روزنه
الفتحت , الثقب , الفتحت , الفوهت , المخرج , اللمحت , المسام , النافذت , الفتحت , المنفذ
الفتحت , الثقب , الفتحت , الفوهت , المخرج , اللمحت , المسام , النافذت , الفتحت , المنفذ
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
پارسی تازی گشته، رَوزَنه، سوراخ (لاروس)
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● aperture, reach, hink, ole, nterstice, ight, pening, ore, rick
Abfluß (f),Abzug (m),Ausgang (m),Auslaß (m),Steckdose (f), Fenster (n),Fenster
فارسی انگلیسی
واژه‌نامه سینما
Diaphragm
فارسی انگلیسی
واژه‌نامه سینما
Lens Aperture

aperture ==> [.n]: روزنه، دهانه یا سوراخ، گشادگى

case ment ==> پنجره لولادار، روزنه، پنجره، پوشش، غلاف

casement ==> [.n]: پنجره لولادار، روزنه، پنجره، پوشش

dream hole ==> روزنه

eyelet ==> [.n]: (م.ل.) چشم کوچک، حلقه، چشم، سوراخ، روزنه، مزغل

fenestra ==> (کالبد شکافى) سوراخ، روزنه، (جانور شناسى) خال، روشنى

foramen ==> (کالبد شکافى) سوراخ، مجرا، روزنه، مخرج، ثقبه

fossa ==> (کالبد شکافى، گیاه شناسى) گودال، حفره، فرو رفتگى، روزنه

hatch ==> [.v]: دریچه، روزنه، نصفه در، روى تخم نشستن (مرغ)، (مجازى) اندیشیدن، پختن، ایجاد کردن، تخم گذاشتن، تخم دادن، جوجه بیرون آمدن، جوجه گیرى، (مجازى) درآمد، نتیجه، خط انداختن، هاشور زدن hatch

loophole ==> [.v]: مزغل ساختن، سوراخ دیده بانى ایجاد کردن، مزغل، سوراخ سنگر، سوراخ دیده بانى، راه گریز، مفر، روزنه

meatus ==> (کالبد شکافى) مجرا، راه، روزنه، معبر

orifice ==> [.n]: روزنه، سوراخ

os ==> [.n]: اسمیم - (Os)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 76 و جرم اتمى 190.23 گرم بر مول، عنصر فلزى سخت و آبى مایل به سفید

ostium ==> (جانور شناسى) روزنه، مدخل، دهانه

outlet ==> [.n]: دررو، فروشگاه، پریز، روزنه، مجراى خروج، بازار فروش، مخرج

peep ==> [.v]: نگاه زیر چشمى، نگاه دزدکى، طلوع، ظهور، نیش آفتاب، روزنه، روشنایى کم، جیک جیک، جیرجیر کردن، جیک زدن، با چشم نیم باز نگاه کردن، از سوراخ نگاه کردن، طلوع کردن، جوانه زدن، آشکار شدن، کمى peep

peephole ==> روزنه، دیدگاه، درز


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رَ / رُو زَ ن َ / ن]
{ا}
(از: روزن + ه تصغیر). (ارمغان سال 12 شماره 7: کافنامه بقلم کسروی از حاشیه برهان قاطع چ معین ). معرب آن : روزنة، اوستا: رئوچنه . (حاشیه برهان قاطع). روزن . (شرفنامه منیری ). سوراخ . (برهان قاطع) (انجمن آرا). منفذ. (برهان قاطع).رخنه . (انجمن آرا). کُوًّه . باجه . پنجره:
در دل من این سخن زان میمنه است
زانکه از دل جانب دل روزنه است .

مولوی .


موج میزد بر دلش عفو گنه
که ز هر دل تا دل آمد روزنه .

مولوی .


گوییش پنهان زنم آتش زنه
نی بقلب از قلب باشد روزنه .

مولوی .


ای درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روی زمین روزنه جان ودر دل .

حافظ.


تا مهر بر سپهر نتابدبدور او
برخشت و سنگ روزنه باختر کنم .

؟ (شرفنامه منیری ).


بر بام خانه بالا رفتند و چهار گوشه تخت به چهار ریسمان بستند و از روزنه با تخت بزیر آویختند و نهادند پیش عیسی . (ترجمه دیاتسارون ). و رجوع به روزن شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[رُ زَ ن َ / ن]
{اخ}
دهی از بخش باوی شهرستان اهواز با 100 تن سکنه . آب آن از چاه ومحصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).