مولی
(ص نسب .) منسوب به مول، زنی که فاسق دارد.
(مُ لا) [ ع . ] (اِ.) 1 - مالک، سرور. 2 - بنده، بندة آزاد شده . ج . موالی .
[م ُءْ]
{ع ص}
سوگندخورنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که سوگند می خورد. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* مکان مولی ; زمین پشک ناک . (منتهی الارب ).
{ع ص}
سوگندخورنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که سوگند می خورد. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* مکان مولی ; زمین پشک ناک . (منتهی الارب ).
[م ُ ءَل ْ لی]
{ع ص}
تقصیرکننده .* درنگنماینده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* تکبرکننده . (منتهی الارب ).
{ع ص}
تقصیرکننده .* درنگنماینده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* تکبرکننده . (منتهی الارب ).
[م َ لا]
{ع ص ، ا}
مولا. آزادکرده شده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث ) (از اقرب الموارد). آزادکرده . (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96). آزادشده . آزادکرده شده . مُعْتَق. ج ، مَوالی . و منسوب بدان مولوی است . (یادداشت مولف ). این لفظ مصدر میمی است که به معنی اسم فاعل و اسم مفعول مستعمل است و می تواند که صیغه اسم مفعول باشد. بر این تقدیر در اصل «مولوی » بوده بر وزن مفعول ، واو و یاء به هم آمدند اول ایشان ساکن ، آن واو را به یاء بدل کرده یاء را در یاء ادغام نموده ضمه لام را به کسر بدل ساختند برای مناسبت با بعده ، یای اول را برای تخفیف حذف کرده کسره را به فتح بدل کردند یاء متحرک ماقبل آن مفتوح را به الف بدل ساختند مولی شد، مگر به کتابت به یاء نویسند، چنانکه اکثر نحویان در لفظ و معنی همین تقریررا بیان کرده اند و فارسیان گاهی «مولا» به الف نویسند چنانکه «ماجرا» که در رسم الخط عربی «ماجری » نویسند. (از غیاث ). قولهم : هم موالی بنی هاشم ; یعنی آزادکرده شدگان بنی هاشمند. (ناظم الاطباء).* نعمت داده شده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). انعام شده . منعم علیه . (یادداشت مولف ).* بنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). عبد. مملوک . غلام . غلام آزادشده . مولا. (یادداشت مولف ) (اقرب الموارد). غلام . (غیاث ):
او را اگر شناخته ای بی شک
دانسته ای ز مولی ، مولی را.
خر بد کیست خر سر شاعر
خر نانخواه مام و مولی باب .
آقسنقری است روز و قراسنقری است شب
بر هر دو نام بنده و مولی برافکند.
به مولایی سپرد آن پادشاهی
دلش سیر آمد از صاحب کلاهی .
و رجوع به مولا شود.* پناهنده . (یادداشت مولف ).* نعمت دهنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). منعم . (یادداشت مولف ).* آزادکننده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (از اقرب الموارد). مُعْتق. آزادکننده . آزادی بخش . (یادداشت مولف ).* پرورنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء)(آنندراج ).* به مهمانی فرودآینده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نزیل . (یادداشت مولف ) (اقرب الموارد).* نگه دارنده . (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ).* زنهاردهنده . (یادداشت مولف ). زینهاردهنده . (مهذب الاسماء).* یار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (غیاث ). مددکار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاریگر و مددکار. (ناظم الاطباء). یاری دهنده . (غیاث ). ناصر. نصیر. یار و یاور. یاری ده . یاور. (یادداشت مولف ): و اءًن تولوا فاعلموا ان ّ اللّه مولیکم نعم المولی و نعم النصیر. (قرآن 8/40); اگر اعراض کنند پس بدانید به درستی که خدا یاور شماست و خوب یاوری و خوب یاری کننده ای . (از تفسیر ابوالفتوح رازی ج 5 ص 583).* صاحب . (اقرب الموارد). و منه : النار مولیکم ; ای صاحبکم . (آنندراج ).* دوستار. دوستدار. که کسی یا چیزی را دوست بدارد. طرفدار. دوست دارنده . دوست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). محب . (اقرب الموارد). به معنی دوست است در نسبتها، چنانکه اسامةبن زید مکنی به ابوزید را گاهی مولی رسول اللّه و گاهی حبیب (یعنی دوست ) رسول اللّه گویند. (یادداشت مولف ).* پیرو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تابع. (اقرب الموارد). تابع. پیرو. (یادداشت مولف ).* مهربان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).* سزاوار. (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ).* خداوند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ) (زمخشری ) (یادداشت مولف ). مهتر. (مهذب الاسماء) (غیاث )(یادداشت مولف ). صاحب و مالک . (ناظم الاطباء). مالک . رئیس . مهتر. خواجه . سید. سر. سرور. آقا. سالار. مقابل عبد. (یادداشت مولف ):
سخا را بدو کرد مولی عزیز
جهان را بدو داد ایزد قوام .
یکی چون رای این خواجه ، دوم چون امر این مهتر
سیم چون رای این سید، چهارم دست این مولی .
او را اگرشناخته ای بی شک
دانسته ای ز مولی ، مولی را.
مولی الترک و العجم ... (سندبادنامه ص 8). و رجوع به مولا شود.* ولی . (از اقرب الموارد).جانشین . (یادداشت مولف ).* انباز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شریک و انباز. (ناظم الاطباء). شریک . (اقرب الموارد).* قریب و نزدیک چون پسرعمو و جز آن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). قوله تعالی : و اءًنی خفت الموالی من ورائی (قرآن 19/5); ای بنی العم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قریب . (اقرب الموارد).* پسرعمو. (ترجمان القرآن جرجانی ص 96). پسرعم . (یادداشت مولف ) (مهذب الاسماء). پسرعمو و مانند او. (از اقرب الموارد).* میراث خوار. (ترجمان القرآن جرجانی ص 96).* پسر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* برادر پدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عمو. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* پسرخواهر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).* داماد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (یادداشت مولف ).* شوی خواهر. صهر. خسر. ج ، موالی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).* همنشین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ندیم . همدم . همنشین . (یادداشت مولف ).* همسایه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (یادداشت مولف ) (غیاث ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء).* هم سوگند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). حلیف . هم پیمان . هم قسم . هم عهد. هم سوگند. (یادداشت مولف ). هم عهد. (مهذب الاسماء).* مقابل مفرج . آنکه اسلام آورده و با کسی موالات کرده است . آن کافر که بر دست مسلمان اسلام آورد و ولای او را بپذیرد. (از یادداشت مولف ). آن کس که بر دست تو مسلمان شود. (مهذب الاسماء): چون عثمان بنشست ... گفت [ با یاران پیغمبر(ص ) ] چه بینید و اورا چه باید کردن . علی گفت او را بباید کشتن به خون هرمزان که هرمزان را بی گناه کشت و این هرمزان مولای عباس بن عبدالمطلب بود زیرا که آن روز که وی مسلمان شدگفت کسی خواهم که از اهل بیت پیغمبر(ص ) باشد تا بر دست وی مسلمان شوم و او را به عباس راه نمودند و بر دست عباس مسلمان شد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). فضل بن سهل ، مولای مامون بود و به اصل مغ بود و به دست مامون مسلمان شده بود. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).* شیعه . دوستداران و پیروان علی و آل علی: ابی الحسن موسی بن جعفر فرمود... مولی کسانی اند که ما را دوست دارند و به ما تولی کرده اند. (ترجمه تاریخ قم ص 207).* گاه باشد که مولی را به معنی جمع استعمال کنند. (ناظم الاطباء).
{ع ص ، ا}
مولا. آزادکرده شده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (غیاث ) (از اقرب الموارد). آزادکرده . (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96). آزادشده . آزادکرده شده . مُعْتَق. ج ، مَوالی . و منسوب بدان مولوی است . (یادداشت مولف ). این لفظ مصدر میمی است که به معنی اسم فاعل و اسم مفعول مستعمل است و می تواند که صیغه اسم مفعول باشد. بر این تقدیر در اصل «مولوی » بوده بر وزن مفعول ، واو و یاء به هم آمدند اول ایشان ساکن ، آن واو را به یاء بدل کرده یاء را در یاء ادغام نموده ضمه لام را به کسر بدل ساختند برای مناسبت با بعده ، یای اول را برای تخفیف حذف کرده کسره را به فتح بدل کردند یاء متحرک ماقبل آن مفتوح را به الف بدل ساختند مولی شد، مگر به کتابت به یاء نویسند، چنانکه اکثر نحویان در لفظ و معنی همین تقریررا بیان کرده اند و فارسیان گاهی «مولا» به الف نویسند چنانکه «ماجرا» که در رسم الخط عربی «ماجری » نویسند. (از غیاث ). قولهم : هم موالی بنی هاشم ; یعنی آزادکرده شدگان بنی هاشمند. (ناظم الاطباء).* نعمت داده شده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). انعام شده . منعم علیه . (یادداشت مولف ).* بنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). عبد. مملوک . غلام . غلام آزادشده . مولا. (یادداشت مولف ) (اقرب الموارد). غلام . (غیاث ):
او را اگر شناخته ای بی شک
دانسته ای ز مولی ، مولی را.
ناصرخسرو.
خر بد کیست خر سر شاعر
خر نانخواه مام و مولی باب .
سوزنی .
آقسنقری است روز و قراسنقری است شب
بر هر دو نام بنده و مولی برافکند.
خاقانی .
به مولایی سپرد آن پادشاهی
دلش سیر آمد از صاحب کلاهی .
نظامی .
و رجوع به مولا شود.* پناهنده . (یادداشت مولف ).* نعمت دهنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). منعم . (یادداشت مولف ).* آزادکننده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (از اقرب الموارد). مُعْتق. آزادکننده . آزادی بخش . (یادداشت مولف ).* پرورنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء)(آنندراج ).* به مهمانی فرودآینده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نزیل . (یادداشت مولف ) (اقرب الموارد).* نگه دارنده . (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ).* زنهاردهنده . (یادداشت مولف ). زینهاردهنده . (مهذب الاسماء).* یار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (غیاث ). مددکار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاریگر و مددکار. (ناظم الاطباء). یاری دهنده . (غیاث ). ناصر. نصیر. یار و یاور. یاری ده . یاور. (یادداشت مولف ): و اءًن تولوا فاعلموا ان ّ اللّه مولیکم نعم المولی و نعم النصیر. (قرآن 8/40); اگر اعراض کنند پس بدانید به درستی که خدا یاور شماست و خوب یاوری و خوب یاری کننده ای . (از تفسیر ابوالفتوح رازی ج 5 ص 583).* صاحب . (اقرب الموارد). و منه : النار مولیکم ; ای صاحبکم . (آنندراج ).* دوستار. دوستدار. که کسی یا چیزی را دوست بدارد. طرفدار. دوست دارنده . دوست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). محب . (اقرب الموارد). به معنی دوست است در نسبتها، چنانکه اسامةبن زید مکنی به ابوزید را گاهی مولی رسول اللّه و گاهی حبیب (یعنی دوست ) رسول اللّه گویند. (یادداشت مولف ).* پیرو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تابع. (اقرب الموارد). تابع. پیرو. (یادداشت مولف ).* مهربان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).* سزاوار. (مهذب الاسماء) (یادداشت مولف ).* خداوند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ) (زمخشری ) (یادداشت مولف ). مهتر. (مهذب الاسماء) (غیاث )(یادداشت مولف ). صاحب و مالک . (ناظم الاطباء). مالک . رئیس . مهتر. خواجه . سید. سر. سرور. آقا. سالار. مقابل عبد. (یادداشت مولف ):
سخا را بدو کرد مولی عزیز
جهان را بدو داد ایزد قوام .
منطقی رازی .
یکی چون رای این خواجه ، دوم چون امر این مهتر
سیم چون رای این سید، چهارم دست این مولی .
منوچهری .
او را اگرشناخته ای بی شک
دانسته ای ز مولی ، مولی را.
ناصرخسرو.
مولی الترک و العجم ... (سندبادنامه ص 8). و رجوع به مولا شود.* ولی . (از اقرب الموارد).جانشین . (یادداشت مولف ).* انباز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شریک و انباز. (ناظم الاطباء). شریک . (اقرب الموارد).* قریب و نزدیک چون پسرعمو و جز آن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). قوله تعالی : و اءًنی خفت الموالی من ورائی (قرآن 19/5); ای بنی العم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قریب . (اقرب الموارد).* پسرعمو. (ترجمان القرآن جرجانی ص 96). پسرعم . (یادداشت مولف ) (مهذب الاسماء). پسرعمو و مانند او. (از اقرب الموارد).* میراث خوار. (ترجمان القرآن جرجانی ص 96).* پسر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* برادر پدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عمو. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).* پسرخواهر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).* داماد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (یادداشت مولف ).* شوی خواهر. صهر. خسر. ج ، موالی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).* همنشین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ندیم . همدم . همنشین . (یادداشت مولف ).* همسایه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (یادداشت مولف ) (غیاث ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء).* هم سوگند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). حلیف . هم پیمان . هم قسم . هم عهد. هم سوگند. (یادداشت مولف ). هم عهد. (مهذب الاسماء).* مقابل مفرج . آنکه اسلام آورده و با کسی موالات کرده است . آن کافر که بر دست مسلمان اسلام آورد و ولای او را بپذیرد. (از یادداشت مولف ). آن کس که بر دست تو مسلمان شود. (مهذب الاسماء): چون عثمان بنشست ... گفت [ با یاران پیغمبر(ص ) ] چه بینید و اورا چه باید کردن . علی گفت او را بباید کشتن به خون هرمزان که هرمزان را بی گناه کشت و این هرمزان مولای عباس بن عبدالمطلب بود زیرا که آن روز که وی مسلمان شدگفت کسی خواهم که از اهل بیت پیغمبر(ص ) باشد تا بر دست وی مسلمان شوم و او را به عباس راه نمودند و بر دست عباس مسلمان شد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). فضل بن سهل ، مولای مامون بود و به اصل مغ بود و به دست مامون مسلمان شده بود. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).* شیعه . دوستداران و پیروان علی و آل علی: ابی الحسن موسی بن جعفر فرمود... مولی کسانی اند که ما را دوست دارند و به ما تولی کرده اند. (ترجمه تاریخ قم ص 207).* گاه باشد که مولی را به معنی جمع استعمال کنند. (ناظم الاطباء).
{ع ص}
نعت فاعلی از ایلاء. رجوع به ایلاء شود.* (اصطلاح فقه ) مردی که قسم بر ترک نزدیکی با زوجه خود یاد نموده است . (یادداشت لغت نامه ). مردی که نزدیکی با زنش برای او ممکن نیست مگر اینکه چیزی برایش الزام داشته باشد. (از تعریفات جرجانی ).
نعت فاعلی از ایلاء. رجوع به ایلاء شود.* (اصطلاح فقه ) مردی که قسم بر ترک نزدیکی با زوجه خود یاد نموده است . (یادداشت لغت نامه ). مردی که نزدیکی با زنش برای او ممکن نیست مگر اینکه چیزی برایش الزام داشته باشد. (از تعریفات جرجانی ).
{یونانی ، ا}
نام دارویی که کمیز را افزون کند و به این معنی ماخوذ از یونانی می باشد.(ناظم الاطباء). به لغت یونانی دوایی باشد سفید که آن را حرمل عربی گویند و به فارسی صندل دانه خوانند. بول و حیض را براند و به هندی ترب را گویند و به طعام خورند. (برهان ). به یونانی حرمل عربی است و به هندی فجل را نامند. (مخزن الادویه ). به هندی فجل است . (تحفه حکیم مومن ). بعضی گویند که آن حرمل عربی است . (تذکره ابن بیطار). حرمل است . (اختیارات بدیعی ). حرمل ابیض . سداب غیربستانی . سداب بری . (یادداشت مولف ).
{ص ، ا}
یا کافور مولی . کافوری است ناصافی و تیره که از جوشانیدن ریزه های چوب کافور گیرندو آن قسم بد است از اقسام کافور. (یادداشت مولف ).
یا کافور مولی . کافوری است ناصافی و تیره که از جوشانیدن ریزه های چوب کافور گیرندو آن قسم بد است از اقسام کافور. (یادداشت مولف ).
{ص نسبی}
کسی که معشوق دارد. (ناظم الاطباء). دارای فاسق. زن معشوقه دار. (از آنندراج ) (برهان ).
کسی که معشوق دارد. (ناظم الاطباء). دارای فاسق. زن معشوقه دار. (از آنندراج ) (برهان ).
{حامص}
حالت مول . مول بودن . رجوع به مول شود.
حالت مول . مول بودن . رجوع به مول شود.
{ا}
درنگ و تانی و تاخیر. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (برهان ).* ناز و غمزه . (آنندراج ).* (ص نسبی ) ناز و غمزه کننده را گویند. (برهان ). نازکننده و غمزه کننده . (ناظم الاطباء).
درنگ و تانی و تاخیر. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (برهان ).* ناز و غمزه . (آنندراج ).* (ص نسبی ) ناز و غمزه کننده را گویند. (برهان ). نازکننده و غمزه کننده . (ناظم الاطباء).
[م َ لی ی]
{ع ص}
کودکی که بر او ولی گمارده باشند. (از اقرب الموارد).
{ع ص}
کودکی که بر او ولی گمارده باشند. (از اقرب الموارد).
[م ُ وَل ْ لی]
{ع ص}
اسم فاعل از تولیت و تولیة. گرداننده . (از یادداشت مولف ).
{ع ص}
اسم فاعل از تولیت و تولیة. گرداننده . (از یادداشت مولف ).
[م َ لا]
{اخ}
رب . (منتهی الارب ). بارخدا. نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء). بارخدای . یکی از نامهای خدای تعالی . در دعا گویند: مولای مولای ! (یادداشت مولف ). بارخدای . (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (دهار)(مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). بارخدا. در تداول درویشان به معنی خدا گفته می شود. (یادداشت مولف ).
{اخ}
رب . (منتهی الارب ). بارخدا. نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء). بارخدای . یکی از نامهای خدای تعالی . در دعا گویند: مولای مولای ! (یادداشت مولف ). بارخدای . (ترجمان القرآن جرجانی ص 96) (دهار)(مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). بارخدا. در تداول درویشان به معنی خدا گفته می شود. (یادداشت مولف ).
[م َ]
{اخ}
ممال مَولی ، به معنی بارخدای . نامی از نامهای خدای تعالی . (یادداشت مولف ):
شغل شغل تو باد با خسرو
کار کار تو باد با مولی .
{اخ}
ممال مَولی ، به معنی بارخدای . نامی از نامهای خدای تعالی . (یادداشت مولف ):
شغل شغل تو باد با خسرو
کار کار تو باد با مولی .
ابوالفرج رونی .
[م َ لا]
{اخ}
در تداول درویشان ، علی بن ابیطالب علیه السلام . (از یادداشت مولف ).
{اخ}
در تداول درویشان ، علی بن ابیطالب علیه السلام . (از یادداشت مولف ).


