بازیگر
(گَ) (ص فا.) 1 - هنرپیشه . 2 - بازیکن . 3 - مجازاً نیرنگ باز، فریب کار.
الممثل
● actor, ctress, rtist, rtiste, ntertainer, erformer, layer, hespian
Schauspieler
روان شناسی : actor

مهندسی مکانیک : actor , actress

عمومی : thespian , trouper

مدیریت و برنامه ریزی : player , actor

تربیت بدنی : actor

علوم نظامی : actor

جامعه شناسی : actor , player
Performer
Player

actor ==> [.n]: بازیگر، هنرپیشه، (حقوق) خواهان، مدعى، شاکى، حامى

mummer ==> بازیگر، هنرپیشه صامت، بازیگر نقابدار ایام نوئل

performing ==> [.vt]: انجام دادن، کردن، بجا آوردن، اجرا کردن، بازى کردن، نمایش دادن، ایفا کردن

puppeteer ==> خیمه شب باز، بازیگر

stager ==> [.adj. & vt. & n]: گوزن (قرمز نر)، کره اسب، حیوان نر (به طور کلى)، جلسه یا مهمانى مردانه، کوتاه کردن، بریدن، جاسوسى کردن، پائیدن

actress ==> [.n]: هنرپیشه ى زن، بازیگر زن

artist ==> [.n]: هنرور، هنرمند، هنرپیشه، صنعتگر، نقاش و هنرمند، موسیقیدان

artiste ==> [.n]: آوازه خوان یا رقاص، هنرور

entertainer

performer ==> [.n]: ایفا کننده

player ==> [.n]: نوازنده، بازیکن، هنرپیشه، بازیکن ورزشى player

Thespian ==> وابسته به تسپیس شاعر یونانى، هنرپیشه


[گَ]
{ص مرکب}
بازی کننده . لَعب (منتهی الارب ) لَعّاب (دهار) سامد. قصّاف . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). لاعب . لاهی . (دهار). آنکه ببازیهای تفریحی و ورزش سرگرم شود. سرگرم کننده . مشغول کننده:
شده تیغها در سر انداختن
چو بازیگر از گویها باختن .

اسدی (گرشاسب نامه ).


ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان
چو زنگیانی بر بادپیچ بازیگر.

ابوالمثل بخاری .


بقال را از برای دفع موشان راسوئی بود، دست آموز و بازیگر. (سندبادنامه ص 202).* هنگامه گیر. مُشَعبد. مقلد. مُقَلّس . (منتهی الارب ). بندباز. (ناظم الاطباء):
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی بر آرد به هفتاد دست .

فردوسی .


چو چنبرهای یاقوتین به روزباد، گلبنها
جهنده بلبل و صلصل چو بازیگر به چنبرها.

منوچهری .


که گیتی یکی نغز بازیگر است
که هر دم ورا بازی دیگر است .

(گرشاسب نامه ص 186)


پیروزه رنگ دایره آسیا مثال
بازیگریست نادره و خلق چون خیال .

ناصرخسرو.


بازیگر است این فلک گردان
امروز کرد تابعه تلقینم .

ناصرخسرو.


از تو بازیچه عجب کرده ست
گردش این سپهر بازیگر.

مسعودسعد.


کنون همچو بازیگران گاه گشتن
کند همتش را همی بندبازی .

سوزنی .


زباد بررخ او زلف حلقه حلقه او
خمیده چنبر بازیگر است و بازیگر.

سوزنی .


چو هندوی بازیگر گرم خیز
معلق زنان هندوی تیغ تیز.

نظامی .


خیالی برانگیزم از پیکری
که نارد چنان هیچ بازیگری .

نظامی .


ببازی در آید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری .

نظامی .


* جلف . سبک . شیطان به اصطلاح امروز. (یادداشت مولف ):
گفتم این بازیگری با هر کسی چندین چراست ؟
گفت بازیگر بود کودک چو بازاری بود.

حقوری هروی .


* رقاص . پای کوب : اُلعوبَه ، زن بازیگر. رقاصه (صراح اللغة). رامشی . رامشگر: و بازیگران بازی میکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 42).
راست گفتی ز مشک بر کافور
لعبتانند گشته بازیگر.

فرخی .


تبیره زنان پیش و بازیگران
سران می دهنده به یکدیگران .

اسدی (گرشاسب نامه ).


و مطرب و مسخره و بازیگر بخود راه ندهد. (مجالس سعدی ص 25). و رجوع به بازیکن و بازی کننده و بازی کردن شود.