حالتی که مقصود هر دویکی باشد. (از فرهنگ نظام ).
* منازعة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). دشمنی کردن . مخاصمه . (از اقرب الموارد). دشمنی . (فرهنگ نظام ). رجوع به منازعه شود.* حالت احتضار مریض . (فرهنگ نظام ). حالت مریض مشرف به مرگ. منازعة. (از المنجد).* (مص ) آرزومند گشتن . (زوزنی ). آرزومند گردیدن و مشتاقشدن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). آرزومند شدن . آرزومندی . (غیاث اللغات ). نزاعة. نزوع . (منتهی الارب ). گویند: نزع الی اهله .* رفتن به سوی چیزی . (از اقرب الموارد).* نزدیک به مرگ شدن : نازَع َ المریض ُ نزاعاً; جاد بنفسه . (اقرب الموارد).* قلع. نزع . (از اقرب الموارد). نزع الحیاة و نزاع الحیاة; قلعها. (اقرب الموارد). رجوع به نزع شود.
[ن َزْ زا]
{ع ص}
مرد سخت برکشنده . (منتهی الارب ).* کشنده . رگی که به سوی آبا واصل خود کشد. (فرهنگ نظام ). فی المثل : العرق نزاع .
{ع ص}
مرد سخت برکشنده . (منتهی الارب ).* کشنده . رگی که به سوی آبا واصل خود کشد. (فرهنگ نظام ). فی المثل : العرق نزاع .
[ن ُزْ زا]
{ع ص ، ا}
ج نازع . رجوع به نازع شود.* ج نزیع، به معنی غریب . و منه : نزاع القبائل ; به غربائی گویند که در جوار قبیله ای می زیند که از آن نیستند. (از اقرب الموارد). رجوع به نزیع شود.
{ع ص ، ا}
ج نازع . رجوع به نازع شود.* ج نزیع، به معنی غریب . و منه : نزاع القبائل ; به غربائی گویند که در جوار قبیله ای می زیند که از آن نیستند. (از اقرب الموارد). رجوع به نزیع شود.


