مباهات
(مُ) [ ع . مباهاة ] (مص ل .) 1 - تفاخر. 2 - خودبینی، غرور. 3 - سرفرازی .
التفاخر , الفخر
التفاخر , الفخر
● boast, ride
boast ==> [.n]: خرده الماسى که براى شیشه برى به کار رود [.v]: لاف، مباهات، بالیدن، خودستایى کردن، سخن اغراق آمیز گفتن، به رخ کشیدن، رجز خواندنbrag ==> [.adj. & vt. & n]: لاف زدن، بالیدن، فخر کردن، با تکبر راه رفتن، باد کردن، لاف، مباهات، رجز خواندنpride ==> [.v. & n]: مباهات، بهترین، سربلندى، برتنى، فخر، افاده، غرور، تکبر، سبب مباهات، تفاخر کردن
[م ُ]
{ع امص}
(از «مباهاة» عربی ) نازیدن و تفاخرکردن به چیزی . (غیاث ). ماخود ازتازی ، تفاخر و ناز و مدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال . (ناظم الاطباء). نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی و نازیدن به چیزی و بالفظ کردن و داشتن مستعمل است . (آنندراج ). نازیدن . بالیدن . فخر. بالش . افتخار. نازش . مفاخره . سرافرازی . سربلندی . سرفرازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و مباهاتی و مفاخرتی هرچه وافرتر فزود. (کلیله و دمنه ). اما چون سوگند درمیان است از جامه خانه خاص برای تشریف و مباهات ... برگیرم . (کلیله و دمنه ).
بر در کعبه که بیت اللّه موجودات است
که مباهات امم زان در والا شنوند.
کس را از افاضل جهان پایه و مایه مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 284). و رجوع به مباهاة شود.
-مباهات کردن ; فخر کردن . نازیدن:
قیصر روم عظیم است ولیکن به قیاس
گر مباهات کند باتو یکی مسکین است .
خنده زنم چون به دو منحول سست
سخت مباهات کنند این و آن .
فصحای عرب به قصاید سبعیات مفاخرت و مباهات می کردند. (لباب الالباب ).
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش .
-مباهات نمودن ; مباهات کردن: شاهی که ممالک جهان به عدل او مباهات می نمود. (لباب الالباب ).
{ع امص}
(از «مباهاة» عربی ) نازیدن و تفاخرکردن به چیزی . (غیاث ). ماخود ازتازی ، تفاخر و ناز و مدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال . (ناظم الاطباء). نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی و نازیدن به چیزی و بالفظ کردن و داشتن مستعمل است . (آنندراج ). نازیدن . بالیدن . فخر. بالش . افتخار. نازش . مفاخره . سرافرازی . سربلندی . سرفرازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و مباهاتی و مفاخرتی هرچه وافرتر فزود. (کلیله و دمنه ). اما چون سوگند درمیان است از جامه خانه خاص برای تشریف و مباهات ... برگیرم . (کلیله و دمنه ).
بر در کعبه که بیت اللّه موجودات است
که مباهات امم زان در والا شنوند.
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 104).
کس را از افاضل جهان پایه و مایه مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 284). و رجوع به مباهاة شود.
-مباهات کردن ; فخر کردن . نازیدن:
قیصر روم عظیم است ولیکن به قیاس
گر مباهات کند باتو یکی مسکین است .
امیر معزی (از آنندراج ).
خنده زنم چون به دو منحول سست
سخت مباهات کنند این و آن .
خاقانی .
فصحای عرب به قصاید سبعیات مفاخرت و مباهات می کردند. (لباب الالباب ).
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش .
حافظ (از آنندراج ).
-مباهات نمودن ; مباهات کردن: شاهی که ممالک جهان به عدل او مباهات می نمود. (لباب الالباب ).
[م ُ]
{ع مص}
(از «ب ه' و») نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی .(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
{ع مص}
(از «ب ه' و») نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی .(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).


