سار
(اِ.) شتر.
(پس .) 1 - در آخر بعض کلماتِ مرکب به معنی «سر» آید: سبکسار. 2 - در آخر بعضی کلمات مرکب پسوند مکان است که بیشتر معنای کثرت و انبوهی را می رساند. چشمه - سار. 3 - از ادات تشبیه که معنای مانند و شبیه را می رساند: بادسار.
[ اوست . ] 1 - (اِ.) رنج، محنت، آزار. 2 - (ص .) رنجور.
[ ساره . ] (اِ.) پرده .
[ په . ] (اِ.) پرنده ای است شبیه گنجشک اما بزرگتر از آن که بیشتر به شکار ملخ می پردازد.
الجمل , الجریان , الزرزور
الجمل , الجريان , الزرزور
پس خورده نهادَن (آنندراج)
الف)شاد‌کُنَنده (لاروس) // ب)پس‌خورده نِهَنده (آنندراج)
● starling

جانورشناسی‌

martin ==> [.n]: (جانور شناسى) نوعى پرستو که لانه گلى بر دیوار خانه مى سازد، آدم گول خور، ساده لوح martin

camel ==> [.vt. & n]: شتر، سار، مسافرت کردن با شتر، رنگ شترى camel

starling ==> [.n]: (جانور شناسى) سار


{ا}
پرنده ای است سیاه و خوش آواز که خالهای سفید ریزه دارد. و مرغ ملخ خوار نوعی از آن است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). جانوری است پرنده و سیاه رنگ که خالهای سفیددارد و خوش آواز بود. (جهانگیری ). در عربی آن را زرزور و در ترکی صغجق گویند. (شعوری ). و در شیراز آن راکاوینک گویند. (رشیدی ). نام مرغی است سخنگوی . (حاشیه لغت فرس نسخه خطی نخجوانی ). زرزور. (بحرالجواهر) (زمخشری ). سودانیه . (بحرالجواهر) (زمخشری ) (نخبة الدهر). ساری . (انجمن آرا). سارج . (شرفنامه منیری ). مرغی است حلال گوشت از جمله طیور وحشی . سارک . سارنج . سارچه . ساسر. سیاسر. سنقورجوق. سوران :
آن زنگی زلفین بدان رنگین رخسار
چون سار سیاه است و گل اندر دهن سار.
(مجلدی از حاشیه لغت فرس نسخه خطی نخجوانی ).
برآمد ز شاخ آن نگونسار سار
که بر سیم بازد ز منقار، قار.

اسدی (گرشاسبنامه ).


و سار را که به تازی زرازیر گویند زیان ندارد [ نوعی از زهرها ]. (ذخیره خوارزمشاهی ).
من شده چون عنکبوت در پی آن دربدر
بانگ کشیده چو سار از پی این جابجا.

خاقانی .


از خسان چو سار شورانگیز
چون ملخ بر ملا گریخته ام .

خاقانی .


گر ملخ را نیست بر پا موزه زرین سار
ران او رانین دیبابرنتابد بیش ازین .

خاقانی .


اگر در ریاض نعم ایشان [ آل سامان و آل بویه ] چون عندلیب نوای خوش میزدند و یا چون سار بر گلزار ترنمی بنوا میکردند بدیع نبود. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1272 ص 9).
باز صید آرد بخود از کوهسار
لاجرم شاهش خوراند کبک و سار.

(مثنوی ).


فغان ز درد دل سار و ناله سحرش
که هست درد دل سار علت ساری .

سلمان ساوجی .


رجوع به سارج ، سارچه ، سارک ، سارنگ، سارو، ساروک ، ساری ، شار، شارک و شارو، و نیز رجوع به سودانیه شود.* سار ابلق. مرغ ملخ خوار. سار توتی .* سار سبز. قاریه . (مهذب الاسماء). قاریه . پرنده ای است کوتاه پای ، بلندمنقار و پشت سبز. (زمخشری ). سبزقبا. (شعوری ) (اشتینگاس ).* لاله سار، نام مرغی است سخنگوی و سیاه . (فرهنگ اوبهی ) (برهان ). رجوع به همین کلمه شود.* به معنی شتر هم آمده است چه شتربان را سارابان گویند . (جهانگیری )(برهان ) (غیاث ) (شعوری ) (انجمن آرا):
داشتی آن تاجر دولت شعار
صد قطار سار اندر زیر بار.

رودکی (از جهانگیری ، انجمن آرا، آنندراج ).


به این معنی در جائی دیده نشده است و در بیت رودکی بجای سار اشتر هم می توان گذاشت بی اخلالی در نظم . (یادداشت مولف ). رجوع به ساربان شود.* کلک و نی میان تهی . (جهانگیری ) (برهان ) (شعوری ) (انجمن آرا) (آنندراج ).* جای افشردن انگور. و به عربی آن را معصر خوانند. (برهان ).* بلند و بالا. (برهان ).
{ا}
رنج و آزار و محنت . (برهان ) (جهانگیری ) (شعوری ) (انجمن آرا):
جانم به لب آمد از غم و سار
مُردَم ز جفا و جوربسیار.
خسروانی (از جهانگیری ، شعوری ، انجمن آرا، آنندراج ).
* رنجور:
بسا سار و نومید و بیمار و سست
که مُردَش پزشک و ببود او درست .

سعدی (بوستان ).

{ا}
مخفف ساره بمعنی پرده است . (برهان در ماده در ساره ). رجوع به ساره شود.
{ا}
سر. (برهان ) (جهانگیری ) (شعوری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). که به عربی راس گویند. (برهان ). به این معنی در ترکیبات زیر آمده است : آسیمه سار، سرآسیمه . آسیمه سر. سیمه سار:
من از بهر آن بچه آسیمه سار
همی گردم اندر جهان سوگوار.

شمسی (یوسف و زلیخا).


-اژدهاسار ; که سری مثل اژدها دارد:
نگه کرد شاه آن یلی یال و برز
بکف کوه کوب اژدهاسار گرز.

اسدی (گرشاسبنامه ).


-اسپ سار; که سری مثل اسب دارد:
نام نوعی حیوان بجزایر چین که تنی مانند تن آدم و سری چون سر اسب دارد .
-افسار ; لغةً بمعنی بر سر. (حاشیه برهان چ معین ). چیزی را گویند که از چرم و مانند آن سازند در سر اسب و اشتر و امثال آن کنند. (برهان ).
-بادسار ; سبکسر. (برهان ).
-خنکسار ; سپیدسر. سر سپید:
چند بگشت این زمانه بر سر من
گشت جهان کرده خنگسار مرا .

ناصرخسرو.


-خیره سار ; خیره سر:
ای کینه ور زمانه غدار خیره سار
برخیره تیره کرده بما بر تو روزگار.

مسعودسعد.


-درسار ; سر در.
-سبکسار ; سبکسر.
-سپیدسار ; سپیدسر. سر سپید:
این آسیا دوان و درو من نشسته پست
ایدون سپیدسار درین آسیا شدم .

ناصرخسرو.


-سگسار ; مخلوقی است سر او بسر سگ و بدن اوبه بدن آدمی ماند. (برهان ) (جهانگیری ).
-سیمه سار ; سرآسیمه . آسیمه سر. آسیمه سار.
-سیه سار ; سیه سر. سر سیاه:
آن زردتن لاغر گل خوار سیه سار
زرد است و ضعیف است و چنین باشد گل خوار
همواره سیه سرش ببرند ازیرا
هم صورت مار است و ببرّند سرمار.

ناصرخسرو (از جهانگیری و انجمن آرا).


جزکز سبب دوستی آب جدا نیست
این زرد و سیه سار از آن زرد و سیه سار.

ناصرخسرو.


مرا مرغی سیه سار است و گل خوار
گهربار و سخندان درقلمدان .

ناصرخسرو.


-شیرسار ; شیرسر. گرز شیرسار، گرزی که شبیه سر شیر است:
ور بروی آسمان داری تو گرز شیرسار
شیر گردون را مطیع شیر شادروان کنی .

عمعقبخارائی .


-فرسنگسار ; نشانه سر فرسنگ.
-گاوسار ; گاوسر. بشکل سرگاو. گرز گاوسار. گرز گاوسر. (برهان ). آنکه سر گاو دارد:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که مهمان ابا گرزه گاوسار...

فردوسی .


بچنگ اندرون گرزه گاوسار
بسان هیونی گسسته مهار.

فردوسی .


رجوع به گاوسار و گاوسر شود.
-میش سار ; میش سر. آنکه سر میش دارد:
کهین تخت را نام بدمیش سار
سرمیش بودی بر او بر نگار.

فردوسی .


هر آنکس که دهقان بد و زیردست
ورا میش سر بود جای نشست .

فردوسی .


و این میش سر همان تخت میش سار است .
یکی تخت پیروزه میش سار
یکی خسروی تاج گوهرنگار.

فردوسی .


-نگونسار ; سرازیر. (برهان ) (آنندراج ). سرنگون:
چو بت ز کعبه نگونسار بر زمین افتند
به پیش قبله رویت بتان فرخاری .

سعدی (طیبات ).


* در اواخر اسماء، معنی تشکل و تشبه دهد بچیزی . (المعجم شمس قیس ). صورت . شکل . هیات . چهره . ظاهر. و در ترکیبات زیر آمده است : آدمی سار; آدمی صورت . که بظاهر آدمی است:
چو یک نیمه راه بیابان برید
گروهی دد آدمی سار دید.

نظامی .


-اژدهاسار ; اژدهاشکل . که سری بشکل اژدها دارد.
-اسپ سار ; اسپ شکل . که سری بشکل اسب دارد. بروایت عجایب المخلوقات نوعی حیوان است بجزایر چین . رجوع به همین کلمه در لغت نامه شود.
-پادشاسار (= پادشاه سار) ; بهیات پادشاهان:
آدمی نَفْس و ملایک نَفَسند
پادشاسار و پیمبرسیرند.

خاقانی (دیوان چ عبد الرسولی ص 768).


-جرجسار ; گرگسار. که بشکل گرگ است .
-خرس سار ; که بشکل خرس است .
-زاغ سار ; زاغ چهره . بهیات زاغان:
چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
از این زاغ ساران بی آب و سنگ
نه هوش ونه دانش نه نام و نه ننگ

فردوسی .


-زبانی سار ; بهیات زبانیان (موکلان دوزخ ). [ در وصف شمشیر ]:
آن روض دوزخ بار بین ، حور زبانی سار بین
بحر نهنگاوبار بین ، آهنگ اعدا داشته .

خاقانی .


-زنگی سار ; که بشکل زنگیان است:
وان بیابانیان زنگی سار
دیومردم شدند و مردم خوار.

نظامی .


-سگسار ; که بشکل سگ است .
-فیل سار ; فیل شکل . که بشکل فیل است .
-گرگسار ; که بشکل گرگ است .
-مارسار ; که بشکل مار است .
* خوی . خلق. سیرت . صفت . در ترکیبات زیر به این معنی آمده است :
-بدسار ; بدخوی . بدسیرت .
-پلنگسار ; پلنگخوی . آنکه خوی درندگی پلنگ را دارد:
با من پلنگ سارک و روباه طبعک است
آن خوک گردنک سگک دمنه گوهرک .

خاقانی .


-دیوسار ; دیوخوی . آنکه خوی دیوان دارد:
اگر مار زاید زن باردار
به از آدمیزاده دیوسار.

سعدی (بوستان ).


دیو با مردم نیامیزد مترس
بل بترس از مردمان دیوسار.

سعدی .


-نرمسار ; نرمخوی . حلیم .بردبار.
-نیکسار ; نیکخوی .
* رنگ، لون . در ترکیبات زیر به این معنی آمده است :
-خشینسار ; سار خشین . ساری که برنگ خشین (کبود مایل به سیاهی ) باشد.
-دیگرسار ; برنگ دیگر:
یکی بدیگر طعم و یکی بدیگر لون .
یکی به دیگر رنگ و یکی به دیگر سار.

اسدی .


* بوی . عطر. و در ترکیبات زیر به این معنی آمده است :
-عنبرسار ; عنبربوی .آنچه بوی عنبرمیدهد.
-مشکسار ; مشکبوی . آنچه بوی مشک میدهد:
ابرها درفشان و لولو بیز
بادها مشکسار و عنبربار.

مسعودسعد.


* (ادات تشبیه ) شبه و نظیر ومثل و مانند. (برهان ) (انجمن آرا) (شرفنامه منیری )(آنندراج ). شبه و مانند. (شعوری ). گونه . گون . وار. چون . سان . وش . آسا. صفت . به این معنی با اسم ترکیب شود. از جمله در کلمات ذیل :
-بادسار ; تندرو. (برهان ).
-خاکسار ; مانند خاک . (برهان ) (غیاث ). آنکه افتادگی خاک را دارد:
گناه آید از بنده خاکسار
به امید عفو خداوندگار.

سعدی (بوستان ).


ور ترا با خاکساری سربصحبت برنیاید
بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری .

سعدی (خواتیم ).


دگر سر من و بالین عافیت هیهات
بدین هوس که سر خاکسار من دارد.

سعدی (بدایع چ مصفا ص 415).


-دشت سار ; دشت مانند. مانند دشت:
ور خشکی دشت سارت آید پیش
از دیده خود فرستمت باران .

مسعودسعد.


-دیوسار ; مانند دیو. (برهان ) (آنندراج ).
-مارسار ; همچون مار، نام ضحاک .
* وضع. حالت . چگونگی . صفت . و به این معنی با صفت ترکیب شود. از جمله در کلمات ذیل :
-خجل سار ; خجل گونه . خجل وار:
به دستار و جبه خجل سارم از تو
در عفو بگذار چون سنگ بسته .

خاقانی .


خجل سارم از بس نوا و نوالش
کنون زان نوال و نوا میگریزم .

خاقانی .


-خوارسار ; خوارسان . بخواری:
یکی بنده ای من یکی شهریار
بر بنده من کی شوم خوارسار.

فردوسی .


-خیره سار ; حیران . بحیرانی:
بگفتش چرا مانده ای خیره سار
چه اندیشه ها بردلت کرد کار.

شمسی (یوسف و زلیخا).


-دیوانه سار ; دیوانه گونه: اگر خواستی ترا دیوانه سار نشمرند آنچه نایافتنی است مجوی . (قابوسنامه ).
سخت شوریده کار دورانی است
نیک دیوانه سار گیهانی است .

مسعودسعد.


و مالک بن بشر الکندی زره او را [ حسین بن علی علیهما السلام را پس از شهادت ] درپوشید، هم درحال معتوه شد و دیوانه سار گشت . (ترجمه تاریخ ابن اعثم کوفی ).
-زیرکسار ; زیرک گونه . زیرک:
بجود او نرسد دست هیچ زیرک سار
بفضل او نرسد عقل هیچ دانشمند.

رودکی .


ازل همیشه و دیمومت و خلود و ابد
میان هر یک چون فرق کرد زیرک سار.

ناصرخسرو (جامع الحکمتین ).


مرغ زیرک سار.
-شیفته سار ; شیفته گونه . حیران . سرگردان . سرگشته : کاتوره ; شیفته سار بود. (لغت فرس اسدی ). رجوع به کاتوره در این لغت نامه شود.
* محل بسیاری و انبوهی چیزها راگویند. (برهان ) (جهانگیری ). مکان بسیاری . (انجمن آرا). مکان و جای بسیاری و کثرت . (آنندراج ). = ستان . ودر ترکیبات زیر به این معنی آمده است :
-بادسار ; جائی که بر آن باد فراوان وزد. (آنندراج ).
-برگسار ; با برگهای انبوه:
ز خشم و عفو تو ایام را درختی رست
بر آن ، دو شاخ و بر و برگسار آتش و آب .

مسعودسعد (دیوان ص 31).


-رودسار ; آنجا که رود فراوان دارد.
-سنگسار (آنندراج ) ; جای سنگناک:
کنند آن هیونان از آن سنگبار
نمانند خود را در آن سنگسار.

نظامی .


-شاخسار ; انبوهی و بسیاری شاخ . (جهانگیری ) (غیاث ) (برهان ) (انجمن آرا).
-شخسار مخفف شاخسار ; جای بسیاری و انبوهی درختان . (برهان ):
بکردار سریشم های ماهی
همی برخاست از شخسار او گل .

منوچهری .


-کوهسار ; کوههای فراوان . (انجمن آرا).
-نمکسار ; محل کثرت و بسیاری نمک . (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ).
* جا و مقام و محل باشد عموماً. (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا). جای .(شرفنامه منیری ) (شعوری ). بمعنی موضع باشد. (المعجم شمس قیس ).
-بیشه سار ; آنجا که بیشه باشد.
-خشکسار ; جای خشک و بی آب:
به هر خشکساری که خسرو رسید
ببارید باران ، گیا بردمید.

نظامی .


-گرمسار ; محل گرم ، گرمسیر.
* جانب . سوی . طرف . زی . جهت . سمت . ناحیه .
-پاسار ; در اصطلاح نجاران ، تخته زبرین و زیرین مصراع . رجوع به همین کلمه شود.
-درسار ; درگاه . (برهان ).
-رخسار ; جانب رخ . و دیباجتان ; دو رخسار. (صراح ).
-سرین سار ;ناحیه سرین .
-کتف سار ; ناحیه کتف:
آورد لاًّلی به جوال و به عبایه
از ساحل دریا چو حمالان به کتف سار.

منوچهری .


بکتف سار بر آورده زانوان ادبار
به چشم خانه فرورفته دیده از ناهار.

مختاری (از جهانگیری بشاهد جا و محل ).


-کمرسار ; جانب کمر.
* خداوند. صاحب (= مند)، ور:
گر حکیمی دروغ سار مباش
با کژ و با دروغ یار مباش .

اوحدی (جام جم ).


-شرمسار ; صاحب شرم . شرمدار. (برهان ) (غیاث ).
- مشک سار:
همی برد هر شیر جنگی شکار
گرفته ببر آهوی مشک سار.

اسدی .


* مخفف سالار. در کلمه خوانسار که اصل آن خوان سالار بوده است . (برهان ) .* گاهی زاید آید و در چاه سار گاهی معنی ندارد :
چاه ساری ببین خراب شده .

سنائی .


بامداد بسر چاهساری فرود آمدند. پس ابوعلی تقویم برگرفت و بنگریست . (چهارمقاله ).
-چشمه سار ; چشمه:
بنزدیکی چشمه ساری رسید
هم آب روان دید هم چشمه دید.

فردوسی .


دوم روز نزدیکی چشمه سار
رسیدند زی پهلوان سوار.

اسدی .


هم از آب دریا بدریاکنار
تلاوشگهی دید چون چشمه سار.

نظامی .


-سرنگونسار ; سرنگون:
پیشگاه دوست را شاهی چو بر درگاه عشق
عافیت را سرنگونسار اندرآویزی به دار.

سنائی .


اگر نه سرنگونسارستی این طشت
لبالب بودی از خون دل من .

خاقانی .


-شوم سار ; شوم:
چنین رفت آن قصه شوم سار
که من گفتم ای دادگرشهریار.

(یوسف و زلیخای طغانشاهی ).


-کوهسار ; کهسار، کوه:
دور ماند از سرای خویش و تبار
نسری ساخت بر سر کهسار.

رودکی .


* مزید موخراسماء امکنه : جرجسار (= گرگسار). خوانسار . خیسار. سگسار.
[سارر]
{ع ص}
شادکننده . مفرح . گویند: رجل سار. (اقرب الموارد). یقال ساربار، از اتباع . (مهذب الاسماء). پنهان کننده .
{اخ}
دهی است از دهستان نیاسر بخش قمصرشهرستان کاشان . واقع در 67 هزارگزی شمال باختری قمصر و 16 هزارگزی باختر راه شوسه کاشان به قم . کوهستانی و سردسیر، و آب آن از سه رشته قنات ، و محصول آن غلات و میوه است 600 تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری مشغولند. از صنایع دستی قالی بافی در آن معمول است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).
{اخ}
دهی است از دهستان رود قات بخش مرکزی شهرستان مرند، واقع در 48 هزارگزی خاور مرند و 15 هزارگزی راه شوسه اهر به تبریز. جلگه ای و سردسیر، و آب آن از رودخانه ، و محصولات آن غلات و سر درختی است . 414 تن سکنه دارد که به زراعت و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
{اخ}
رودخانه ای است که در مناطق مرزی آلمان و فرانسه جریان دارد و پس از طی مجرائی بدرازای 240 هزارگزی به رودخانه موزل می پیوندد.
{اخ}
ناحیه ای است بین فرانسه و آلمان ، و محدود است از شمال و شمال غرب به فرانسه و از مشرق و جنوب و جنوب غرب به آلمان . به مساحت 2567 هزار گز مربع و با 987000 تن جمعیت . ثروت عظیم این سرزمین و وجود معادن زغال و فولاد بوسعت 116000 هکتار در آن در یک قرن و نیم اخیر کشاکشهائی را میان فرانسه و آلمان موجب گردیده است . از سال 1797 تا 1815 م . سار در تصرف فرانسویان بود و با سقوط ناپلئون بزرگ به آلمان پیوست . پس از جنگ اول جهانی بسال 1919 بموجب پیمان ورسای مدت 15 سال از آلمان جدا شد و تحت نظر جامعه ملل قرار گرفت و زغال و فولاد آن بفرانسه تعلق یافت . بسال 1935 بعد از مراجعه به آراء عمومی به آلمان هیتلری پیوست و این پیوستگی بموجب قراردادی رسمیت یافت . بعد از شکست آلمان هیتلری در 1946 سپاهیان فرانسه سار را تسخیر کردند. در 1948 سار بظاهر استقلال یافت و از نظر اقتصادی وابسته فرانسه گردید در 1956 مجدداً به آلمان بازگشت و از اول ژوئن 1959 آخرین آثار سومین دوره تسلط فرانسویان از میان رفت .