سرکش
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(سَ . کَ یا کِ) (ص فا.) عاصی، یاغی .
عاصی , لا یقهر , غیر مرن , خبیث , متمرد , صاخب , السرخس , شقی
عاصي , لا يقهر , غير مرن , خبيث , متمرد , صاخب , السرخس , شقي
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● disobedient, ractious, roward, amy, rim, nsubordinate, ntractable, ambunctious, ebel, ecalcitrant, umbustious, earaway, urbulent, nbowed, ngovernable, nruly, ntamed, anton, ayward, ild

عامیانه‌

stroppy

انسان‌ یا حیوان‌

refractory ==> [.adj. & n]: سرکش، گردنکش، سرسخت، جسم نسوز، مقاوم

اسب‌

unbroken ==> (unbroke =) ـ [.adj]: رام نشده، سوقان گیرى نشده، مسلسل، ناشکسته

contumacious ==> [.adj]: سرکش، خودسر، سرپیچ، متمرد، یاغى

disobedient ==> [.adj]: نافرمان، سرکش، نامطیع، گردنکش، متمرد

froward ==> خودسر، سرکش، سرسخت، خود راى، یاغى

hard mouthed ==> بد دهنه، بدلگام، (مجازى) خودسر، سرکش

indocile ==> [.adj]: نا فرمان، سرکش، رام نشدنى، تعلیم نا پذیر

indomitable ==> [.adj]: رام نشدنى، سرکش، سخت، غیر قابل فتح، تسخیر نا پذیر، تسلط ناپذیر

inelastic ==> بدون قوه ارتجاعى، بدون کشش، ناجهنده، شق، سرکش، غیر قابل انعطاف، تغییر نا پذیر، سفت

insubordinate ==> [.adj]: نا فرمان، گردن کش، سرکش

irrepressible ==> [.adj]: جلوگیرى نکردنى، منع ناپذیر، غیر قابل جلوگیرى، خوابانده نشدنى، مطیع نشدنى، سرکش

malcontent ==> [.adj. & n]: یاغى، سرکش، متمرد، ناراضى، آماده شورش

malignant ==> [.adj]: بدطینت، خطرناک، زیان آور، صدمه رسان، کینه جو، بدخواه، متمرد، سرکش، (پزشکى) بدخیم


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[س َ ک َ / ک]
{نف مرکب}
نافرمان و مغرور. (برهان ). نافرمان . (آنندراج ). نافرمان و گردنکش . (رشیدی ):
زمین سربسر گفتی از آتش است
هوا دام آهرمن سرکش است .

فردوسی .


چو در دستم بود دریای سرکش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش .

(ویس و رامین ).


مهر بر او مفکن و بفکنش دور
زانکه بد و سرکش و مهرافکن است .

ناصرخسرو.


بگردن فتد سرکش تندخوی
بلندیت باید بلندی مجوی .

سعدی .


دو صاحبدل نگه دارند مویی
هم ایدون سرکش و آزرم جویی .

سعدی .


سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا.

حافظ.


ای بخت سرکش تنگش ببر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه .

حافظ.


مرد سرکش ز هنرها عاری است
پشت خم خاصیت پرباری است .

جامی .


* مردم صاحب قوت و قدرت . (برهان ). خداوند قوت و قدرت . (رشیدی ). نیرومند. توانا. قوی:
که من سرکشی ام ز ایران سپاه
چو شب تیره شد دور ماندم ز راه .

فردوسی .


چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گفتار آن نامور سرکشان .

فردوسی .


بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان .

فردوسی .


جانورکش مرکبانی سرکش و ناجانور
آب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان .

فرخی .


سرکشان مردی هزار پیاده سه هزار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 282).
پسر بوحلیم شیبانی
سرکش و صفدر و یل و سردار.

مسعودسعد.


آن از همه گردنان سر نامه
و آن از همه سرکشان سر دفتر.

مسعودسعد.


سپهبد هیونان سرکش هزار
به صندوقها کرد از آن نقره بار.

مسعودسعد.


سرکشان از عشق تو در خاک چون دامن کشند
من کیم در کوی عشقت کاین رقم برمن کشید.

خاقانی .


پس آنگه تند شد چون کوه آتش
به خسرو گفت کی سالار سرکش .

نظامی .


حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است
سودای کج مپز که نباشد مجال تو.

حافظ.


* کنایه از مردم دیرآشنا.* ستور سرکش و سرشخ . (برهان ):
مرا در زیر ران اندر کمیتی
کشنده نی و سرکش نی و توسن .

منوچهری .


سپهبد برانگیخت سرکش سمند
نیاوردشان گردی اندر کمند.

اسدی .


هیچ ستوری سرکش به لگام سخت اولی تر از نفس نیست . (از کیمیای سعادت ).
هرکه سر در خلاب شهوت راند
در سرافتادش اسب سرکش عمر.

خاقانی .


* افراخته . بلند.رفیع. افراشته:
شمس دین آنکه ذره تو سزد
شمس رخشان گنبد سرکش .

سوزنی .


-آتش سرکش ; آتش افروزنده:
من از تخمه نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم .

فردوسی .


چو آتش در دلم سرکش چه باشی
بوقت خوشدلی ناخوش چه باشی .

نظامی .


* (ا مرکب ) خطی اریب که از راست سرازیر به چپ کشند بر سر لام تا کاف تلفظ شود. (یادداشت مولف ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[س َ ک َ]
{اخ}
نام خنیاگر و مطربی بوده بی عدیل ونظیر. (برهان ). کریستنسن نویسد: مشهورترین موسیقی دانان و آهنگسازان دربار خسرو دوم (پرویز) سرکش و باربد بوده اند. روایاتی که در باب این دو تن به ما رسیده ماخوذ از خوذای نامک (خدای نامه ) نیست بلکه محتملاً از بعضی کتب معمول در اواخر دوره ساسانی نقل شده است . تفصیلی که فردوسی و ثعالبی نقل کرده اند کمابیش افسانه آمیز است . گویند سرکش در آغاز حائز رتبه اول بودو بعلت حسادت پیوسته باربد را که رامشگری جوان و بقول ثعالبی از مردم مرو بود از قرب شاه دور میداشت ، اما باربد حیله کرد و آواز خویش را به گوش خسرو رسانید و خنیاگر مقرب شاه گردید. احتمال داده اند «سرکش » مطرب و خواننده ای یونانی بود که نام اصلی وی «سرجیوس » بوده ، تلفظ ایرانی آن «سرگس » شده و شاید «سرگیش » و «سرگش » املای سریانی آن باشد. سرکب نیز اگر غیر از «سرگیش » باشد باز هم یونانی است . ولف در فهرست شاهنامه خود سرگس را همان «سرکب » دانسته و «سرگش » و «سرکش » را هم بهمین مفهوم ضبط کرده است . (حاشیه برهان قاطع چ معین ):
یکی مطربی بوده سرکش بنام
به رامشگری در شده شادکام .

فردوسی .


ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتیش بازار بد.

فردوسی .


شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب .

فرخی .


یکی نی بر سر کسری ، دوم نی بر سر شیشم
سدیگر پرده سرکش ، چهارم پرده لیلی .

منوچهری .


مجلسی آن صفت که ره طلبد
سرکش و باربد بدان مجلس .

سوزنی .

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[س َ ک َ]
{اخ}
دهی جزء دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 518 تن سکنه . آب آن از چشمه و رود سرکش . محصول آن غلات و سردرختی ودرخت تبریزی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).