درای
(دَ) (اِ.) 1 - زنگ بزرگ، جرس . 2 - پُتک آهنگران .
[دَ]
{ا}
درا. زنگ وجرس . (برهان ). جرس . (از دهار) (جهانگیری ) (از منتهی الارب ). زنگی که بر گردن شتر بندند. (اوبهی ). جرس و آنچه به گردن شتر بندند. (شرفنامه منیری ). زنگ و جرس ، و آن چیزی است که به گردن شتر و استر و اسب سرهنگقافله بندند تا صدا کند و باقی حیوانات به صدای او روند و مردم گم شده سر به آواز او آیند. از موقع استعمال آن معلوم می شود که غیر جرس است و بینهما نسبت عموم و خصوص است ، پس جرس عام بود، و با لفظ بستن مستعمل است . (آنندراج ). طباله و درای و طباله غیر جرس است . (از السامی فی الاسامی ). زنگله . جُلجُل:
ز بس های و هوی و جرنگ درای
به کردار طهمورثی کرنای .

فردوسی .


درفش شهنشاه با کرنای
ببردندبا ژنده پیل و درای .

فردوسی .


بکوشید چون من بجنبم ز جای
شما برفرازید سنج و درای .

فردوسی .


ز آواز شیپور و زخم درای
تو گفتی برآید همی دل ز جای .

فردوسی .


کامگاری کو چو خشم خویشتن راند به روم
طوق زرین را کند در گردن قیصر درای .

منوچهری .


ز کوس و ز زنگ درای و خروش
ز شیپور و از ناله نای و جوش .

اسدی .


خروش درای و غو نای و کوس
برآمد ز ایرانیان بر فسوس .

اسدی .


بفرمود تا هر بوق و کوس و دهل که داشتند و صنج و درای و اسفید مهره یکباره بزدند، چنانکه از آن آواز عالم بتوفید. (اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ).
درای هجو درآویختم ز گردن خر
که تاشود خرخمخانه استر عللو.

سوزنی .


درآینده هر سو درای شتر
ز بانگ تهی مغز را کرد پر.

نظامی .


گلوی خصم وی سنگین درای است
چو مغناطیس از آن آهن ربای است .

نظامی .


نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای .

سعدی .


تا بار دگر دبدبه و کوس بشارت
و آواز درای شتران بازشنیدیم .

سعدی .


ور بانگ موذنی برآید
گویم که درای کاروانست .

سعدی .


آواز درای می آمد چنانک مرا وهم می شد.
(انیس الطالبین ).
گران خیزند همراهان بی پروای من ورنه
ره خوابیده را بیدار می سازد درای من .

صائب (از آنندراج ).


زند به نغمه داود طعنه صوت و صدایش
زمانه بر گلوی هر خری که بسته درایی .

کلیم (از آنندراج ).


-آواز درای ; بانگ درای:
اسب او با کوس آموخته تر
ز اشتر پیر به آواز درای .

فرخی .


-اشتردرای ; درای شتر. زنگ شتر. رجوع به اشتردرای در ردیف خود شود.
-زرین درای ; درای زرین . طباله طلایی:
به زرین ستام و جناغ پلنگ
به زرین درای و جرسها و زنگ.

فردوسی .


سفرکرده این سپنجی سرای
چنین بست بر ناقه زرّین درای .

ملا عبداللّه هاتفی (از آنندراج ).


-هندی درای ; درای هندی:
خروشیدن کوس با کرنای
همان زنگ زرین و هندی درای .

فردوسی .


از آوای شیپور و هندی درای
تو گفتی سپهر اندرآمد ز جای .

فردوسی .


برآمد غو بوق و هندی درای
بجوشید لشکر بدان پهن جای .

فردوسی .


ز بس ناله کوس با کرنای
چرنگیدن و زنگ هندی درای .

فردوسی .


ببردند پیلان و هندی درای
خروش آمد و ناله کرنای .

فردوسی .


به شهر اندرون کوس با کرنای
خروشیدن زنگ و هندی درای .

فردوسی .


خروش آمد و ناله کرنای
دم نای سرغین و هندی درای .

فردوسی .


جهان شد پر از ناله کرنای
ز نالیدن سنج و هندی درای .

فردوسی .


چو آمد به گوش اندرش کرنای
دم بوق و آوای هندی درای .

فردوسی .


به ابراندر آمد دم کرنای
چرنگیدن گرز و هندی درای .

فردوسی .


تو گفتی بجوشید هامون ز جای
ز نالیدن زنگ وهندی درای .

(از لغت نامه اسدی ).


* پتک آهنگران که به عربی مطرقه خوانند. (برهان ) (از جهانگیری ). به این کلمه معنی پتک (خایسک مطرقه ) داده اند و شاهدیگانه بیت ذیل از فردوسی است . (یادداشت مرحوم دهخدا):
از آن پوست کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سرنیزه کرد...

فردوسی .

[دَ]
{ا}
ریشه دراییدن . گفتگو. (برهان ). مکالمه . (ناظم الاطباء).* ماضی گفتن ، یعنی گفت . (از برهان ) (جهانگیری ).* (فعل امر) امر بر گفتن ، یعنی بگو. (از برهان ) (از جهانگیری ).* (نف ) سرکننده سخن . (برهان ). آغازنده و شروع کننده در سخن . (ناظم الاطباء).* آوازکننده . (شرفنامه منیری ).* سخن سر کردن . (برهان ).* آغاز و مقدمه و دیباچه هر کلام . (ناظم الاطباء).* آواز و بانگ:
ز گردون به گردون شده بانگ و جوش
جهان از درای جرس پرخروش .

اسدی .

[دَ]
{نف}
مخفف دراینده . گوینده . (یادداشت مرحوم دهخدا).
-خیره درای ; هرزه درای . گزافه گوی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
-ژاژدرای ; یاوه گوی . ژاژخای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
-لک درای ; بیهوده گوی . هرزه درای . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
-هرزه درای ; پوچ گوی . هرزه گوی . یاوه گوی:
ز بس که می بگدازد تنم به غصه و درد
بجان رسیدم ازین شاعران هرزه درای .

سپاهانی (از شرفنامه منیری ).


رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
-یافه درای ; هرزه گوی . یاوه گوی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
[دَ]
{ا}
نام آهنگی است در موسیقی . و رجوع به آهنگ در همین لغت نامه شود.