سرکش
(سَ . کَ یا کِ) (ص فا.) عاصی، یاغی .
عاصی , لا یقهر , غیر مرن , خبیث , متمرد , صاخب , السرخس , شقی
عاصي , لا يقهر , غير مرن , خبيث , متمرد , صاخب , السرخس , شقي
● disobedient, ractious, roward, amy, rim, nsubordinate, ntractable, ambunctious, ebel, ecalcitrant, umbustious, earaway, urbulent, nbowed, ngovernable, nruly, ntamed, anton, ayward, ild
عامیانهstroppyانسان یا حیوانrefractory ==> [.adj. & n]: سرکش، گردنکش، سرسخت، جسم نسوز، مقاوماسبunbroken ==> (unbroke =) ـ [.adj]: رام نشده، سوقان گیرى نشده، مسلسل، ناشکستهcontumacious ==> [.adj]: سرکش، خودسر، سرپیچ، متمرد، یاغىdisobedient ==> [.adj]: نافرمان، سرکش، نامطیع، گردنکش، متمردfroward ==> خودسر، سرکش، سرسخت، خود راى، یاغىhard mouthed ==> بد دهنه، بدلگام، (مجازى) خودسر، سرکشindocile ==> [.adj]: نا فرمان، سرکش، رام نشدنى، تعلیم نا پذیرindomitable ==> [.adj]: رام نشدنى، سرکش، سخت، غیر قابل فتح، تسخیر نا پذیر، تسلط ناپذیرinelastic ==> بدون قوه ارتجاعى، بدون کشش، ناجهنده، شق، سرکش، غیر قابل انعطاف، تغییر نا پذیر، سفتinsubordinate ==> [.adj]: نا فرمان، گردن کش، سرکشirrepressible ==> [.adj]: جلوگیرى نکردنى، منع ناپذیر، غیر قابل جلوگیرى، خوابانده نشدنى، مطیع نشدنى، سرکشmalcontent ==> [.adj. & n]: یاغى، سرکش، متمرد، ناراضى، آماده شورشmalignant ==> [.adj]: بدطینت، خطرناک، زیان آور، صدمه رسان، کینه جو، بدخواه، متمرد، سرکش، (پزشکى) بدخیم
[س َ ک َ / ک]
{نف مرکب}
نافرمان و مغرور. (برهان ). نافرمان . (آنندراج ). نافرمان و گردنکش . (رشیدی ):
زمین سربسر گفتی از آتش است
هوا دام آهرمن سرکش است .
چو در دستم بود دریای سرکش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش .
مهر بر او مفکن و بفکنش دور
زانکه بد و سرکش و مهرافکن است .
بگردن فتد سرکش تندخوی
بلندیت باید بلندی مجوی .
دو صاحبدل نگه دارند مویی
هم ایدون سرکش و آزرم جویی .
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا.
ای بخت سرکش تنگش ببر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه .
مرد سرکش ز هنرها عاری است
پشت خم خاصیت پرباری است .
* مردم صاحب قوت و قدرت . (برهان ). خداوند قوت و قدرت . (رشیدی ). نیرومند. توانا. قوی:
که من سرکشی ام ز ایران سپاه
چو شب تیره شد دور ماندم ز راه .
چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گفتار آن نامور سرکشان .
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان .
جانورکش مرکبانی سرکش و ناجانور
آب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان .
سرکشان مردی هزار پیاده سه هزار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 282).
پسر بوحلیم شیبانی
سرکش و صفدر و یل و سردار.
آن از همه گردنان سر نامه
و آن از همه سرکشان سر دفتر.
سپهبد هیونان سرکش هزار
به صندوقها کرد از آن نقره بار.
سرکشان از عشق تو در خاک چون دامن کشند
من کیم در کوی عشقت کاین رقم برمن کشید.
پس آنگه تند شد چون کوه آتش
به خسرو گفت کی سالار سرکش .
حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است
سودای کج مپز که نباشد مجال تو.
* کنایه از مردم دیرآشنا.* ستور سرکش و سرشخ . (برهان ):
مرا در زیر ران اندر کمیتی
کشنده نی و سرکش نی و توسن .
سپهبد برانگیخت سرکش سمند
نیاوردشان گردی اندر کمند.
هیچ ستوری سرکش به لگام سخت اولی تر از نفس نیست . (از کیمیای سعادت ).
هرکه سر در خلاب شهوت راند
در سرافتادش اسب سرکش عمر.
* افراخته . بلند.رفیع. افراشته:
شمس دین آنکه ذره تو سزد
شمس رخشان گنبد سرکش .
-آتش سرکش ; آتش افروزنده:
من از تخمه نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم .
چو آتش در دلم سرکش چه باشی
بوقت خوشدلی ناخوش چه باشی .
* (ا مرکب ) خطی اریب که از راست سرازیر به چپ کشند بر سر لام تا کاف تلفظ شود. (یادداشت مولف ).
{نف مرکب}
نافرمان و مغرور. (برهان ). نافرمان . (آنندراج ). نافرمان و گردنکش . (رشیدی ):
زمین سربسر گفتی از آتش است
هوا دام آهرمن سرکش است .
فردوسی .
چو در دستم بود دریای سرکش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش .
(ویس و رامین ).
مهر بر او مفکن و بفکنش دور
زانکه بد و سرکش و مهرافکن است .
ناصرخسرو.
بگردن فتد سرکش تندخوی
بلندیت باید بلندی مجوی .
سعدی .
دو صاحبدل نگه دارند مویی
هم ایدون سرکش و آزرم جویی .
سعدی .
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا.
حافظ.
ای بخت سرکش تنگش ببر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه .
حافظ.
مرد سرکش ز هنرها عاری است
پشت خم خاصیت پرباری است .
جامی .
* مردم صاحب قوت و قدرت . (برهان ). خداوند قوت و قدرت . (رشیدی ). نیرومند. توانا. قوی:
که من سرکشی ام ز ایران سپاه
چو شب تیره شد دور ماندم ز راه .
فردوسی .
چنین داد پاسخ که آمد نشان
ز گفتار آن نامور سرکشان .
فردوسی .
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان .
فردوسی .
جانورکش مرکبانی سرکش و ناجانور
آب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان .
فرخی .
سرکشان مردی هزار پیاده سه هزار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 282).
پسر بوحلیم شیبانی
سرکش و صفدر و یل و سردار.
مسعودسعد.
آن از همه گردنان سر نامه
و آن از همه سرکشان سر دفتر.
مسعودسعد.
سپهبد هیونان سرکش هزار
به صندوقها کرد از آن نقره بار.
مسعودسعد.
سرکشان از عشق تو در خاک چون دامن کشند
من کیم در کوی عشقت کاین رقم برمن کشید.
خاقانی .
پس آنگه تند شد چون کوه آتش
به خسرو گفت کی سالار سرکش .
نظامی .
حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است
سودای کج مپز که نباشد مجال تو.
حافظ.
* کنایه از مردم دیرآشنا.* ستور سرکش و سرشخ . (برهان ):
مرا در زیر ران اندر کمیتی
کشنده نی و سرکش نی و توسن .
منوچهری .
سپهبد برانگیخت سرکش سمند
نیاوردشان گردی اندر کمند.
اسدی .
هیچ ستوری سرکش به لگام سخت اولی تر از نفس نیست . (از کیمیای سعادت ).
هرکه سر در خلاب شهوت راند
در سرافتادش اسب سرکش عمر.
خاقانی .
* افراخته . بلند.رفیع. افراشته:
شمس دین آنکه ذره تو سزد
شمس رخشان گنبد سرکش .
سوزنی .
-آتش سرکش ; آتش افروزنده:
من از تخمه نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم .
فردوسی .
چو آتش در دلم سرکش چه باشی
بوقت خوشدلی ناخوش چه باشی .
نظامی .
* (ا مرکب ) خطی اریب که از راست سرازیر به چپ کشند بر سر لام تا کاف تلفظ شود. (یادداشت مولف ).
[س َ ک َ]
{اخ}
نام خنیاگر و مطربی بوده بی عدیل ونظیر. (برهان ). کریستنسن نویسد: مشهورترین موسیقی دانان و آهنگسازان دربار خسرو دوم (پرویز) سرکش و باربد بوده اند. روایاتی که در باب این دو تن به ما رسیده ماخوذ از خوذای نامک (خدای نامه ) نیست بلکه محتملاً از بعضی کتب معمول در اواخر دوره ساسانی نقل شده است . تفصیلی که فردوسی و ثعالبی نقل کرده اند کمابیش افسانه آمیز است . گویند سرکش در آغاز حائز رتبه اول بودو بعلت حسادت پیوسته باربد را که رامشگری جوان و بقول ثعالبی از مردم مرو بود از قرب شاه دور میداشت ، اما باربد حیله کرد و آواز خویش را به گوش خسرو رسانید و خنیاگر مقرب شاه گردید. احتمال داده اند «سرکش » مطرب و خواننده ای یونانی بود که نام اصلی وی «سرجیوس » بوده ، تلفظ ایرانی آن «سرگس » شده و شاید «سرگیش » و «سرگش » املای سریانی آن باشد. سرکب نیز اگر غیر از «سرگیش » باشد باز هم یونانی است . ولف در فهرست شاهنامه خود سرگس را همان «سرکب » دانسته و «سرگش » و «سرکش » را هم بهمین مفهوم ضبط کرده است . (حاشیه برهان قاطع چ معین ):
یکی مطربی بوده سرکش بنام
به رامشگری در شده شادکام .
ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتیش بازار بد.
شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب .
یکی نی بر سر کسری ، دوم نی بر سر شیشم
سدیگر پرده سرکش ، چهارم پرده لیلی .
مجلسی آن صفت که ره طلبد
سرکش و باربد بدان مجلس .
{اخ}
نام خنیاگر و مطربی بوده بی عدیل ونظیر. (برهان ). کریستنسن نویسد: مشهورترین موسیقی دانان و آهنگسازان دربار خسرو دوم (پرویز) سرکش و باربد بوده اند. روایاتی که در باب این دو تن به ما رسیده ماخوذ از خوذای نامک (خدای نامه ) نیست بلکه محتملاً از بعضی کتب معمول در اواخر دوره ساسانی نقل شده است . تفصیلی که فردوسی و ثعالبی نقل کرده اند کمابیش افسانه آمیز است . گویند سرکش در آغاز حائز رتبه اول بودو بعلت حسادت پیوسته باربد را که رامشگری جوان و بقول ثعالبی از مردم مرو بود از قرب شاه دور میداشت ، اما باربد حیله کرد و آواز خویش را به گوش خسرو رسانید و خنیاگر مقرب شاه گردید. احتمال داده اند «سرکش » مطرب و خواننده ای یونانی بود که نام اصلی وی «سرجیوس »
یکی مطربی بوده سرکش بنام
به رامشگری در شده شادکام .
فردوسی .
ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتیش بازار بد.
فردوسی .
شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب .
فرخی .
یکی نی بر سر کسری ، دوم نی بر سر شیشم
سدیگر پرده سرکش ، چهارم پرده لیلی .
منوچهری .
مجلسی آن صفت که ره طلبد
سرکش و باربد بدان مجلس .
سوزنی .
[س َ ک َ]
{اخ}
دهی جزء دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 518 تن سکنه . آب آن از چشمه و رود سرکش . محصول آن غلات و سردرختی ودرخت تبریزی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
{اخ}
دهی جزء دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای 518 تن سکنه . آب آن از چشمه و رود سرکش . محصول آن غلات و سردرختی ودرخت تبریزی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).


