بیدرنگ
(دَ رَ) (ق مر.) بی تأمل، فوراً.
فوری , مباشرت
بعیدا , الاجل , مباشر , حالا
● immediately
● directly, mmediate, uick, nstantly, traight, rompt, romptly, eadily, nappy, traightaway, traightway, ummary, hereupon, nhesitating
Direkt
حقوقinstanter ==> فورىdirectly ==> [.v]: دستور دادن، امر کردن (به)، اداره کردن، هدایت کردن، نظارت کردن (بر) ـ [.adj. & n]: معطوف داشتن، متوجه ساختن، قراول رفتن، مستقیم direct immediate ==> [.adj]: بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل immediate quick ==> [.adv. & adj. & n]: تند، چابک، فرز، چست، جلد، سریع، زنده quick instantly ==> [.adj. & n]: دم، آن، لحظه، ماه کنونى، مثال، فوراًstraight ==> [.adv. & adj. & n]: راست، مستقیم، مستقیما، درست، رک، صریح، بى پرده، راحت، مرتب، عمودى، افقى، به طور سرراست straight prompt ==> [.adj. & vt]: بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردنpromptly ==> [.adj. & vt]: بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردنreadily ==> [.adj. & vt]: آماده کردن، مهیا کردن، حاضر کردن، آماده ready snappy ==> [.adj]: گاز گیر، سرزنده، با روح، جرقه دار، شیک، تندsummary ==> [.adj. & n]: خلاصه، مختصر، موجز، اختصارى، ملخص، انجام شده بدون تاخیر، با شتاب summary thereupon ==> [.adv]: درنتیجه، بنابر این، بیدرنگ، پس از آنunhesitatingapace ==> [.adv]: سریعا، با تندى، با شتاب، بى درنگ، با سرعت زیادeftsoons ==> اندکى پس از آن، بى درنگimmediately ==> [.adj]: بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل واژه هاى شامل immediate
away ==> [.adv. & adj]: کنار، یکسو، به یک طرف، دور از، خارج، بیرون از، غایب، درسفر، بیدرنگ، پیوسته، به طور پیوسته، متصلا، مرتبا، از آنجا، از آن زمان، پس از آن، بعد، از آن روى، رفته، بیرون، دور افتاده، دور، فاصله دار، ناجور، متفاوت away forthright ==> [.adv. & adj]: رک، سرراست، مستقیما، بى محابا، بیدرنگforthwith ==> [.adv]: آنا، فوراً، بیدرنگoutright ==> [.adv. & adj]: یک جا، جمله، آشکارا، کاملاً، بیدرنگprompt ==> [.adj. & vt]: بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردنpromptly ==> [.adj. & vt]: بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردنthereupon ==> [.adv]: درنتیجه، بنابر این، بیدرنگ، پس از آنtherewith ==> [.adv]: با آن (نامه یا قرارداد)، به پیوست، در آن هنگام، به آن وسیله، بیدرنگ، فوراً، درنتیجه آن، از آن بابت، علاوه بر این، بعلاوهimmediately ==> [.adj]: بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل immediate
[دَ رَ]
{ق مرکب}
(از: بی + درنگ) بدون درنگ. بدون توقف .فوراً. فی الفور. بشتاب . بسرعت . بچالاکی و چستی . چالاک و زود. (ناظم الاطباء). بی تامل . فوراً. بی توقف . در ساعت . در وقت . در دم . فی الحال . حالاً. در حال . بدون تعویق. بلا توقف . فی الساعه . بلا تاخیر. بلا تعویق. بدون تاخیر. بدون توقف . بلا تانی . تند و چابک . اندر زمان . علی الفور. یکایک . و رجوع به درنگ شود:
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بیدرنگ.
وگر دیگری پیشم آید بجنگ
بخاک اندر آرم سرش بیدرنگ.
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ
سپه راند باید کنون بیدرنگ.
بمانید تا او بیاید بجنگ
که او خود شتاب آورد بیدرنگ.
وان سر انگشتان او را بر بریشمهای او
جنبشی بس بلعجب وآمد شدی بس بیدرنگ.
بتازید بر این سپه بیدرنگ
که اینان نباشند مردان جنگ.
چو رفتند نزد سراپرده تنگ
بچاره شدند اندرو بیدرنگ.
بگل ماند که گرچه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش بیدرنگ است .
هرک آمده ست زود برفته ست بیدرنگ
برخوان اگر نخوانده ای آثار خسروان .
فروبردن اژدها بیدرنگ
بینباشتن در دهان نهنگ.
صد سبو را بشکند یکپاره سنگ
و آب چشمه میزهاند بیدرنگ.
دیدن نور است آنگه دید رنگ
وین بضد نور دانی بیدرنگ.
* ناگهان . (ناظم الاطباء).
-بی درنگو گمان ; بلا شک و شبهه . (ناظم الاطباء).
{ق مرکب}
(از: بی + درنگ) بدون درنگ. بدون توقف .فوراً. فی الفور. بشتاب . بسرعت . بچالاکی و چستی . چالاک و زود. (ناظم الاطباء). بی تامل . فوراً. بی توقف . در ساعت . در وقت . در دم . فی الحال . حالاً. در حال . بدون تعویق. بلا توقف . فی الساعه . بلا تاخیر. بلا تعویق. بدون تاخیر. بدون توقف . بلا تانی . تند و چابک . اندر زمان . علی الفور. یکایک . و رجوع به درنگ شود:
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بیدرنگ.
فردوسی .
وگر دیگری پیشم آید بجنگ
بخاک اندر آرم سرش بیدرنگ.
فردوسی .
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ
سپه راند باید کنون بیدرنگ.
فردوسی .
بمانید تا او بیاید بجنگ
که او خود شتاب آورد بیدرنگ.
فردوسی .
وان سر انگشتان او را بر بریشمهای او
جنبشی بس بلعجب وآمد شدی بس بیدرنگ.
منوچهری .
بتازید بر این سپه بیدرنگ
که اینان نباشند مردان جنگ.
اسدی .
چو رفتند نزد سراپرده تنگ
بچاره شدند اندرو بیدرنگ.
اسدی .
بگل ماند که گرچه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش بیدرنگ است .
(ویس و رامین ).
هرک آمده ست زود برفته ست بیدرنگ
برخوان اگر نخوانده ای آثار خسروان .
ناصرخسرو.
فروبردن اژدها بیدرنگ
بینباشتن در دهان نهنگ.
نظامی .
صد سبو را بشکند یکپاره سنگ
و آب چشمه میزهاند بیدرنگ.
مولوی .
دیدن نور است آنگه دید رنگ
وین بضد نور دانی بیدرنگ.
مولوی .
* ناگهان . (ناظم الاطباء).
-بی درنگو گمان ; بلا شک و شبهه . (ناظم الاطباء).
بی تأمل، فوراً.


