کیر
(اِ.) اندام تناسلی نر به ویژه انسان که ادرار و منی از طریق سوراخی در سر آن دفع می شود، نره، ذکَر، قضیب . ؛به کیر گاو زدن در پخش مالی یا چیزی اسراف کردن .
● penis, hallus
جامعه شناسی : cock , dick , johnson
کاربر گرامی از این کلمه به درستی استفاده کنید
در صورت که می خواهید که از رفتن به سایت ها جلو گیری کنید این کار را انجام دهید :
به Control panel>Internet options>Content>Content advisor>Enable بروید
کاربر گرامی از این کلمه به درستی استفاده کنید
در صورت که می خواهید که از رفتن به سایت ها جلو گیری کنید این کار را انجام دهید :
به Control panel>Internet options>Content>Content advisor>Enable بروید
خودمانی زنندهpecker ==> [.n]: نوک زن، سوراخ کن، نوعى کلنگ، (جانور شناسى) دارکوب، منقار، خورنده، بینى، دماغpenis ==> آلت مردى، آلت رجولیت، ذکر، کیرphallus ==> آلت ذکور، آلت تناسلى مرد، کیرpriapus ==> خداى قدرت تناسلى جنس مذکر، کیر
{ا}
نره و ذکر. (ناظم الاطباء). نره حیوانات ، و با لفظ خوردن مستعمل . (آنندراج ). شرم مرد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلت مردی (انسان و حیوان ). نره . ذَکَر. قضیب . (فرهنگ فارسی معین ).در پزشکی ، قسمتی از دستگاه خارجی تناسلی ادراری جنس نر است ، و آن عضو مقاربت را تشکیل می دهد. در این عضو قسمت قدامی مجرای ادرار قرار دارد. محل آلت در انسان در بالای کیسه های بیضه و جلو ارتفاق عانه است . آلت در قسمت جلو به برجستگی مخروطی شکل به اسم حشفه منتهی می شود. قاعده حشفه برجسته است و تاج نام دارد. دور حشفه را چین حلقوی شکلی به هیات آستین می پوشاند که به اسم قلفه نامیده می شود و همان است که آن را به هنگام ختنه برمی دارند. (فرهنگ فارسی معین ):
همی از آرزوی کیر خواجه را گه خوان
به جز زویج نباشد خورش به خوانش بر.
کس به سگ اندرفکن که کیر کسائی
دوست نداردکس زنان بلایه .
کیز نمد باشد و مصحف او کیر
کیر به کون تو باد و خفته تو بر کیز.
حبذا کیر قاضی کیرنگ
آنکه دارد ز سنگ خارا ننگ.
گر فیل کیر پشّه خورد نیست این عجب
پشّه که کیر پیل خورد این عجب بود.
کیر من چون علم برافرازد
کم ز سنجاق شاه غازی نیست .
دوستان کار کیر بازی نیست
هیچ کاری بدین درازی نیست .
دوش آن حریف نازک و آن یارغمگسار
با من شراب خورد و گرفتمْش در کنار
این کیر سخت خورد و ننالید و دم نزد
سختا که آدمی است بر احداث روزگار.
-به کیر گاو زدن ; در پخش مالی یا چیزی اسراف کردن : هر چه دار و ندار داشت همه را به کیر گاو زد. (فرهنگ فارسی معین ).
-به کیرم ; دشنامی است برای ابراز تنفر و اشمئزاز نسبت به وقوع عملی . (فرهنگ فارسی معین ).
-کیربه کون ; دشنامی است ، یعنی کیر به کون ... باد. (فرهنگ فارسی معین ).
-کیرخر ; کنایه از احمق و بیخرد، و بدین معنی دندان خر نیز گویند. کون خر. (از آنندراج ). کنایه از احمق. بیخرد. (فرهنگ فارسی معین ):
بود سگی خواجه لقب بی هنر
هر دو بود کون خر و کیر خر.
-کیر کاشی ; چیزی است که در کاشان به صورت کیر سازند و زنان طبقزن به کار برند، و سابوره نیز همان است و مچاچنگ و حجت محکم از مترادفات آن است . (آنندراج ). چیزی که به شکل آلت تناسل از چرم و جز آن سازند و در سفر، زنان استعمال کنند، و مچاچنگ و چرمینه و چیرچنگ و مسماچنگ نیز گویند. کیرمان . (ناظم الاطباء):
اگرش حاجت اوفتد به خلال
می کند کیرکاشی استعمال .
مشهور به علت مشایخ
دمساز همه به کیر کاشی .
-کیر گاو ; کنایه از تازیانه است . (فرهنگ فارسی معین ):
داروی دیوانه باشد کیر گاو.
-کیر و خایه ; آلت رجولیت . (ناظم الاطباء). آلت رجولیت و خصیه . (فرهنگ فارسی معین ).
-امثال :
کیر بز از تراشیدن بزرگ نمی شود . (آنندراج ).
کیر مفلس به کون خام طمع . (آنندراج ).
کیر مگس چه خفته و چه بیدار . (آنندراج ).
نره و ذکر. (ناظم الاطباء). نره حیوانات ، و با لفظ خوردن مستعمل . (آنندراج ). شرم مرد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلت مردی (انسان و حیوان ). نره . ذَکَر. قضیب . (فرهنگ فارسی معین ).در پزشکی ، قسمتی از دستگاه خارجی تناسلی ادراری جنس نر است ، و آن عضو مقاربت را تشکیل می دهد. در این عضو قسمت قدامی مجرای ادرار قرار دارد. محل آلت در انسان در بالای کیسه های بیضه و جلو ارتفاق عانه است . آلت در قسمت جلو به برجستگی مخروطی شکل به اسم حشفه منتهی می شود. قاعده حشفه برجسته است و تاج نام دارد. دور حشفه را چین حلقوی شکلی به هیات آستین می پوشاند که به اسم قلفه نامیده می شود و همان است که آن را به هنگام ختنه برمی دارند. (فرهنگ فارسی معین ):
همی از آرزوی کیر خواجه را گه خوان
به جز زویج نباشد خورش به خوانش بر.
معروفی (از یادداشت ایضاً).
کس به سگ اندرفکن که کیر کسائی
دوست نداردکس زنان بلایه .
کسائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کیز نمد باشد و مصحف او کیر
کیر به کون تو باد و خفته تو بر کیز.
سوزنی (از یادداشت ایضاً).
حبذا کیر قاضی کیرنگ
آنکه دارد ز سنگ خارا ننگ.
انوری (از آنندراج ).
گر فیل کیر پشّه خورد نیست این عجب
پشّه که کیر پیل خورد این عجب بود.
امیرخسرو (از آنندراج ).
کیر من چون علم برافرازد
کم ز سنجاق شاه غازی نیست .
عبید زاکانی .
دوستان کار کیر بازی نیست
هیچ کاری بدین درازی نیست .
عبید زاکانی .
دوش آن حریف نازک و آن یارغمگسار
با من شراب خورد و گرفتمْش در کنار
این کیر سخت خورد و ننالید و دم نزد
سختا که آدمی است بر احداث روزگار.
عبید زاکانی .
-به کیر گاو زدن ; در پخش مالی یا چیزی اسراف کردن : هر چه دار و ندار داشت همه را به کیر گاو زد. (فرهنگ فارسی معین ).
-به کیرم ; دشنامی است برای ابراز تنفر و اشمئزاز نسبت به وقوع عملی . (فرهنگ فارسی معین ).
-کیربه کون ; دشنامی است ، یعنی کیر به کون ... باد. (فرهنگ فارسی معین ).
-کیرخر ; کنایه از احمق و بیخرد، و بدین معنی دندان خر نیز گویند. کون خر. (از آنندراج ). کنایه از احمق. بیخرد. (فرهنگ فارسی معین ):
بود سگی خواجه لقب بی هنر
هر دو بود کون خر و کیر خر.
باقر کاشی (از آنندراج ).
-کیر کاشی ; چیزی است که در کاشان به صورت کیر سازند و زنان طبقزن به کار برند، و سابوره نیز همان است و مچاچنگ و حجت محکم از مترادفات آن است . (آنندراج ). چیزی که به شکل آلت تناسل از چرم و جز آن سازند و در سفر، زنان استعمال کنند، و مچاچنگ و چرمینه و چیرچنگ و مسماچنگ نیز گویند. کیرمان . (ناظم الاطباء):
اگرش حاجت اوفتد به خلال
می کند کیرکاشی استعمال .
شرف الدین شفائی (از آنندراج ).
مشهور به علت مشایخ
دمساز همه به کیر کاشی .
نعمت خان عالی (از آنندراج ).
-کیر گاو ; کنایه از تازیانه است . (فرهنگ فارسی معین ):
داروی دیوانه باشد کیر گاو.
مثنوی (از فرهنگ فارسی معین ).
-کیر و خایه ; آلت رجولیت . (ناظم الاطباء). آلت رجولیت و خصیه . (فرهنگ فارسی معین ).
-امثال :
کیر بز از تراشیدن بزرگ نمی شود . (آنندراج ).
کیر مفلس به کون خام طمع . (آنندراج ).
کیر مگس چه خفته و چه بیدار . (آنندراج ).
{ع ا}
دمه آهنگری . ج ، کیار. کیَرة،کیران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خیکی که آهنگر بدان کوره را می دمد، و کوره را که از گل سازند «کور»گویند. (از اقرب الموارد). خیکی که با دمیدن بدان آتش تیز کنند. دَم . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
دمه آهنگری . ج ، کیار. کیَرة،کیران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خیکی که آهنگر بدان کوره را می دمد، و کوره را که از گل سازند «کور»گویند. (از اقرب الموارد). خیکی که با دمیدن بدان آتش تیز کنند. دَم . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
{اخ}
کوهی است . (منتهی الارب ). کوهی است در بلاد غطفان . (از معجم البلدان ).
کوهی است . (منتهی الارب ). کوهی است در بلاد غطفان . (از معجم البلدان ).
[ک َی ْ ی]
{ع ص}
اسب که در دویدن دنب بردارد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
{ع ص}
اسب که در دویدن دنب بردارد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).