جل
(جَ لَّ) [ ع . ] (فع .) بزرگ است، کبیر است . ؛ جل الخالق بزرگ است آفریننده . ؛ جل جلاله بزرگ است شکوه او (خدای ).
(جَ) (اِ.) نک چکاوک .
(جُ لّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - پارچه از هر جنس . 2 - پوششی برای چارپایان، پالان .
البطانیت
البطانيت
الف)1-پَلاس، کبوک (معین)، برگستوان (لاروس) 2-سِتَبر 3-تاژگاه؛ ب)1-گُل 2-یاس 3-بادبان 4-برگستوان (لاروس)؛ پ)بزرگ است
Bettdecke (f),Decke (f)

جانور شناسی‌

lark ==> [.v]: خوشى، شوخى، (انگلیس) روش زندگى، (جانور شناسى) چکاوک و گونه هاى مشابه آن، قزلاخ، چکاوک شکار کردن، شوخى کردن، از روى مانع با پرش اسب جهیدن، دست انداختن

blanket ==> [.v. & n]: پتو، جل، روکش، با پتو و یا جل پوشاندن، پوشاندن blanket


[ج َ]
{ا}
مرغکی است خوش آواز. (غیاث اللغات ). نام پرنده ای است بقدر گنجشک و مانند بلبل خوش آواز است و این لغت هندی است و در فارسی نیز آمده . (آنندراج ) (انجمن آراء ناصری ) (برهان ):
خوش بود دائره دامن صحرا که در آن
پرزنان همچو جلاجل بفغان آید جل .

شاه طاهر.


رجوع به جَلَک شود.* درختچه ای است که در ارتفاعات مرطوب جنگلهای خزر ازجمله آستارا، گیلان و مازندران یافت میشود. و آن را در نور و مازندران جل و جله و در لاهیجان جلی و در طوالش چرم لیوه و در آستارا چرم گلیه می خوانند. (جنگل شناسی کریم ساعی ج 1 ص 240). غار گیلاس . کرزالغار. (یادداشت مولف ).
[ج َل ل]
{ع ا}
بادبان . (منتهی الارب ). بادبان کشتی . (مهذب الاسماء). شراع . (اقرب الموارد). رجوع به جُل ّ شود. ج ، جُلول . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).* یاسمین .*گل سفید و قرمز و زرد آن .* یکی آن جَلًّة است . (از اقرب الموارد).* نای کشت و دروده . (منتهی الارب ). رجوع به جل ّ شود.*(ص ) بزرگقدر.* حقیر و این از اضداد است . (منتهی الارب ).* کلانسال و آزموده کار. (از اقرب الموارد). رجوع به جل ّ و جلیل و جلال شود.
[ج َل ل]
{ع مص}
پوشانیدن اسب را. (منتهی الارب ) جُل پوشانیدن . (از اقرب الموارد).* گرد آوردن پشکل بدست . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).* گناه کردن . (آنندراج ).* بیرون رفتن از وطن بسوی شهری و دیاری دیگر. (از اقرب الموارد). از خانمان رفتن . (منتهی الارب ).* گرفتن میانکی قروت را که نفیس میباشد.(منتهی الارب ): جل الاقط; اخذ جلاله . (اقرب الموارد).
[جل ل]
{ع ا}
بسیار، خلاف دق. گویند: اخذت دقه و جله ; یعنی قلیله و کثیره . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* نای کشت دروده و به این معنی به ضم جیم و فتح جیم نیز آید. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) ساق کشت . سفال کشت . کزل . نی های کشتزار که درو و بریده شود.* من المتاع ، البسط و الاکسیه و نحوها. (اقرب الموارد).* (ص ) بزرگ.* بزرگقدر. (منتهی الارب ).* کلانسال و آزموده کار. (از اقرب الموارد). رجوع به جلیل و جلال و جَل ّ شود.
[ج ُل ل]
{ع ا}
پوشش ستوران . (منتهی الارب ). جل برای جنبندگان چون جامه است برای انسان که بوسیله آن نگهداری میشوند. (از اقرب الموارد). جُل یا جَل آنچه پوشیده میشود باو ستور تا نگاه داشته شود باو از آفتاب و سرما. (حاشیه برهان چ معین از شرح قاموس ). پالان حیوانات . (لغت محلی شوشتر). در تداول مردم خراسان پالان نیست بلکه نمد یا پارچه دیگری است که زیر پالان اندازند. ج ، جلال و اجلال . (از اقرب الموارد). مطلق پوشش ازهر جنس و برای آدمی نیز بکار میرفته . (حاشیه برهان چ معین ): دیدم که بیاوردند او را در پاره ای جل بصوف سپیدتر از حریر. (حاشیه برهان از تاریخ سیستان ص 62 و ص یز). ولی در عربی خاصه بمعنی پوشش ستور استعمال شده و امروز نیز بهمین معنی بکار رود. (حاشیه برهان چ معین ). فارسیان با لفظ پوشیدن و کشیدن و بتخفیف نیز استعمال کنند. (آنندراج ):
نه منعم بمال از کسی بهتر است
خر ار جل اطلس بپوشد خر است .

سعدی (از آنندراج ).


آدمی را باید ارمک بر بدن
ورنه جل بر پشت خود دارد حمار.

نظام قاری .


ای جل خرسک تکلتو را مکن
عیب و در بر سر تو هم در توبره .

نظام قاری .


ای تکلتو بکفل پوش چو روزی برسی
خدمات جل خرسک برسان ایشان را.

نظامی قاری (ص 37).


اهل نگردد بعمامه سفیه
خر نشود از جل دیبا فقیه .

امیرخسرو.


جل زرین خنگ چارم را
نیم شب بر سرین او هم کش .

بدرالدین چاچی (از آنندراج ).


-جل خود از آب برآوردن و کشیدن ; از عهده کار خود برآمدن وسرانجام دادن آنرا و از مهلکه بتدبیر برآمدن گویند فلانی اگر بکار کسی نیاید جل خود را از آب می تواند کشید از اهل نهان بتحقیق پیوسته محسن تاثیرست .
در بصیرت نتوان از بزغی کمتر بود
که برون آورد از آب سلم جل خویش .

(آنندراج ).


* معرب گل یاسمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ورد ابیض و ورد احمر و ورد اصفر. معرب است . (منتهی الارب ). رجوع به جَل ّ شود.
-جلاب ; گلاب .
* همه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ): جل الشی ; معظم آن . (منتهی الارب ).
-جل البیت ; خیمه گاه و جای بنای خانه .
* صورتی از «اجل »: فعله من جلک ; کرد آنرا از برای تو. (منتهی الارب ).* بادبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به جَل ّ شود.* نای کشت دروده . (منتهی الارب ). رجوع به جل ّ شود.* گلیم . (یادداشت مولف ). گستردنی . (آنندراج ).
[ج ُ]
{ا}
کهنه . جنده . ژنده . رکو. (یادداشت بخط مولف ). پلاس .