توز
(اِ.) = توژ: پوست درخت خدنگ .
پارسی تازی گشته 1-تُوژ، گیاهی است 2-سِرِشت 3-چوبِ چوگان
{ا}
به معنی تاخت و تاراج است . (برهان ).تاخت و تاراج و غارت و یغما و حمله و هجوم . (ناظم الاطباء). تاخت و تاز. (فرهنگ جهانگیری ).*پوست درختی است که بر کمان و زین اسب و امثال اینهاپیچند. (برهان ) (از غیاث اللغات ) (از انجمن آرا) (ازآنندراج ). پوست درخت که بسیار نازک و شبیه به کاغذ باشد. (ناظم الاطباء). پوست درخت توز که بر کمان پیچند و در هندوستان مرکزی ، در قدیم کتابت نیز می کرده اندو حتی بر آن پوست ها کتاب می نوشته اند و نام چنین کتابها «پوتی » بوده است . پوست درخت خدنگ است . پیشینیان چون کاغذ امروزین بر آن می نوشته اند ...چنانکه کتب یافت شده در جی اصفهانک بر توز نوشته بود. پوست زردفام درخت حور رومی است که بر کمان و زین و امثال آن پیچند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). ابن الندیم نویسد: قال ابومعشر فی کتاب اختلاف الزیجات : ان ملوک الفرس بلغ من عنایتهم بصیانةالعلوم ... ان اختار و الها من المکاتب اصبرها علی الاحداث ... لحاء شجر الخدنگ و الحاوه یسمی التوز. (الفهرست ص 334). پوست درخت خدنگ است و آن پوستی است که کمانها و سپرها را بدان می پوشیدند و آن پوست را توز می نامیدند. ابن الندیم در باب انواع کاغذ گوید: برای آنکه نوشته جاودان بماند در روی توز که کمانها را بدان پوشند چیزی می نوشتند. درخت خدنگ همان است که از آن تیر خدنگ و زین خدنگ را می گرفته اند پس پوست آن بجای کاغذ و نیز برای پوشیدن روی کمان و سپر و زین اسب بکار میرفته است و از الیاف آن پارچه ای می بافته اند که توزی خوانده می شده است و آن از لباسهای تابستانی بوده است مانند کتان . یاقوت حموی اشتباه می کند که اسم این پارچه را از اسم شهر توز (توژ، توچ ) در خوزستان مشتق میداند... (حاشیه برهان چ معین ). و توز را که گفته شد پوست درختی است و بر کمان و گلوی تیر کشند،به رنگ زرد است و به قوت مانند ابریشم که به آسانی پاره نگردد. (انجمن آرا) (آنندراج ). توز را به هندی بهوج پتر گویند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ):
دو ابرو بسان کمان طراز
برو توز پوشیده از مشک ناز.

فردوسی .


روی چون توزکمان گردد مخالف را به غرب
گر به شرق اندرکشد خسرو سوی مغرب کمان .

فرخی .


بدان ، کآن کمان آهن است از درون
دگر چوب و توز و پی است از برون .

(گرشاسب نامه ).


ز زنجیر بر وی زهی ساختند
ز گردش پی و توز پرداختند.

(گرشاسب نامه ).


نپوشد جز بدو عالم ، زخز و توز پیراهن
نگردد جز که از خورشید، برسوده گریبانش .

ناصرخسرو.


پیراهنم از خون آب دیده
چون توز کمانست و من کمانم .

مسعودسعد.


بهرام کمان را با استخوان یار کرد و بر تیر چهارپر نهاد و کمان را توز پوشید. (نوروزنامه منسوب به خیام ).
تا قامت چون تیر مرا بینی در خاک
چفته شده و خشک چو بی توز کمانی .

سنائی .


چون کمان با پشت گوژ و زردرخساره چو توز
تافته تن چون زه و چون تیر بگشاده دهان .

عبدالواسع.


توز کمان شد بشکل آینه گون برگ سبز
تا سپرزرنگار حربه کشد از کمان .

مجیر بیلقانی .


از پی تیر بلور انداختن
توز رنگین بر کمان کرد آفتاب .

خاقانی .


و هلال از میان سپر ناخج زرین برافراخت و به چوگان مزعفرگوی سیم اندود... و مهره سیماب گونش از کمان زر و توز بینداخت . (تاج المآثر).
در کمان سپید توز نهاد
بر سیاه اژدها کمین بگشاد.

نظامی .


حقه پشتی نعوذ باللّه کوز
چون کمانی که برکشند ز توز.

نظامی .


کمانی برآراست از پشت کوز
پی و استخوان گشته همرنگ توز.

نظامی .


چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد
بس عجب باشد ترا در جعبه گر تیری درست .

عطار.


تیر بالاش چون کمان شد کوز
بر کمان کهن برآمد توز.

امیرخسرو.


پر از کتب اوائل و متقدمان بر پوست توز به زبان و لغت پارسی . (ترجمه محاسن اصفهان ص 16).
رجوع به دزی ج 1 صص 154-155 شود.
{ع ا}
طبیعت و خلق. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).* چوب بازی کچه .* درختی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به توز شود.
{نف}
جمعکننده وبرآورنده و کشنده و حاصل کننده را نیز گویند. (برهان ). کشنده و گذارنده . (فرهنگ رشیدی ). جوینده و اندوزنده و دوشنده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). از توختن ; یعنی اداکننده و عاریه گیرنده و اندوزنده و جمعکننده و برآورنده و یابنده و کشنده و خواهنده و گسترنده و نماینده و دوزنده و جوینده . (ناظم الاطباء):
وزآن دورتر آرش رزم توز
چو گوران شه آن گرد لشکرفروز.

فردوسی .


رجوع به توختن شود.
{اخ}
شهری است در سرحد پارس قریب به اهوازو معرب آن توج است . (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). اما در قاموس ، توج و توز هر دو به تشدید «واو» آورده و گفته : منه الثیاب التوزیة. (فرهنگ رشیدی ). شهری باشد نزدیک به اهواز و آن شهر در عهد قبل آباد بوده و بعضی گویند شهری بوده است نزدیک به کوفه و اکنون خراب است . (برهان ). شهری بوده در خوزستان و اهوازو بافته ای که در آنجا می بافند توزی گویند و منسوب به آنجا دارند. (انجمن آرا) (آنندراج ). شهری است به فارس و آن را توج نیز گویند. و جامه های توزی و توزیه منسوب بدان است . (از تاج العروس ) (از منتهی الارب ). و از آن شهرند محمد لغوی بن عبداللّه و ابوعلی محمدبن صلت و ابراهیم بن موسی و احمدبن علی که محدثانند. (منتهی الارب ): چون سال بیست و سه اندر آمد از هجرت پیغمبر (ص )، عمر را به اول سال خبر آمد که شهرک ، که ملک فارس است سپاه بسیار گرد کرده است به توج ، و توج آن شهر است که وی را به پارسی توز خوانند و آن جامهای توزی از آنجا آورند، به کرانه فارس است از سوی اهواز. (ترجمه طبری بلعمی ). شهری است از ناحیت پارس اندر میان دو رود نهاده و مردم بسیار و توانگر و همه جامه های توزی از اینجا برند. (حدود العالم ).