کنگر
(کَ گَ) (اِ.) گیاهی است خاردار با برگ های بریده و ساقة سفید، کوتاه و ستبر که پختة آن را می خورند.
(کُ گُ) 1 - (اِ.) قسمی گدا که شاخی و شانة گوسفندی به دست گیرد و بر در خانه ها و دکان های مردم آید و آن شاخ را بر آن شانه مالد تا از آن صدای غرغری پدید آید و بدین وسیله چیزی طلبد. اگر احیاناً در دادن پول اهمال کنند وی کاردی بر اعضای خویش زند و خود را مجروح سازد و یا کارد را به دست فرزند خود دهد تا وی این کار را بکند؛ شاخ شانه کش . 2 - (ص .) مجازاً: بی حیا، شطاح .
(کِ گِ) (اِ.) = کنگری . کنگره : سازی است که در هندوستان متداول است و آن مرکب است از چوبی بلند که بر آن دو تار بسته است و بر هر طرف چوب کدویی نصب شده .
● acanthus
Akanthus,Ba.renklau

acanthus ==> (گیاه شناسى) جنسى از فامیل آکانتاسه، کنگر


[ک َ گَ]
{ا}
رستنیی باشد معروف و آن بیشتر در کوهستان روید و کناره های برگ آن خارناک می باشد و آن را پزند و با ماست خورند. قوت باه دهدو عرق را خوشبوی کند و به عربی حرشف و جناح البیش خوانند. (به کسر بای ابجد) و شوکةالدمن هم می گویند. و تخم آن را حب العزیز و حب الزلم و فلفل السودان خوانند.(برهان ). رستنیی باشد معروف کناره های آن خاردار و آن را پخته با ماست بخورند. (آنندراج ). گیاه معروف که در پایه های کوه روید و کناره های آن خارناک بوده و آن را با ماست آمیخته خورند و کنگرماست گویند. (فرهنگرشیدی ) (از جهانگیری ). حرشف . (مفاتیح ). جناح النسر. حرشف و صمغ آن کنگرزد است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). حرشف بستانی . (ابن بیطار از یادداشت ایضاً) و حرشف که به پارسی کنگر گویند. (ذخیره خوارزمشاهی از یادداشت ایضاً). او را به تازی حرشف گویند. (ذخیره خوارزمشاهی از یادداشت ایضاً). گیاهی است از تیره مرکبان و از دسته لوله گلی ها. این گیاه در حقیقت یکی از گونه های خار تاتاری می باشد. گیاهی است علفی و پایا با برگهای متناوب و خاردار و بریده ، گلهای آن صورتی رنگ و شبیه گلهای خار تاتاری است . کنگر علفی است خودرو و در صحاری خشک و لم یزرع آسیا (از جمله ایران )و آفریقا می روید. برگهای تازه این گیاه را در اغذیه به کار می برند و مخصوصاً از آنها خورش لذیذی تهیه می کنند. گندل . جندل . کویب . کعیب . کعوب . عقوب . کنگر معمولی . توضیح اینکه غالباً این گیاه را با کنگر فرنگی اشتباه می کنند. (از فرهنگ فارسی معین ):
که داند قدر سنبل تا نبیند
برسته همبرش سعدان و کنگر.

ناصرخسرو.


کنگر چو برآورد سر از خاک زمین گفت
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم .

بسحاق اطعمه (دیوان ص 13).


کدک و کشک نهاده است و تغار لور و دوغ قدحی کرده پر از کنگر و کنب خوشخوار.

بسحاق اطعمه .


-کنگر بری ; هیشر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
-کنگر بستانی ; کنگر فرنگی . (فرهنگ فارسی معین ).
-کنگرتر ; اسم فارسی حرشف رطب است . (فهرست مخزن الاودیه ).
-کنگر خر ; گیاهی است از تیره مرکبان و از دسته خار تاتاریها که پایاست و دارای ساقه برافراشته می باشد و در حقیقت جزو گیاهان علفی با رشد زیاد محسوب است . ساقه اش نسبتاً محکم و پرخار و برگهایش نیز پرخارند. گلهایش قرمز متمایل به بنفش و گاهی دارای لکه های سفید است و به تعداد زیاد درانتهای متفرعات ساقه قرار دارند، و به شکل گلوله های پرخار می باشد. گیاه مزبور در اکثر صحاری لم یزرع و معتدل و کنار جاده ها به فراوانی می روید. شکاعی . طوبه .کافیلو. کنگر فرنگی وحشی . (فرهنگ فارسی معین ). اسم فارسی بادآورد است . (فهرست مخزن الادویه ).
-کنگر فرنگی ; گیاهی است از تیره مرکبان که پایاست و دارای ساقه راست و شیاردار می باشد. منشاء نخستین این گیاه را نواحی بحرالروم (مدیترانه ) ذکر کرده اند ولی امروزه به منظور تغذیه و استفاده های دارویی در اکثر نقاط کشت می شود. ریشه آن حجیم و برگهایش بسیار بزرگ و منقسم و دندانه دار است . سطح فوقانی پهنک برگهایش سبزرنگ ولی سطح تحتانی آنها به علت دارا بودن تارهای سفیدرنگ و فراوان پوشیده از کرک به نظر می آید. نهنج آن بزرگ و شامل گلهای لوله ای و برگه های مختلف الشکل می باشد. گلهایش بنفش و زیبا و میوه اش به رنگ قهوه ای تیره و شفاف و دارای تارهای سفید و متعدد در قسمت انتهایی است . قسمت قابل استفاده غذایی این گیاه بیشتر نهنج ضخیم و گوشت دار و برگه های اطراف نهنج است ولی از لحاظ مصرف دارویی برگ و ساقه آن مورد توجه است . حرشف . انگینار. انگنار. قناریه . توضیح اینکه این گیاه در ایران کشت نمی شود ولی در بسیاری از ماخذ آن را با کنگر معمولی (کنگر) که یکی از گونه های خار تاتاری است اشتباه کرده اند. به قول المآثر و الآثار ص 100 «کنگر فرنگی » در عهد ناصرالدین شاه قاجار (نیمه دوم قرن 13 ه' .ق.) به ایران وارد شده . (فرهنگ فارسی معین ).
-کنگر فرنگی وحشی ; کنگر خر. گیاهی است از تیره مرکبان که در حقیقت گونه خودروی کنگر فرنگی است . ارتفاعش بین 30 تا 40 سانتیمتر و ساقه اش دارای انشعابات بسیار است . این گیاه در افریقای شمالی و اروپا و آسیای غربی به فراوانی می روید. خرشوف بری . زندالعبد. انگنار وحشی . کارلینا. (فرهنگ فارسی معین ).
-کنگر کوهی ; کنگر. (فرهنگ فارسی معین ).
-کنگر معمولی ; کنگر. (فرهنگ فارسی معین ).
-امثال :
کنگر خورده لنگر انداخته ; به مزاح ، در جائی یا نزد کسی طویل و مدید متوقف مانده است . (امثال و حکم ج 3 ص 1239).
* تعصب . (برهان ) (اوبهی ) (ناظم الاطباء). خصومت و تعصب . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 163):
باز کژ مردم به کنگرش اندرآ
چون از او سود است مر شادی ترا.

رودکی .


* خصومت . (برهان ) (فرهنگ اسدی ) (اوبهی ). خصومت و سرکشی . (ناظم الاطباء).* تمرد و سرکشی . (ناظم الاطباء).
[ک ُ گُ]
{ا}
قسمی از گدایان باشند که شاخی و شانه گوسفندی به دست گیرند و بر در خانه ها و دکانهای مردم آیند و آن شاخ را بر آن شانه مالند به عنوانی که از آن صدای غرغری ظاهر شود و چیزی طلبند اگر احیاناً در دادن اهمالی واقعشود کاردی بر اعضای خود زده مجروح سازند و بعضی کارد را به دست فرزندان خود دهند تا آنها این کار کنند و این قسم گدایان را «شاخ شانه کش » گویند. (برهان ). قسمی از گدایان که شاخ گوسفند بر دستی و شانه گوسفند بر دست دیگر و آن شانه را به آن شاخ کشند تا صدای ناخوش برآید و صاحب خانه یا دکان به آنها چیزی دهد و اگر در دادن تقصیر کنند کارد کشیده اعضای خود را ببرند تا او ناچار شده به ایشان چیزی داده روانه نماید و این گدایان را شاخ شانه گویند. (آنندراج ). قسمی از گدایان که شاخ شانه نیز گویند زیرا که شاخ گوسفند در دستی و شانه گوسفند در دست دیگر گیرند و بر در خانه مردم یا پیش دکان ایستاده آن شانه را بر آن شاخ زنند چنانکه از آن آوازی ظاهر شود که مردمان چیزی دهندو اگر اهمالی شود کارد کشیده اعضای خود ببرند و اغلب کارد به دست پسران امرد خود دهند که این کار کنند تا صاحب خانه و دکان لاعلاج شده چیزی به آنها دهند، و اکنون کسی را که از کسی حاجتی خواهد و میسر نگردد گوید که اگر حاجت من برنیاری خود را خواهم کشت به طریقتمثیل گویند که شاخ و شانه می کشد. (فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ).* بوم و آن پرنده ای است به نحوست و شآمت مشهور. (برهان ) (جهانگیری ). بوم و جغد.(آنندراج ). جغد که به عربی بوم گویند. (فرهنگ رشیدی ). به زبان آذری جغد. (صحاح الفرس ). جغد. کوچ . (لغت فرس اسدی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
نه چو طاوس مجلس آرا شو
نه به ویران وطن چو کنگر کن .

ابن یمین (از فرهنگ رشیدی ).


* شاخ درخت نورسته . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). شاخ نورسته . (فرهنگ رشیدی ). شاخ نورسته درخت . (ناظم الاطباء).* هر کنگره ای را نیز گویند خواه کنگره حلقه باشد و خواه کنگره خانه و چیزهای دیگر. (برهان ). شهر و حصار. (آنندراج ). کنگره که بالای عمارت سازند. (غیاث ). کنگره . (فرهنگ رشیدی ). کنگره . شرفه . (زمخشری ). کنگره قلعه و دیوار و دیگر چیزها. (ناظم الاطباء):
به تیر از دور بربایی ز باره آهنین کنگر
به باد حمله برگیری ز کوه بیستون قله .

فرخی .


- کنگر کبریا; کنایه از نهایت جبروت است از راه عروج . (برهان ). نهایت جبروت . (ناظم الاطباء). رجوع به کنگره کبریا شود.* (ص ) بی حیا و شطاح . (برهان ) (جهانگیری ).بی حیا. (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). شطاح و بی حیا و بی شرم . (ناظم الاطباء).
[ک گ]
{ا}
نام سازی است و آن را بیشتر مردم هندوستان نوازند و آن را کنگری گویند. (برهان ) (جهانگیری ). نام سازی است که در هندوستان غالباً نوازند. (آنندراج ). نام سازی است که آن را کنگره و کنگری نیز گویند و اهل هند نوازند. (فرهنگ رشیدی ). سازی است که در هندوستان متداول است و آن مرکب است از چوبی بلند که بر آن دو تار بسته است و بر هر طرف چوب کدویی نصب شده . (فرهنگ فارسی معین ). نام یک نوع سازی مر اهالی هند را که کنگره نیز گویند. (ناظم الاطباء):
رگ جانم چو کنگر می نوازد
نه ظاهر، بلکه در سر می نوازد.

روزبهان پارسی (از فرهنگ رشیدی ).


-کنگر زدن ; نواختن آن را:
خواهی که شوی قبول ارباب زمن
کنگآور و کنگری کن وکنگر زن .

عبید زاکانی (دیوان چ استانبول ص 3).

[ک ُ گُ]
{اخ}
دهی از دهستان کوکلان است که در بخش مرکزی شهرستان گنبدکاوس واقع است و160 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).