شیبان
(ص فا.) 1 - پریشان . 2 - درهم، آشفته . 3 - لرزان .
1-روز سَرد 2-اَبرِ تَنُک
{نف ، ق}
اسم فاعل از شیبیدن . (حاشیه برهان چ معین ).* آمیخته و برهم زده و درهم کرده . (برهان ). درهم . (انجمن آرا) (آنندراج ).* لرزان . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ).* لرزنده .* پریشان و آشفته ، و شیبانیدن مصدر آن است ، و بر آن قیاس شیبد و شیباند و شیبانید و شیبانیده و شیبم . (انجمن آرا) (آنندراج ).
- شیباندل ; پریشان حال:
چو از خنجر روز بگریخت شب
همی رفت شیباندل و خشک لب .

فردوسی .

[ش َ / شی]
{ع ا}
شیبان و ملحان ، نام دو ماه زمستان است که در آن سردی زیاده باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
- یوم شیبان ; روز سرد با ابر تنک بی باران . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
[ش َ]
{اخ}
نام قبیله ای است که میان عدن و مکلا سکنی دارند. (از معجم قبایل العرب ).
[ش َ]
{اخ}
بطنی از بنی سلیم . (از معجم قبایل العرب ).
[ش َ]
{اخ}
تیره ای از عبیدبن ثعلبةبن یربوع از عدنانیة. (از معجم قبایل العرب ).
[ش َ]
{اخ}
دهی از دهستان ترگور بخش سلوانای شهرستان ارومیه است و 160 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
[ش َ]
{اخ}
محله ای است در بصره و موسوم به بنوشیبان . (از معجم البلدان ).
[ش َ]
{اخ}
ابن احمدبن طولون . پنجمین از امرای بنی طولون ، جلوس و عزل 292 ه' . ق. انقراض سلسله در زمان او به دست خلفای عباسی صورت گرفت . (از فرهنگ فارسی معین ).
[ش َ]
{اخ}
ابن ثابت بن قره . او راست کتاب الانواء. (از کشف الظنون ).
[ش َ]
{اخ}
ابن ثعلبةبن عکابة. جدی جاهلی است ، و نسل او بطنی از قبیله بکربن وائل از عدنانیه اند و از آنهاست ذهل و تیم و ثعلبة. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 263).
[ش َ]
{اخ}
ابن ثعلبة. بطنی از بکربن وائل از عدنانیه است و از قبایل این بطن بنورقاش ، آل عمروبن مربد، بنومازن بن شیبان هستند. (از معجم قبائل العرب ).
[ش َ]
{اخ}
ابن جوجی بن چنگیز، خان مغول و موسس خاندان شیبان در قرن ششم هجری است . موقعی که «باتو» به مجارستان حمله برد (1140 م .) برادرش شیبان با او بود و چون از خود کفایت و لیاقت بروز داد، «باتو» نه تنها او را عنوان پادشاهی مجارستان - که فقط مقامی اسمی بود - داد بلکه مساکن عده ای از قبائل شمالی خانات «اردا» را هم به او واگذاشت . شیبان تابستانها را از حدود کوههای اورال به اطراف نهرهای «ایلک » و «ارقیز» و زمستانها را بحدود مجاری «سیر» و «چو» و «ساری سو» میرفت . پشت ششم او منگوتیمور با «ازبک » خان کل سیراُردو معاصر بود. و قبایل خاندان شیبان از آن تاریخ ببعد به ازبکان مشهور شده ، این اسم بر روی ایشان ماند. (از فرهنگ فارسی معین ).
[ش َ]
{اخ}
ابن ذهل بن ثعلبةبن عکابة. جدی جاهلی است از بکربن وائل و نسل او بسیارند. سمعانی گوید عده بسیاری از صحابه و تابعین و امراء و شجاعان و دانشمندان بدین قبیله منسوبند. قلقشندی نویسد تعداد این قبیله در صدر اسلام بسیار بوده و مسکن ایشان در ناحیه مشرق نهر دجله از طرف موصل بوده است و الزبیدی گوید که احمدبن حنبل و محمدبن الحسن بدین قبیله منسوبند. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3):
ز شیبان و غسّانیان ده هزار
فرازآر گرد از در کارزار.

فردوسی .

[ش َ]
{اخ}
ابن زکریا المعالج . معاصر ابوحنیفه و راوی حدیث از ثوری و ابوحنیفه و عبادبن کثیر. (از ذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 343).
[ش َ]
{اخ}
ابن زهیربن شقیق... محدث است . رجوع به ابوالعوام شود.
[ش َ]
{اخ}
ابن سلمة السدوسی الحروری (1302 ه' . ق.). یکی از دلیران و سرکردگان حروریه است و شیبانیه [ که گروهی از نواصبند ] بدو نسبت دارند. وی اولین کسی بود که قائل به تشبیه بود [ شبیه بودن خدا بخلق و اینکه خداوند دارای شکل و اعضاء است ]. این شخص کمی قبل از قیام بنی العباس در مرو می زیسته است و علیه نصربن سیار [ والی خراسان از طرف مروان بن محمد ] قیام کرد و با دستیاری قبائل مضر و ربیعه و یمن که درخراسان مقیم بودند نصربن سیار را مدت سه سال در محاصره قرار داد و چون دعوت به بنی العباس آغاز گردید ابومسلم خراسانی او را دعوت به بیعت نمود اما شیبان نپذیرفت و ابومسلم را به بیعت از خود بخواند و در نتیجه اختلاف میان آنها شیبان به سرخس رفت و مردم بسیاری از بکربن وائل گرد او جمع شدند و ابومسلم خراسانی با سپاهی بجنگ وی شتافت و شیبان در سرخس بقتل رسید. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 262). رجوع به حروریه شود.
[ش َ]
{اخ}
ابن العاتک بن معاویة الاکرمین بن الحارث . جدی جاهلیست . نسل او بطنی از کنده ، و حارث بن سعید کندی شیبانی که نزد پیامبر (ص ) آمد از ایشانست . (از اعلام زرکلی ج 3 ص 263 چ 2).
[ش َ]
{اخ}
ابن عبدالرحمن التمیم (متوفی 164ه' . ق.) مودب ، از رجال حدیث و عربیت ، در بصره بدنیا آمد و در کوفه سکنی گزید و در بغداد درگذشت . او راست «کتاب » در حدیث . (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 263).
[ش َ]
{اخ}
ابن عبدالرحمن نحوی . رجوع به ابومعاویه شود.
[ش َ]
{اخ}
ابن عبدالعزیز الیشکری الحروری (متوفی 134 ه' . ق. / 751 م .).از سران و دلیران حروریه که بسال 128 ه' . ق. به امارت بر حروریه رسید و در کفرتوثا (از اعمال ماردین ) با چهل هزار تن به جنگ با مروان بن محمد قیام نمود و از آنجا به موصل رفت و مردم آن دیار بدو پیوستند و مروان بن محمد به تعقیب او پرداخت و با او جنگ کرده درنتیجه حروریه به بصره عقب نشینی کردند و سرانجام شیبان در عمان بقتل رسید. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 263). رجوع به حروریه و تاریخ سیستان ص 133 و 314 و مجمل التواریخ و القصص ص 266 و فهرست اعلام حبیب السیر شود.
[ش َ]
{اخ}
ابن علی . مولانا جامی در نفحات الانس نویسد: وی از متقدمان مشایخ مصر است . مستجاب الدعوه است و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند. و در علم طریقت وی را سخنان نیکوست . یکی از مریدان پیش وی آمد و دستوری خواست که بحج رود بتجرید، گفت : اول دل خود را مجرد کن از سهو و غفلت و نفس خود را از هوی و زبان خود را از لغو، گفت : اینک تجرید حاصل آمد، خواه دنیا دار خواه مدار. (نفحات الانس چ مهدی توحیدی پور ص 160).
[ش َ]
{اخ}
ابن عوف ، از بنی زهیربن ابین بن الهمیع. جدی است جاهلی حمیری و ذواصبعبن مالک از نسل او باشد. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 263).
[ش َ]
{اخ}
ابن فروخ . رجوع به ابومحمد شیبان شود.
[ش َ]
{اخ}
ابن محارب بن فهربن مالک . جدی است جاهلی ، نسل او بطنی از کنانه اند، و عده بسیاری بدو نسبت دارند از جمله ضحاک بن قیس و حبیب بن مسلمة. (از اعلام زرکلی چ 2 ج 3 ص 262).
[ش َ]
{اخ}
ابن معرب . بطنی از زهیربن ابین از قحطانیه است . (از معجم قبایل العرب ).
[ش َ]
{اخ}
ابونصربن هلال شیبان . جد ابراهیم بن رزمان که او مقدم باقیمانده قبیله رامانیان بوده است و رامانیان از قبیله فضلویه بودند و آنان را شبانکارگان نیز میگفتند. (از فارسنامه ابن البلخی ص 166).
[ش َ]
{اخ}
ابویحیی . رجوع به ابویحیی شیبان شود.