آمیغ
( اِ.) 1 - آمیزش . 2 - مباشرت، مجامعت و نیز پسوندی که معنای آمیختگی می دهد مانند، مرگ آمیغ، زهرآمیغ .
● amalgam, ntercourse, ix, ixture
{امص}
آمیزش . خلطه . مخالطت . امتزاج . مزج . خلط.* بضاع . مباضعه . مباشرت . مجامعت . وقاع:
چو آمیغ برنا شد آراسته
دو خفته سه باشند برخاسته .

عنصری .


بسی گرد آمیغخوبان مگرد
که تن را کند سست و رخساره زرد.

اسدی .


چو برداشت دلدار از آمیغ جفت
بباغ بهارش گل نوشکفت .

اسدی .

{ن مف مرخم}
در کلمات مرکبه چون زهرآمیغ و نوش آمیغو مانند آن ،آمیخته و ممزوج و آمیز باشد:
همه به تنبل و رنگ است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.

رودکی .


ای از این جوربد، زمانه شوم
همه شادی ّ او غمان آمیغ.

رودکی .


بود شادیش یک سر انده آمیغ.

(ویس و رامین ).


دم مشک از مغز پرمیغ شد (کذا)
دل میغ از او عنبرآمیغ شد.

اسدی .


سخن آرایان در وصل سرایند سخن
فرقت آمیغ نگویند سرود اندر بزم .

سوزنی .


بحری است کَفَش که ماهیش تیغ
بر ماهی بحر گوهرآمیغ.

خاقانی .


سر نخواهی برد هیچ از تیغ تو
ای بگفته لاف کذب آمیغ تو.

مولوی .


زین تابش آفتاب و تاریکی میغ
وین بیهده زندگانی مرگآمیغ
با خویشتن آی تا نباشی باری
نه بوده بافسوس و نه رفته بدریغ.

؟


* (ا) حقیقت ، مقابل مجاز. (برهان ). و رجوع به آمیز شود.