پیرمرد
شیخوخی
● graybeard
عمومی :old man
grandsir ==> (grandsire =) ـ پدر بزرگ، جد، پیر مردgrandsire ==> (grandsir =) ـ [.n]: پدر بزرگ، جد، پیر مردoldster ==> [.n]: آدم کار کشته که چهار سال در نیروى دریایى کار کرده باشد، پیر مرد، پیرsenile ==> [.adj]: سالخورده، پیر مرد، وابسته به پیرى، خرف
nestor ==> (افسانه یونان) پیر مرد مشاور و عاقل جنگ تروا، پیر دانا و مشاور، پیرمردstarets ==> پیرمرد، راهب، معلم (در کلیساى ارتودوکس)graybeard ==> ریش سفید، (گیاه شناسى) شقایق پیچ
[م َ]
{اخ}
دهی از دهستان بهمی سردسیر بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان واقع در 8هزارگزی جنوب باختری قلعه اعلا مرکز دهستان . کوهستانی ، سردسیر. دارای 100 تن سکنه . آب آن از چاه ، محصول آنجا غلات و پشم و لبنیات . شغل اهالی زراعت و حشم داری . صنایع دستی قالی و قالیچه و جاجیم و پارچه بافی و راه آن مالرو است . ساکنین از طایفه بهمی هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
{اخ}
دهی از دهستان بهمی سردسیر بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان واقع در 8هزارگزی جنوب باختری قلعه اعلا مرکز دهستان . کوهستانی ، سردسیر. دارای 100 تن سکنه . آب آن از چاه ، محصول آنجا غلات و پشم و لبنیات . شغل اهالی زراعت و حشم داری . صنایع دستی قالی و قالیچه و جاجیم و پارچه بافی و راه آن مالرو است . ساکنین از طایفه بهمی هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
[م َ]
{ا مرکب}
شیخ . سالخورده . کهنسال . بپیری رسیده . مقابل پیرزن:
یکی پیرمرد است بر سان شیر
نگردد ز جنگ و ز پیکار سیر.
چنان شد که دینار برسر بطشت
اگر پیرمردی ببردی بدشت
نکردی بدینار او کس نگاه
ز نیک اختر روز وز داد شاه .
زن و کودک و پیرمردان براه
برفتند گریان بنزدیک شاه .
عاشقی را، چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد.
ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانیذ کرد.
جوانی فرارفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی بدرد.
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
ز پیران مردم شناس قدیم .
پیرمردی لطیف در بغداد
دختر خود بکفشدوزی داد.
ز نخوت برو التفاتی نکرد
جوان سربرآورد کای پیرمرد.
جوانی ز ناسازگاری جفت
بر پیرمردی بنالید و گفت .
پیرمردی ز نزع می نالید
پیرزن صندلش همی مالید.
پیرمردی جهان دیده در آن کاروان بود. (گلستان ).
{ا مرکب}
یکی پیرمرد است بر سان شیر
نگردد ز جنگ و ز پیکار سیر.
فردوسی .
چنان شد که دینار برسر بطشت
اگر پیرمردی ببردی بدشت
نکردی بدینار او کس نگاه
ز نیک اختر روز وز داد شاه .
فردوسی .
زن و کودک و پیرمردان براه
برفتند گریان بنزدیک شاه .
فردوسی .
عاشقی را، چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد.
عطار.
ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانیذ کرد.
سعدی .
جوانی فرارفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی بدرد.
سعدی .
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
ز پیران مردم شناس قدیم .
سعدی .
پیرمردی لطیف در بغداد
دختر خود بکفشدوزی داد.
سعدی .
ز نخوت برو التفاتی نکرد
جوان سربرآورد کای پیرمرد.
سعدی .
جوانی ز ناسازگاری جفت
بر پیرمردی بنالید و گفت .
سعدی .
پیرمردی ز نزع می نالید
پیرزن صندلش همی مالید.
(گلستان ).
پیرمردی جهان دیده در آن کاروان بود. (گلستان ).


