مفر
(مَ فَ رّ) [ ع . ] (اِ.) گریزگاه، جای گریز.
العادم , المنفذ
العادم , المنفذ
گریزگاه، روزنه
● blowhole, olt-hole, scape, oophole, utlet

debouch ==> [.v]: (علوم نظامى) از محل محصورى به محل غیر محصورى آمدن، از تنگنا در آوردن، مفر، راه خروج

debouchure ==> مخرج، معبر، مفر

exhaust ==> [.vt. & n]: اگزوس، خروج (بخار)، در رو، مفر، تهى کردن، نیروى چیزى را گرفتن، خسته کردن، از پاى در آوردن، تمام کردن، با دقت بحث کردن

loophole ==> [.v]: مزغل ساختن، سوراخ دیده بانى ایجاد کردن، مزغل، سوراخ سنگر، سوراخ دیده بانى، راه گریز، مفر، روزنه

blowhole

bolthole

escape ==> [.vt. & n]: رستن، گریختن، دررفتن، فرار کردن، رهایى جستن، خلاصى جستن، جان به در بردن، گریز، فرار، رهایى، خلاصى escape

outlet ==> [.n]: دررو، فروشگاه، پریز، روزنه، مجراى خروج، بازار فروش، مخرج


[م َ فرر / م َ ف َرر]
(ع ا) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای گریز. (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم ظرف است از فرار به معنی جای گریختن ، یعنی جایی که در آن گریخته نشیند و از آفت امن یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
حصار کندهه را از بهیم خالی کرد
بهیم را به جهان آن حصار بود مفر.

فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص 74).


شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم
که شهان همه گیتی را آنجاست مفر.

فرخی (ایضاً ص 109).


عاجز نمی کند او را هیچ دشواری و مفر وگریزگاهی نیست هیچ احدی را از قضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 307).
در این آتش چه می جوید سمندروار پروانه
یکی چندین مقر دارد یکی چندین مفر دارد.

ناصرخسرو.


دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا.

ناصرخسرو.


کز بادیه جهالت جز سوی او مفر نیست
زیرا که جاهلان را جز در سقر مقر نیست .

ناصرخسرو.


با چنو پادشاهی این مضایقت نباید کردن ، خاصه که از این دیر هیچ مفری نیست . (فارسنامه ابن البلخی ص 101).
جناب تو علما را ز نائبات پناه
جوار تو حکما را ز حادثات مفر.

امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص 396).


زمانه به دستش دهد نامه ای
نبشته در آن نامه این المفر.

امیرمعزی (ایضاً ص 383).


گفتم بس است حشمت او شرع را پناه
گفتا بس است حضرت او خلقرا مفر.

امیرمعزی (ایضاً ص 386).


در دارالکتب و بام دبستان بکنید
بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید.

خاقانی (دیوان چ سجادی ص 161).


در صمیم عالی علوی مقر و مفر پدید کرد. (سندبادنامه ص 2). و از آن اذیت و بلیت مفر و محیصی نمی دانست . (المعجم ص 7).* ماخوذ از تازی ، راه گریز. (ناظم الاطباء). راهی که ازآن راه توان گریخت . (غیاث ) (آنندراج ).
[م َ ف َرر / م َ فرر]
{ع مص}
گریختن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). فرار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و رجوع به فرار شود.
[م ف َرر]
{ع ص}
فرس مفر; اسب زود و نیکو گریز یا صالح آن که بر وی گریزند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). اسبی که خوب گریزد و نیکو فرار کند و اسبی که صلاحیت فرار داشته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).