مفر
(مَ فَ رّ) [ ع . ] (اِ.) گریزگاه، جای گریز.
العادم , المنفذ
العادم , المنفذ
گریزگاه، روزنه
● blowhole, olt-hole, scape, oophole, utlet
debouch ==> [.v]: (علوم نظامى) از محل محصورى به محل غیر محصورى آمدن، از تنگنا در آوردن، مفر، راه خروجdebouchure ==> مخرج، معبر، مفرexhaust ==> [.vt. & n]: اگزوس، خروج (بخار)، در رو، مفر، تهى کردن، نیروى چیزى را گرفتن، خسته کردن، از پاى در آوردن، تمام کردن، با دقت بحث کردنloophole ==> [.v]: مزغل ساختن، سوراخ دیده بانى ایجاد کردن، مزغل، سوراخ سنگر، سوراخ دیده بانى، راه گریز، مفر، روزنهblowholeboltholeescape ==> [.vt. & n]: رستن، گریختن، دررفتن، فرار کردن، رهایى جستن، خلاصى جستن، جان به در بردن، گریز، فرار، رهایى، خلاصى escape outlet ==> [.n]: دررو، فروشگاه، پریز، روزنه، مجراى خروج، بازار فروش، مخرج
[م َ فرر / م َ ف َرر]
(ع ا) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای گریز. (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم ظرف است از فرار به معنی جای گریختن ، یعنی جایی که در آن گریخته نشیند و از آفت امن یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
حصار کندهه را از بهیم خالی کرد
بهیم را به جهان آن حصار بود مفر.
شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم
که شهان همه گیتی را آنجاست مفر.
عاجز نمی کند او را هیچ دشواری و مفر وگریزگاهی نیست هیچ احدی را از قضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 307).
در این آتش چه می جوید سمندروار پروانه
یکی چندین مقر دارد یکی چندین مفر دارد.
دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا.
کز بادیه جهالت جز سوی او مفر نیست
زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست .
با چنو پادشاهی این مضایقت نباید کردن ، خاصه که از این دیر هیچ مفری نیست . (فارسنامه ابن البلخی ص 101).
جناب تو علما را ز نائبات پناه
جوار تو حکما را ز حادثات مفر.
زمانه به دستش دهد نامه ای
نبشته در آن نامه این المفر.
گفتم بس است حشمت او شرع را پناه
گفتا بس است حضرت او خلقرا مفر.
در دارالکتب و بام دبستان بکنید
بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید.
در صمیم عالی علوی مقر و مفر پدید کرد. (سندبادنامه ص 2). و از آن اذیت و بلیت مفر و محیصی نمی دانست . (المعجم ص 7).* ماخوذ از تازی ، راه گریز. (ناظم الاطباء). راهی که ازآن راه توان گریخت . (غیاث ) (آنندراج ).
حصار کندهه را از بهیم خالی کرد
بهیم را به جهان آن حصار بود مفر.
فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص 74).
شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم
که شهان همه گیتی را آنجاست مفر.
فرخی (ایضاً ص 109).
عاجز نمی کند او را هیچ دشواری و مفر وگریزگاهی نیست هیچ احدی را از قضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 307).
در این آتش چه می جوید سمندروار پروانه
یکی چندین مقر دارد یکی چندین مفر دارد.
ناصرخسرو.
دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا.
ناصرخسرو.
کز بادیه جهالت جز سوی او مفر نیست
زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست .
ناصرخسرو.
با چنو پادشاهی این مضایقت نباید کردن ، خاصه که از این دیر هیچ مفری نیست . (فارسنامه ابن البلخی ص 101).
جناب تو علما را ز نائبات پناه
جوار تو حکما را ز حادثات مفر.
امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص 396).
زمانه به دستش دهد نامه ای
نبشته در آن نامه این المفر.
امیرمعزی (ایضاً ص 383).
گفتم بس است حشمت او شرع را پناه
گفتا بس است حضرت او خلقرا مفر.
امیرمعزی (ایضاً ص 386).
در دارالکتب و بام دبستان بکنید
بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 161).
در صمیم عالی علوی مقر و مفر پدید کرد. (سندبادنامه ص 2). و از آن اذیت و بلیت مفر و محیصی نمی دانست . (المعجم ص 7).* ماخوذ از تازی ، راه گریز. (ناظم الاطباء). راهی که ازآن راه توان گریخت . (غیاث ) (آنندراج ).
[م َ ف َرر / م َ فرر]
{ع مص}
گریختن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). فرار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به فرار شود.
{ع مص}
گریختن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). فرار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به فرار شود.
[م ف َرر]
{ع ص}
فرس مفر; اسب زود و نیکو گریز یا صالح آن که بر وی گریزند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). اسبی که خوب گریزد و نیکو فرار کند و اسبی که صلاحیت فرار داشته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
{ع ص}
فرس مفر; اسب زود و نیکو گریز یا صالح آن که بر وی گریزند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). اسبی که خوب گریزد و نیکو فرار کند و اسبی که صلاحیت فرار داشته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).


