فرس
(فَ رَ) [ ع . ] (اِ.) اسب .
● horse
horse ==> [.adj. & n]: اسب، (در شطرنج) اسب، سواره نظام، اسبى، وابسته به اسب، قوه اسب، (در ماشین بخار و غیره) ـ [.v]: اسب دار کردن، سوار اسب کردن، اسب دادن به، بالا بردن، برپشت سوار کردن، شلاق زدن، به دوش کشیدن، غیرمنصفانه horse
[ف َ رَ]
{ع ا}
اسب تازی . (بحر الجواهر). اسب نر و ماده . ج ، اَفراس ، فُروس . (منتهی الارب ). حیوانی اهلی است که بیشتر در سواری به کار رود. مذکر آن را حصان و مونث آن را حجر گویند. (اقرب الموارد):
قدم نه اول اندر شرع آنگاهی طریقت جو
چو علم هر دو دریابی فرس سوی حقیقت ران .
کو سواری که شود کشته عشق
عقل داغ فرسش نشناسد؟
تیر میفکن که هدف رای تست
مقرعه کم زن که فرس پای تست .
فکنده عشقشان آتش به دل در
فرس در زیرشان چون خر به گل در.
شاه در آن باره چنان گرم گشت
کز نفسش نعل فرس نرم گشت .
رنگ و بو غماز آمد چون جرس
از فرس آگه کند بانگ فرس .
در شریعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است .
فرس کشته از بس که شب رانده اند
سحرگه خروشان و وامانده اند.
-فرس راندن ; اسب تاختن و پیش رفتن:
همی راندم فرس را من به تقریب
چو انگشتان مرد ارغنون زن .
برون جسته از کنده چاربند
فرس رانده بر هفت چرخ بلند.
-فرس فکندن ; شکست دادن و اسب دشمن را از پای درآوردن .
* مهره اسب در شطرنج که حرکت آن بر دو خط عمود بر یکدیگر است به طوری که طول یک ضلع زاویه قائمه آن دو خانه و طول ضلع دیگر سه خانه شطرنج باشد:
همه خونخوار و آزور چو مگس
همچو فرزین به کژروی و فرس .
-فرس کشتن ; کمال جهد نمودن . (آنندراج از فرهنگ بوستان ). شکست دادن رقیب در بازی شطرنج با ربودن مهره اسب او.
* قطعه ای است در اسطرلاب به صورت اسب که عنکبوت را با آن بر صفایح استوار کنند. (یادداشت به خط مولف ). رجوع به فرس اصطرلاب شود.* (اخ ) ستاره معروفی است که به خاطر شباهت شکل آن با اسب بدین نام خوانده شده است . (از اقرب الموارد). ستاره نیست بلکه از صور شمالی فلک است . رجوع به فرس اعظم شود.* خرک . و آن چوبی باشد یا استخوانی که بر طنبور نصب کنند و به هندی کهرج گویند. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). این قطعه چوب یا استخوان یا عاج معمولاً در زیر سیمهای هر ساز سیم دار برای استوار کردن سیمهای آن نصب میگردد. رجوع به فرس طنبورشود.
{ع ا}
اسب تازی . (بحر الجواهر). اسب نر و ماده . ج ، اَفراس ، فُروس . (منتهی الارب ). حیوانی اهلی است که بیشتر در سواری به کار رود. مذکر آن را حصان و مونث آن را حجر گویند. (اقرب الموارد):
قدم نه اول اندر شرع آنگاهی طریقت جو
چو علم هر دو دریابی فرس سوی حقیقت ران .
ناصرخسرو.
کو سواری که شود کشته عشق
عقل داغ فرسش نشناسد؟
خاقانی .
تیر میفکن که هدف رای تست
مقرعه کم زن که فرس پای تست .
نظامی .
فکنده عشقشان آتش به دل در
فرس در زیرشان چون خر به گل در.
نظامی .
شاه در آن باره چنان گرم گشت
کز نفسش نعل فرس نرم گشت .
نظامی .
رنگ و بو غماز آمد چون جرس
از فرس آگه کند بانگ فرس .
مولوی .
در شریعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است .
مولوی .
فرس کشته از بس که شب رانده اند
سحرگه خروشان و وامانده اند.
سعدی .
-فرس راندن ; اسب تاختن و پیش رفتن:
همی راندم فرس را من به تقریب
چو انگشتان مرد ارغنون زن .
منوچهری .
برون جسته از کنده چاربند
فرس رانده بر هفت چرخ بلند.
نظامی .
-فرس فکندن ; شکست دادن و اسب دشمن را از پای درآوردن .
* مهره اسب در شطرنج که حرکت آن بر دو خط عمود بر یکدیگر است به طوری که طول یک ضلع زاویه قائمه آن دو خانه و طول ضلع دیگر سه خانه شطرنج باشد:
همه خونخوار و آزور چو مگس
همچو فرزین به کژروی و فرس .
سنائی .
-فرس کشتن ; کمال جهد نمودن . (آنندراج از فرهنگ بوستان ). شکست دادن رقیب در بازی شطرنج با ربودن مهره اسب او.
* قطعه ای است در اسطرلاب به صورت اسب که عنکبوت را با آن بر صفایح استوار کنند. (یادداشت به خط مولف ). رجوع به فرس اصطرلاب شود.* (اخ ) ستاره معروفی است که به خاطر شباهت شکل آن با اسب بدین نام خوانده شده است . (از اقرب الموارد). ستاره نیست بلکه از صور شمالی فلک است . رجوع به فرس اعظم شود.* خرک . و آن چوبی باشد یا استخوانی که بر طنبور نصب کنند و به هندی کهرج گویند. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). این قطعه چوب یا استخوان یا عاج معمولاً در زیر سیمهای هر ساز سیم دار برای استوار کردن سیمهای آن نصب میگردد. رجوع به فرس طنبورشود.
[ف َ]
{ع مص}
فروکوفتن و شکستن استخوان گردن شکار را. (منتهی الارب ). شکستن شیر گردن شکار خود را. فرس در اصل بدین معنی است و سپس در اثر کثرت استعمال به معنی قتل به طور کلی به کار رفته است . و در ذبح حیوان این عمل نهی شده است . (از اقرب الموارد).* شکار افکندن شیر و کشتن به هر طور که باشد.* پیوسته خوردن خرمای فراس را. (منتهی الارب ). ادامه دادن بر خوردن فراس .(اقرب الموارد).* چرانیدن فرس را. (منتهی الارب ). چریدن گیاه فرْس را. (از اقرب الموارد).
{ع مص}
فروکوفتن و شکستن استخوان گردن شکار را. (منتهی الارب ). شکستن شیر گردن شکار خود را. فرس در اصل بدین معنی است و سپس در اثر کثرت استعمال به معنی قتل به طور کلی به کار رفته است . و در ذبح حیوان این عمل نهی شده است . (از اقرب الموارد).* شکار افکندن شیر و کشتن به هر طور که باشد.* پیوسته خوردن خرمای فراس را. (منتهی الارب ). ادامه دادن بر خوردن فراس .(اقرب الموارد).* چرانیدن فرس را. (منتهی الارب ). چریدن گیاه فرْس را. (از اقرب الموارد).
[ف]
{ع ا}
گیاهی است ، یا آن قصقاص است ، یا بروق، یا درخت دفلی . (منتهی الارب ). گیاهی است و بعضی گویند همان قصقاص است و نیز گفته اند بروق است و گروهی دیگر نیز آن را حبن دانند. (از اقرب الموارد).
{ع ا}
گیاهی است ، یا آن قصقاص
[ف ُ]
{اخ}
ج فارس به سکون راء و معنی فرس پارسایان است و به تازی پارسی را فارسی نویسند. (از فارسنامه ابن بلخی ص 8). نامی است که در کتب عربی به صورت جمع مکسر برای «فارسی » به کار رفته است و به معنی پارسیان و ایرانیان است: گفتند: پسر او در میان عرب پرورده است و آداب فرس نداند. (فارسنامه ابن بلخی ).
ز پاس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب
که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان .
{اخ}
ج فارس به سکون راء و معنی فرس پارسایان است و به تازی پارسی را فارسی نویسند. (از فارسنامه ابن بلخی ص 8). نامی است که در کتب عربی به صورت جمع مکسر برای «فارسی » به کار رفته است و به معنی پارسیان و ایرانیان است: گفتند: پسر او در میان عرب پرورده است و آداب فرس نداند. (فارسنامه ابن بلخی ).
ز پاس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب
که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان .
سعدی .
[ف َ]
{اخ}
موضعی است مر هذیل را یا شهری از شهرهای ایشان . (منتهی الارب ). جایی است در خاک هذیل . (معجم البلدان ).
{اخ}
موضعی است مر هذیل را یا شهری از شهرهای ایشان . (منتهی الارب ). جایی است در خاک هذیل . (معجم البلدان ).
[ف]
{اخ}
کوهی است در عَدَنة، از آنجا تا نقره بنی مرةبن عوف بن کعب یک روز راه است . (معجم البلدان ).
{اخ}
کوهی است در عَدَنة، از آنجا تا نقره بنی مرةبن عوف بن کعب یک روز راه است . (معجم البلدان ).
[ف]
{اخ}
(قصرال' ...) یکی از قصور چهارگانه حیره . (معجم البلدان از ادیبی ).
{اخ}
(قصرال' ...) یکی از قصور چهارگانه حیره . (معجم البلدان از ادیبی ).
[ف ُ /ف]
{اخ}
نام وادیی بین مدینه و دیار طی در راه خیبر که میان ضرغد و اَول واقع است . (معجم البلدان ).
{اخ}
نام وادیی بین مدینه و دیار طی در راه خیبر که میان ضرغد و اَول واقع است . (معجم البلدان ).


