مخلوط
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) آمیخته شده، به هم آمیخته، به گونه ای که قابل جداسازی باشند. مق . محلول .
المزیج , مرکب , مختلط , الخلیط , المزیج
المزيج , مرکب , مختلط , الخليط , المزيج
آمیزه، آمیخته، شیوان

انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● intermixture, dmixture, malgam, lend, ross, ocktail, ombination, élange, ix, ixed, ixture, otpourri
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
agg
misto
---------------- Ghowli@gmail.com
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
sf
miscela
---------------- Ghowli@gmail.com
فارسی انگلیسی
واژه‌نامه سینما
Mix

admixtion ==> مخلوط، ترکیب، هم آمیزه

admixture ==> [.n]: مخلوط، ترکیب، هم آمیزه

blend ==> [.vt. & n]: مخلوطى (از چند جنس خوب و بد و متوسط) تهیه کردن (مثل چاى)، ترکیب، مخلوط، آمیختگى، آمیزه

composite ==> [.adj. & n]: مرکب، مخلوط، چیز مرکب، هم گزاره

compost ==> [.n]: مخلوط، مواد مقوى نباتات، کود دادن

hash ==> [.vt. & n]: درهم، درهم کردن، خرد کردن، گوشت و سبزه هاى پخته که با هم بیامیزند، آمیزش، مخلوط، مخلوط کردن، ریزه ریزه کردن، آدم کودن hash

hybrida ==> دورگه، گیاه یا جانور دورگه، مخلوط

macedoine ==> اختلاط، مخلوط، مخلوطى از سبزیجات پخته که در سالاد یا روى لرزانک و امثال آن به کار مى رود

mishmash ==> (hodgepodge =) ـ مخلوط، آش شله قلمکار

mixed ==> [.adj]: آمیخته، مخلوط، درهم، قاتى mixed

mixture ==> [.n]: آشوره، مخلوط، ترکیب، آمیزش، اختلاط، آمیزه، مخلوطى

olio ==> [.n]: شلوغ، درهم و بر هم، مخلوط، چیز درهم ریخته

intermixture ==> [.n]: اختلاط، امتزاج

amalgam ==> [.vt. & n]: آلیاژ جیوه با چند فلز دیگرکه براى پر کردن دندان و آئینه سازى به کار مى رود، ترکیب مخلوط، ملقمه

cross ==> [.adj. & v. & n]: صلیب، خاج، چلیپا، علامت ضربدر یا به اضافه، حدوسط، ممزوج، دورگه، اختلاف، مرافعه، تقلب، نادرستى، قلم کشیدن بر روى، گذشتن، عبور دادن، مصادف شدن با، رو به رو شدن، قطع کردن، دورگه کردن (مثل قاطر)، پیوند زدن، کج خلقى کردن، خلاف میل کسى رفتار کردن cross

cocktail ==> نوشابه اى مرکب از چند نوشابه دیگر، مهمانى cocktail

combination ==> [.n]: ترکیب، آمیزش واژه هاى شامل combination


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م َ]
{ع ص}
آمیخته شده . (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آمیخته و درهم و شوریده و سرشته . (ناظم الاطباء).
-مخلوط شدن ; آمیخته شدن . (ناظم الاطباء).
-مخلوط کردن ; آمیختن و سرشتن و شوریدن . (ناظم الاطباء).