شهوار
● regal

regal ==> [.v]: پادشاهى، شاهوار


[ش َه'ْ]
{ص مرکب}
مخفف شاهوار. هر چیز که لایق و سزاوار پادشاهان باشد. (برهان ) (غیاث ):
به دیباها و زیورهای شهوار
ز تخت و طبل بزازان و عطار.

(ویس و رامین ).


در آنجا تختها بنهاده بسیار
بر آن بر جامه های خوب شهوار.

زراتشت بهرام .


رجوع به شاهوار شود.* منسوب به شاه:
نژادش گرچه شهوار است و نیکوست
ابا این نیکویی صد گونش آهوست .

؟


- دُرّ شهوار; دُرّ شایسته و لایق شاه . دُرّ گرانمایه . دُرّ گرانبها:
چون سینه بجنباندو یک لخت بپوید
از هر سر پرّش بجهد صد دُر شهوار.

منوچهری .


بدل پاک برنویس این شعر
که بپاکی چو درّ شهواراست .

ناصرخسرو.


از خون چشم بیوه زنان لعلش
از اشک چشم من دُر شهوارش .

ناصرخسرو.


راز سلیمانی شنو زآن مرغ روحانی شنو
اشعار خاقانی شنو چون درّ شهوار آمده .

خاقانی .


آذین صبوحی را زد قبه حباب از می
بر قبه از آن درّی شهوار نمود اینک .

خاقانی .


خسروا نظمم که وصف بحر جود دست توست
در خوشابی و طراوت چون دُر شهوار باد.

کاتبی .


- گوهر شهوار; گوهر لایق شاه . گوهر گرانمایه و گرانبها:
سخن از مستمعان قدر پذیرد صائب
قطره در گوش صدف گوهر شهوار شود.

صائب .


- لولو شهوار ; لولو لایق شاه . لولو گرانبها:
همیشه تا نشود خاک عنبر اشهب
همیشه تا نشود سنگ لولو شهوار.

فرخی .


بدخواه تو خواهد چو تو گرددببزرگی
هرگز نشودسنگ سیه لولو شهوار.

فرخی .


ملک ز پنج یک آنجا نصیب یافته بود
دویست پیل و دو صندوق لولو شهوار.

فرخی .


یا چو زرین شجری درشده اطراف شجر
که بر او بر ثمر از لولو شهواربود.

منوچهری .


یا همچو زبرجدگون یک رشته سوزن
اندر سر هر سوزن یک لولو شهوار.

منوچهری .


چون سیم درون است و چو دینار برون است
آکنده بدان سیم درون لولو شهوار.

منوچهری .


نشد بی قدر و قیمت سوی مردم
ز بیقدری صدف لولوی شهوار.

ناصرخسرو.


ابریم که باشیم همیشه به تک و پوی
وز بحر برآریم همی لولو شهوار.

مسعودسعد.


ز صندوق و خزینه چند خروار
همه آکنده از لولوی شهوار.

نظامی .


در آن اندوه می پیچید چون مار
فشاند از جزعها لولوی شهوار.

نظامی .


- مروارید شهوار; مروارید بزرگ و خوشاب و غلطان . (یادداشت مولف ).
[ش َه'ْ]
{اخ}
دهی است دو فرسخ و نیم میانه جنوب و مغرب به میناب بفارس . (از فارسنامه ناصری ).